<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>رهروان عشق</title>
		<link>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description>وبلاگ رهروان عشق با مدیریت مریم قپانوری در کوثربلاگ</description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>فصل تداوم تقلا</title>
			<link>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/فصل-تداوم-تقلا</link>
			<pubDate>17:04:00 +0430 چهارشنبه، 18 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>مریم قپانوری</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته ها</category>			<guid isPermaLink="false">1871821@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;فصل تداوم تقلا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همواره با آمدن تابستان چشم‌انتظار نسیم خنک پاییز و طنین دوباره‌ی کلاس‌های درس بودم. اما تابستان امسال گویی فصل استراحت نبود بلکه فصل تداوم تقلا بود. تمام روزهای گرم، میان صفحات کتاب و برگه های آزمون گذشت. سالی بود دشوار و سنگین. سالی که علاوه بر فرسودگی جسم، از فقدان رهبر شهید، جانمان را در اندوهی بی‌کران رها کرد. اکنون چنان خسته‌ام که آرزو می‌کنم ای کاش این روزهای تابستان کندتر سپری می‌شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال تحصیلی گویی به سه ترم تقسیم شد؛ اما این ترم‌ها نه آرامش‌بخش بودند و نه تمام‌کننده. نبرد با سرما، آنفولانزا، نوسانات اینترنت و دشواری‌های کلاس‌های مجازی، درس‌های حوزه را چنان به درازا کشاند که تا همین دیروز هم با اوراق تصحیح درگیر بودم. کاش در ساختار آموزشی حوزه‌ها، بازنگری و تجدیدنظری بنیادین صورت می‌گرفت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چگونه می‌توان از نظام آموزشی انتظار داشت که عدالت را رعایت کند، وقتی طلبه‌ای با حضور نامنظم، استادی را به خستگی می‌اندازد؟ طلبه‌ای که با برنامه‌ای متفاوت و تلاشی جداگانه می‌کوشد، همواره در رقابت با جمع عقب می‌ماند. او در تلاشی بی‌پایان است تا خود را به دیگران برساند. گویی همه در این نظام، در &amp;#8220;دقیقه نود&amp;#8221; هستیم؛ دقایقی که در آن تابستان نیز تنها فرصتی مضطرب برای رسیدن به مرتبه بالاتر است. اگر من در جایگاه معاون آموزش بودم این مسیرها را از هم جدا می‌کردم تا کسانی که با رویکردی متفاوت می‌آموزند بتوانند در آرامش تابستان مسیر علمی خود را به شکلی غیرحضوری و با تمرکزی عمیق‌تر، سپری کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#رها_نویسی &lt;br /&gt;#نقد &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;✍🏻مریم قپانوری&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788957264negar_1788957031846.jpg?mtime=1788957278&quot; alt=&quot;1788957264negar_1788957031846.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/فصل-تداوم-تقلا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>فصل تداوم تقلا<br /><br />همواره با آمدن تابستان چشم‌انتظار نسیم خنک پاییز و طنین دوباره‌ی کلاس‌های درس بودم. اما تابستان امسال گویی فصل استراحت نبود بلکه فصل تداوم تقلا بود. تمام روزهای گرم، میان صفحات کتاب و برگه های آزمون گذشت. سالی بود دشوار و سنگین. سالی که علاوه بر فرسودگی جسم، از فقدان رهبر شهید، جانمان را در اندوهی بی‌کران رها کرد. اکنون چنان خسته‌ام که آرزو می‌کنم ای کاش این روزهای تابستان کندتر سپری می‌شدند.<br /><br />سال تحصیلی گویی به سه ترم تقسیم شد؛ اما این ترم‌ها نه آرامش‌بخش بودند و نه تمام‌کننده. نبرد با سرما، آنفولانزا، نوسانات اینترنت و دشواری‌های کلاس‌های مجازی، درس‌های حوزه را چنان به درازا کشاند که تا همین دیروز هم با اوراق تصحیح درگیر بودم. کاش در ساختار آموزشی حوزه‌ها، بازنگری و تجدیدنظری بنیادین صورت می‌گرفت. <br /><br />چگونه می‌توان از نظام آموزشی انتظار داشت که عدالت را رعایت کند، وقتی طلبه‌ای با حضور نامنظم، استادی را به خستگی می‌اندازد؟ طلبه‌ای که با برنامه‌ای متفاوت و تلاشی جداگانه می‌کوشد، همواره در رقابت با جمع عقب می‌ماند. او در تلاشی بی‌پایان است تا خود را به دیگران برساند. گویی همه در این نظام، در &#8220;دقیقه نود&#8221; هستیم؛ دقایقی که در آن تابستان نیز تنها فرصتی مضطرب برای رسیدن به مرتبه بالاتر است. اگر من در جایگاه معاون آموزش بودم این مسیرها را از هم جدا می‌کردم تا کسانی که با رویکردی متفاوت می‌آموزند بتوانند در آرامش تابستان مسیر علمی خود را به شکلی غیرحضوری و با تمرکزی عمیق‌تر، سپری کنند.<br /><br />#مدار_نوشتن <br />#رها_نویسی <br />#نقد <br />#به_قلم_خودم <br />✍🏻مریم قپانوری</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788957264negar_1788957031846.jpg?mtime=1788957278" alt="1788957264negar_1788957031846.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/فصل-تداوم-تقلا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/فصل-تداوم-تقلا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871821</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>آن سوی این روزها</title>
			<link>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/آن-سوی-این-روزها</link>
			<pubDate>15:05:00 +0430 سه شنبه، 17 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>مریم قپانوری</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته ها</category>			<guid isPermaLink="false">1871696@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;آن سوی این روزها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بادهای پاییزی با عجله بلیت یک‌طرفه گرفته‌اند و دارند دُم غروب تابستان را می‌گیرند و می‌کشند. هوا همان‌قدر که خنک و دل‌انگیز است، همان‌قدر هم دست‌ودلباز شده و با هر وزش، سرفه و خس‌خس سینه‌ها را مثل نت‌های موسیقی «آلودگی فصلی» در فضای شهر پخش می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این میان، ویروس «کووید» که دیگر از آن ابهت و ترس سال‌های اولش افتاده، مثل مهمانی که بی‌خبر می‌آید و قصد رفتن هم ندارد در خانه‌ها پاتوق کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بین داروهای خانگی جناب «هویج» به برکت حضور نحس این پاندمی، چنان دبدبه و کبکبه‌ای پیدا کرده که گویی طلا درو می‌کند؛ قیمتش چنان قد علم کرده که هر وقت به قصد خریدش به میوه‌فروشی می‌روی، باید اول یک استخاره کنی و بعد با ذکر «بسم‌الله»، چندتایی از آن را به رسم تبرک برداری! اما دردناک‌تر اینکه زردک سر‌هویجی با حرف‌هایش، پا روی خرخره‌ی اقتصادی مردم گذاشته تا آخرین نفس‌های جیب‌شان را بگیرد؛ اما میان این گل ولای گرانی و بیماری «اصلاً معلوم هست ما آدم‌ها داریم چه بلایی سر خودمان می‌آوریم؟! حتماً باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد&amp;#8230;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید لازم است دوباره به آن سال‌های کووید سخت برگردیم؛ نه به آن ترس و لرزش، بلکه به آن همدلی گرم. آن روزها جسم‌ها اگرچه پشت ماسک‌ها و در خانه‌ها حبس بود، اما قلب‌ها چنان به هم متصل بودند که اگر کسی سرفه می‌کرد، همسایه‌اش نگران بود که «نکند چیزی لازم داشته باشد؟». الان که کووید اقتصادی با ضربات هویجی‌اش به جان معیشت مردم افتاده، بیش از هر زمان دیگری به آن آدم‌بودن واقعی نیاز داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیایید در این روزهای گرانی و سرما، کمی بیشتر هوای هم را داشته باشیم. شاید نتوانیم قیمت هویج را پایین بیاوریم، اما می‌توانیم با مهربانی، بار سنگین روی دوش هم را سبک کنیم. یادمان باشد که بزرگان گفته‌اند: «خداوند با جماعت است» و چه جماعتی زیباتر و قدرتمندتر از مردمی که در سختی‌ها سنگ صبور یکدیگر می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;✍🏻مریم قپانوری&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#نقد &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#پل_کلمات&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788863726negar_1788863186925.jpg?mtime=1788863740&quot; alt=&quot;1788863726negar_1788863186925.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/آن-سوی-این-روزها&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>آن سوی این روزها<br /><br />بادهای پاییزی با عجله بلیت یک‌طرفه گرفته‌اند و دارند دُم غروب تابستان را می‌گیرند و می‌کشند. هوا همان‌قدر که خنک و دل‌انگیز است، همان‌قدر هم دست‌ودلباز شده و با هر وزش، سرفه و خس‌خس سینه‌ها را مثل نت‌های موسیقی «آلودگی فصلی» در فضای شهر پخش می‌کند.<br /><br />در این میان، ویروس «کووید» که دیگر از آن ابهت و ترس سال‌های اولش افتاده، مثل مهمانی که بی‌خبر می‌آید و قصد رفتن هم ندارد در خانه‌ها پاتوق کرده است.<br /><br />از بین داروهای خانگی جناب «هویج» به برکت حضور نحس این پاندمی، چنان دبدبه و کبکبه‌ای پیدا کرده که گویی طلا درو می‌کند؛ قیمتش چنان قد علم کرده که هر وقت به قصد خریدش به میوه‌فروشی می‌روی، باید اول یک استخاره کنی و بعد با ذکر «بسم‌الله»، چندتایی از آن را به رسم تبرک برداری! اما دردناک‌تر اینکه زردک سر‌هویجی با حرف‌هایش، پا روی خرخره‌ی اقتصادی مردم گذاشته تا آخرین نفس‌های جیب‌شان را بگیرد؛ اما میان این گل ولای گرانی و بیماری «اصلاً معلوم هست ما آدم‌ها داریم چه بلایی سر خودمان می‌آوریم؟! حتماً باید یکی بمیرد تا آدم یادش بیفتد چقدر او را دوست دارد&#8230;»<br /><br />شاید لازم است دوباره به آن سال‌های کووید سخت برگردیم؛ نه به آن ترس و لرزش، بلکه به آن همدلی گرم. آن روزها جسم‌ها اگرچه پشت ماسک‌ها و در خانه‌ها حبس بود، اما قلب‌ها چنان به هم متصل بودند که اگر کسی سرفه می‌کرد، همسایه‌اش نگران بود که «نکند چیزی لازم داشته باشد؟». الان که کووید اقتصادی با ضربات هویجی‌اش به جان معیشت مردم افتاده، بیش از هر زمان دیگری به آن آدم‌بودن واقعی نیاز داریم.<br /><br />بیایید در این روزهای گرانی و سرما، کمی بیشتر هوای هم را داشته باشیم. شاید نتوانیم قیمت هویج را پایین بیاوریم، اما می‌توانیم با مهربانی، بار سنگین روی دوش هم را سبک کنیم. یادمان باشد که بزرگان گفته‌اند: «خداوند با جماعت است» و چه جماعتی زیباتر و قدرتمندتر از مردمی که در سختی‌ها سنگ صبور یکدیگر می‌شوند.<br /><br />✍🏻مریم قپانوری<br />#به_قلم_خودم <br />#نقد <br />#مدار_نوشتن <br />#پل_کلمات</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788863726negar_1788863186925.jpg?mtime=1788863740" alt="1788863726negar_1788863186925.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/آن-سوی-این-روزها">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/آن-سوی-این-روزها#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871696</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>تصویرجنگ در تنگه هرمز</title>
			<link>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/تصویرجنگ-در-تنگه-هرمز</link>
			<pubDate>14:03:00 +0430 سه شنبه، 17 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>مریم قپانوری</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته ها</category>			<guid isPermaLink="false">1871690@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;♦️ تصاویر کمتر پخش‌شده از تنگه هرمز و خلیج فارس&lt;br /&gt;@Jarian_com&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788859984img_20260908_113402_457.jpg?mtime=1788860008&quot; alt=&quot;1788859984img_20260908_113402_457.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/تصویرجنگ-در-تنگه-هرمز&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>♦️ تصاویر کمتر پخش‌شده از تنگه هرمز و خلیج فارس<br />@Jarian_com</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788859984img_20260908_113402_457.jpg?mtime=1788860008" alt="1788859984img_20260908_113402_457.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/تصویرجنگ-در-تنگه-هرمز">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/تصویرجنگ-در-تنگه-هرمز#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871690</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>اکسیر برادری</title>
			<link>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/اکسیر-برادری</link>
			<pubDate>12:14:00 +0430 دوشنبه، 16 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>مریم قپانوری</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته ها</category>			<guid isPermaLink="false">1871605@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;اکسیر برادری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروزه کم‌فروشی فقط داستان ترازوها و پیمانه‌ها نیست؛ بلکه در جان آدمی ریشه دوانده است. گاهی آدمی در طلب خیر، حقوق، احترام و گذشت، طوری جستجو می‌کند که انگار پیمانه برایش کوچک است و باید سرریز شود؛ اما وقتی که نوبت «دادن» می‌رسد، ترازوی انصاف‌ش به لرزه می‌افتد و از همان مکیل و موزون‌های انسانی کم می‌گذارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این همان کم‌فروشی اخلاقی است؛ اینکه زیاد را برای خود و کم را برای دیگری بخواهیم. برای شکستن این طلسم خودخواهی، پیامبر رحمت (ص) در فرمانی راهگشا، سی‌حق را بر گردن برادر دینی نهاده‌اند. این سی‌حق نسخه‌ای است برای شفای جان‌های گرفتار «کم‌فروشی»:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1.  گذشت از لغزش برادر &lt;br /&gt;2. مهربانی هنگام اندوه&lt;br /&gt;3. ستر عیوب&lt;br /&gt;4. گذشت از اشتباهات کوچک &lt;br /&gt;5. پذیرش پوزش&lt;br /&gt;6. دفاع از حریم و آبرو&lt;br /&gt;7. خیرخواهی&lt;br /&gt;8.  پاسداشت دوستی&lt;br /&gt;9. وفای به عهد&lt;br /&gt;10.  عیادت به وقت بیماری&lt;br /&gt;11. تشییع در غربت و غرب حیات&lt;br /&gt;12.  اجابت دعوت &lt;br /&gt;13. پذیرش هدیه&lt;br /&gt;14. جبران احسان&lt;br /&gt;15. سپاس‌گزاری از نعمت حضور&lt;br /&gt;16. یاری در میدان عمل&lt;br /&gt;17. حراست از ناموس و خانواده‌&lt;br /&gt;18. حاجت‌روایی و گره گشایی از کار &lt;br /&gt;19. واسطه‌گری برای رفع مشکل&lt;br /&gt;20.  دعا پس از عطسه &lt;br /&gt;21. همراهی در یافتن آنچه از دست داده&lt;br /&gt;22. پاسخ به سلام&lt;br /&gt;23. نیک‌گویی در کلام &lt;br /&gt;24. انعام در بخشش &lt;br /&gt;25.  تصدیق سوگند&lt;br /&gt;26.  دوستی و دشمنیدر پیوندها&lt;br /&gt;27. همراهی مظلوم در دادخواهی از ظالم&lt;br /&gt;28. همراهی در حوادث&lt;br /&gt;29.  آرزومندی&lt;br /&gt;30. خیراندیشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌ دستورات میزان ترازوی انسانیت‌اند. کسانی که پیمانه‌ی اخلاق را در حق دیگران لبریز می‌کنند، خود از سرچشمه‌ی کرم الهی سیراب خواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#مدار_نوشتن #رها_نویسی &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#به_عشق_پیامبر &lt;br /&gt;✍🏻مریم قپانوری&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788767036hg-uadapj6kbqv70tjls0fng1ii-syzngr93s-wvedc0tznfnw.png?mtime=1788767088&quot; alt=&quot;1788767036hg-uadapj6kbqv70tjls0fng1ii-syzngr93s-wvedc0tznfnw.png&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/اکسیر-برادری&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>اکسیر برادری<br /><br />امروزه کم‌فروشی فقط داستان ترازوها و پیمانه‌ها نیست؛ بلکه در جان آدمی ریشه دوانده است. گاهی آدمی در طلب خیر، حقوق، احترام و گذشت، طوری جستجو می‌کند که انگار پیمانه برایش کوچک است و باید سرریز شود؛ اما وقتی که نوبت «دادن» می‌رسد، ترازوی انصاف‌ش به لرزه می‌افتد و از همان مکیل و موزون‌های انسانی کم می‌گذارد. <br /><br />این همان کم‌فروشی اخلاقی است؛ اینکه زیاد را برای خود و کم را برای دیگری بخواهیم. برای شکستن این طلسم خودخواهی، پیامبر رحمت (ص) در فرمانی راهگشا، سی‌حق را بر گردن برادر دینی نهاده‌اند. این سی‌حق نسخه‌ای است برای شفای جان‌های گرفتار «کم‌فروشی»:<br /><br />1.  گذشت از لغزش برادر <br />2. مهربانی هنگام اندوه<br />3. ستر عیوب<br />4. گذشت از اشتباهات کوچک <br />5. پذیرش پوزش<br />6. دفاع از حریم و آبرو<br />7. خیرخواهی<br />8.  پاسداشت دوستی<br />9. وفای به عهد<br />10.  عیادت به وقت بیماری<br />11. تشییع در غربت و غرب حیات<br />12.  اجابت دعوت <br />13. پذیرش هدیه<br />14. جبران احسان<br />15. سپاس‌گزاری از نعمت حضور<br />16. یاری در میدان عمل<br />17. حراست از ناموس و خانواده‌<br />18. حاجت‌روایی و گره گشایی از کار <br />19. واسطه‌گری برای رفع مشکل<br />20.  دعا پس از عطسه <br />21. همراهی در یافتن آنچه از دست داده<br />22. پاسخ به سلام<br />23. نیک‌گویی در کلام <br />24. انعام در بخشش <br />25.  تصدیق سوگند<br />26.  دوستی و دشمنیدر پیوندها<br />27. همراهی مظلوم در دادخواهی از ظالم<br />28. همراهی در حوادث<br />29.  آرزومندی<br />30. خیراندیشی<br /><br />این‌ دستورات میزان ترازوی انسانیت‌اند. کسانی که پیمانه‌ی اخلاق را در حق دیگران لبریز می‌کنند، خود از سرچشمه‌ی کرم الهی سیراب خواهند شد.<br /><br />#مدار_نوشتن #رها_نویسی <br />#به_قلم_خودم <br />#به_عشق_پیامبر <br />✍🏻مریم قپانوری</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788767036hg-uadapj6kbqv70tjls0fng1ii-syzngr93s-wvedc0tznfnw.png?mtime=1788767088" alt="1788767036hg-uadapj6kbqv70tjls0fng1ii-syzngr93s-wvedc0tznfnw.png" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/اکسیر-برادری">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/اکسیر-برادری#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871605</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دادگاه بی صدا</title>
			<link>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/دادگاه-بی-صدا</link>
			<pubDate>13:09:00 +0430 یکشنبه، 15 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>مریم قپانوری</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته ها</category>			<guid isPermaLink="false">1871426@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;دادگاه بی‌صدا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواهر بزرگتر همچون ستونی استوار جای خالی مادر را پر کرده بود. او چنان مادرانه به فرزندان برادر و خواهر کوچکترش مهر می‌ورزید که گویی بند بند جانش به آن‌ها بسته بود. عروس خانواده که دلسوزی خواهر شوهر را می‌دید، می‌خواست جبران آن همه مهر کند، آستین بالا زد و امیررضا، همکار موجه و سر به زیرش را برای ازدواج با خواهر شوهر بزرگتر پیشنهاد داد. تقدیر نجمه را به خانه‌ی بخت فرستاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال اول زندگی نجمه و امیررضا گذشت. گلی در دامن زندگی‌شان رویید؛ جنینی که هنوز طعم آغوش مادر را نچشیده بود. اما با دمیدن روح در آن نطفه، دیو خیانت هم در قلب امیررضا بیدار شد. او که تشنه‌ی جلوه‌های رنگین دنیای بیرون بود، آرام‌آرام فاصله‌اش را با نجمه بیشتر کرد. بهانه‌تراشی‌ها شروع شد: «برو خانه‌ی مادرت، خسته‌ای، استراحت کن&amp;#8230;» و نجمه، ساده‌دلانه، این دوری‌ها را به حساب دلسوزی می‌گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک روز، خسته از این همه ابهام، کنج دیوار خانه در کوچه‌ی خلوت نشست؛ گوش به زنگ سرنوشتی که قرار بود پرده از حقیقت بردارد. صدای قفل در و باز شدنش، لرزه‌ای به جانش انداخت. دید؛ زنی با ظاهری آراسته و رنگ‌ولعاب‌های دنیای امروزی، به حریم امن زندگی‌اش پا گذاشت. او «مینا» بود؛ همکار امیررضا. همان‌جا بود که دنیای نجمه روی سرش خراب شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی نجمه یک میدان جنگ بود. جنگی میان ایمان نجمه و هوس امیررضا. امیررضا، غرق در تاریکی، با نیرنگ و تطمیع پزشک جنین نجمه را در رحم مادر کشت. آنگاه با دلی سنگ، در دادگاهی که تنها ورق‌پاره‌ای از آن برای طلاق کافی بود، نجمه را رها کرد؛ بدون حق مهریه، با تنی بیمار و روحی شکسته، تنها و بی‌سلاح.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیری نگذشت که امیررضا و مینا، در تب و تابی از عشقی نامقدس، به فکر برپایی مجلسی برای علنی کردن باطل خود افتادند. کارت‌های دعوت چاپ شد؛ نمادی از شادی ناشی از ویرانی زندگی دیگری. اما عدل الهی، دیر نمی‌شود. همان روزی که قرار بود با دست‌های خود کارت‌های دعوت را به دست مهمانان برسانند، جاده، همان‌جا که گویی قضا و قدر در کمینشان نشسته بود، راه را بر آنان بست. تصادفی مهیب؛ و سکوت مرگ، پایانی شد بر آن همه هیاهو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدای نجمه، همان خدایی که فریاد آن جنین سقط‌شده را در آسمان‌ها شنیده بود، حق را به حق‌دار رساند. آنان رفتند و نجمه ماند با ایمانی که می‌دانست: «یُدَبِّرُ الأَمر»؛ خداست. او که تدبیر جهان را در دست دارد و هیچ حقی، اگر به آسمان سپرده شود، ضایع نخواهد ماند.&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#سوژه_هفتگی &lt;br /&gt;#نقد &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;✍🏻مریم قپانوری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:این داستان واقعی است&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788683948m_hfoveo_tce2gurmiqrivtpd-a-auh15elltg6log2bc9ipmq.png?mtime=1788683982&quot; alt=&quot;1788683948m_hfoveo_tce2gurmiqrivtpd-a-auh15elltg6log2bc9ipmq.png&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/دادگاه-بی-صدا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>دادگاه بی‌صدا<br /><br />خواهر بزرگتر همچون ستونی استوار جای خالی مادر را پر کرده بود. او چنان مادرانه به فرزندان برادر و خواهر کوچکترش مهر می‌ورزید که گویی بند بند جانش به آن‌ها بسته بود. عروس خانواده که دلسوزی خواهر شوهر را می‌دید، می‌خواست جبران آن همه مهر کند، آستین بالا زد و امیررضا، همکار موجه و سر به زیرش را برای ازدواج با خواهر شوهر بزرگتر پیشنهاد داد. تقدیر نجمه را به خانه‌ی بخت فرستاد.<br /><br />سال اول زندگی نجمه و امیررضا گذشت. گلی در دامن زندگی‌شان رویید؛ جنینی که هنوز طعم آغوش مادر را نچشیده بود. اما با دمیدن روح در آن نطفه، دیو خیانت هم در قلب امیررضا بیدار شد. او که تشنه‌ی جلوه‌های رنگین دنیای بیرون بود، آرام‌آرام فاصله‌اش را با نجمه بیشتر کرد. بهانه‌تراشی‌ها شروع شد: «برو خانه‌ی مادرت، خسته‌ای، استراحت کن&#8230;» و نجمه، ساده‌دلانه، این دوری‌ها را به حساب دلسوزی می‌گذاشت.<br /><br />یک روز، خسته از این همه ابهام، کنج دیوار خانه در کوچه‌ی خلوت نشست؛ گوش به زنگ سرنوشتی که قرار بود پرده از حقیقت بردارد. صدای قفل در و باز شدنش، لرزه‌ای به جانش انداخت. دید؛ زنی با ظاهری آراسته و رنگ‌ولعاب‌های دنیای امروزی، به حریم امن زندگی‌اش پا گذاشت. او «مینا» بود؛ همکار امیررضا. همان‌جا بود که دنیای نجمه روی سرش خراب شد.<br /><br />زندگی نجمه یک میدان جنگ بود. جنگی میان ایمان نجمه و هوس امیررضا. امیررضا، غرق در تاریکی، با نیرنگ و تطمیع پزشک جنین نجمه را در رحم مادر کشت. آنگاه با دلی سنگ، در دادگاهی که تنها ورق‌پاره‌ای از آن برای طلاق کافی بود، نجمه را رها کرد؛ بدون حق مهریه، با تنی بیمار و روحی شکسته، تنها و بی‌سلاح.<br /><br />دیری نگذشت که امیررضا و مینا، در تب و تابی از عشقی نامقدس، به فکر برپایی مجلسی برای علنی کردن باطل خود افتادند. کارت‌های دعوت چاپ شد؛ نمادی از شادی ناشی از ویرانی زندگی دیگری. اما عدل الهی، دیر نمی‌شود. همان روزی که قرار بود با دست‌های خود کارت‌های دعوت را به دست مهمانان برسانند، جاده، همان‌جا که گویی قضا و قدر در کمینشان نشسته بود، راه را بر آنان بست. تصادفی مهیب؛ و سکوت مرگ، پایانی شد بر آن همه هیاهو.<br /><br />خدای نجمه، همان خدایی که فریاد آن جنین سقط‌شده را در آسمان‌ها شنیده بود، حق را به حق‌دار رساند. آنان رفتند و نجمه ماند با ایمانی که می‌دانست: «یُدَبِّرُ الأَمر»؛ خداست. او که تدبیر جهان را در دست دارد و هیچ حقی، اگر به آسمان سپرده شود، ضایع نخواهد ماند.<br />#به_قلم_خودم <br />#سوژه_هفتگی <br />#نقد <br />#مدار_نوشتن <br />✍🏻مریم قپانوری<br /><br />پ.ن:این داستان واقعی است</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788683948m_hfoveo_tce2gurmiqrivtpd-a-auh15elltg6log2bc9ipmq.png?mtime=1788683982" alt="1788683948m_hfoveo_tce2gurmiqrivtpd-a-auh15elltg6log2bc9ipmq.png" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/دادگاه-بی-صدا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/دادگاه-بی-صدا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871426</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>فراتر از جان</title>
			<link>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/فراتر-از-جان</link>
			<pubDate>14:42:00 +0430 شنبه، 14 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>مریم قپانوری</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته ها</category>			<guid isPermaLink="false">1871319@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;فراتر از جان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم در هجوم اضطرابی است که مرا به یاد آن ایام کودکانه می‌اندازد؛ همان غروب‌هایی که در انتظار قدم‌هایت، در غبار تصورات ناگوار، اشک می‌ریختم. اما امروز، این بی‌قراری از جنس بیم از فقدان است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترس از آن دارم که تقدیر، دوباره مرا با تلخی فقدان روبرو کند و همان‌گونه که میراث غم  همراه دوران کودکی‌ام بود، باز هم سایه‌ای از فقدان مادری را تجربه کنم. تو برای من، تجسم دوگانه از مهر مادر و حمایت پدر هستی؛ گره‌ای ناگسستنی میان وجود من و هستی تو زده شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب که آشوب بیماری در وجودت برخاست، بی‌خبر از آن، آشوب مرگ در وجود من نیز برپا شد. دلم چنان از هراس از دست دادنت لرزید که گویی روح از تنم جدا شد. چقدر این دنیا بی‌رحم و تنگ است که حتی در اوج پیوند، سایه‌ی جدایی بر آن سنگینی می‌کند! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از تمام طوفان‌های زندگی عبور کرده‌ام، اما از طوفان فراق، هراسانم. من تاب دیدن جای خالی تو را ندارم؛ هر فکر به جدایی، عمرم را سال‌ها پیش از موعد، به خاک می‌سپارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای پروردگار مهربان، تو می‌دانی که توان من در برابر این غم، بسیار اندک است. مرا به آزمونی که گنجایش تحملش را ندارم؛ مبتلا نکن، مرا به آنچه که بر فراز توان جانم است، امتحان مکن.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#رها_نویسی &lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;✍🏻مریم قپانوری&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788603124negar_1788602656306.jpg?mtime=1788603137&quot; alt=&quot;1788603124negar_1788602656306.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/فراتر-از-جان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>فراتر از جان<br /><br />دلم در هجوم اضطرابی است که مرا به یاد آن ایام کودکانه می‌اندازد؛ همان غروب‌هایی که در انتظار قدم‌هایت، در غبار تصورات ناگوار، اشک می‌ریختم. اما امروز، این بی‌قراری از جنس بیم از فقدان است. <br /><br />ترس از آن دارم که تقدیر، دوباره مرا با تلخی فقدان روبرو کند و همان‌گونه که میراث غم  همراه دوران کودکی‌ام بود، باز هم سایه‌ای از فقدان مادری را تجربه کنم. تو برای من، تجسم دوگانه از مهر مادر و حمایت پدر هستی؛ گره‌ای ناگسستنی میان وجود من و هستی تو زده شده است.<br /><br />دیشب که آشوب بیماری در وجودت برخاست، بی‌خبر از آن، آشوب مرگ در وجود من نیز برپا شد. دلم چنان از هراس از دست دادنت لرزید که گویی روح از تنم جدا شد. چقدر این دنیا بی‌رحم و تنگ است که حتی در اوج پیوند، سایه‌ی جدایی بر آن سنگینی می‌کند! <br /><br />من از تمام طوفان‌های زندگی عبور کرده‌ام، اما از طوفان فراق، هراسانم. من تاب دیدن جای خالی تو را ندارم؛ هر فکر به جدایی، عمرم را سال‌ها پیش از موعد، به خاک می‌سپارد.<br /><br />ای پروردگار مهربان، تو می‌دانی که توان من در برابر این غم، بسیار اندک است. مرا به آزمونی که گنجایش تحملش را ندارم؛ مبتلا نکن، مرا به آنچه که بر فراز توان جانم است، امتحان مکن.»<br /><br />#به_قلم_خودم <br />#رها_نویسی <br />#مدار_نوشتن <br />✍🏻مریم قپانوری</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788603124negar_1788602656306.jpg?mtime=1788603137" alt="1788603124negar_1788602656306.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/فراتر-از-جان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/فراتر-از-جان#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871319</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>تجلی نور در قم</title>
			<link>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/تجلی-نور-در-قم</link>
			<pubDate>14:11:00 +0430 شنبه، 14 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>مریم قپانوری</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته ها</category>			<guid isPermaLink="false">1871312@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;سالروز تجلی نور معصومه (س) در شهر مقدس قم مبارک.&lt;br /&gt;#عکس_نوشته &lt;br /&gt;#عکس_تولیدی&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788599232negar_1788598172948.jpg?mtime=1788601262&quot; alt=&quot;1788599232negar_1788598172948.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/تجلی-نور-در-قم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>سالروز تجلی نور معصومه (س) در شهر مقدس قم مبارک.<br />#عکس_نوشته <br />#عکس_تولیدی</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788599232negar_1788598172948.jpg?mtime=1788601262" alt="1788599232negar_1788598172948.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/تجلی-نور-در-قم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/تجلی-نور-در-قم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871312</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بایگانی جان</title>
			<link>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/بایگانی-جان</link>
			<pubDate>14:30:00 +0430 پنجشنبه، 12 شهریور 1405</pubDate>			<dc:creator>مریم قپانوری</dc:creator>
			<category domain="main">دلنوشته ها</category>			<guid isPermaLink="false">1871160@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;div class=&quot;elgg-output&quot;&gt;
&lt;p&gt;بایگانی جان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن روزها، در بایگانی ذهنم، عطری مانده است که هیچ‌وقت نپوسیده؛ عطر حریمی که در جان کودکانه من، قداستی غریب و دست‌نیافتنی داشت. وقتی از &amp;#8220;آخرین دیدار&amp;#8221; سخن می‌گویم  از بستن دفتر یک دوران معصومانه حرف می‌زنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودکی ما در آن سفر خانوادگی خلاصه شد؛ سفری که قبل از آنکه پایمان به مشهد برسد، روحمان با صدای نقاره‌خانه پرواز کرده بود.  یادم هست سقاخانه، مأمن عطش‌هایمان بود و آب، طعم زلالی می‌داد که در هیچ‌جای جهان پیدا نکردم. آن مغازه‌های کناری حرم، آن نوارکاست‌هایی که با لهجه‌ی گرم و شیرین تاجیکی، «شاه خراسانی» را زمزمه می‌کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز طعم گس و شیرین آن نقل‌های مارپیچ زنجبیلی زیر دندانم است؛ همان نقل‌هایی که انگار شیرینی‌اش از جای دیگری می‌آمد. یادم هست بوی بامیه‌های داغ تنوری که از پس بخار، چهره‌ی خسته‌ی زائران را گشاده می‌کرد. انجیرهای خشک بند کشیده که تکه‌ای از رزق بهشتی بودند. آن تیشرت‌های سفید ساده که نقش ضامن آهو بر سینه‌شان نشسته بود، تنها یک سوغاتی نبود؛ نشانه‌ای از عشق بود که با افتخار به آشنایان دادیم. آن روزها، &amp;#8220;سوغاتی&amp;#8221; تبرکی بود از ان صحن و سرا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمان‌خانه‌ی امام رضا(ع) هم حکایتی دیگر داشت؛ قورمه‌سبزی‌اش طعمی از اجابت داشت. عزیزترین قاب آن روزها، عکس‌های دسته‌جمعی بود. عکس‌هایی که دنبال ثبت لحظه‌ای بودند که در آن دست به سینه برای ارادت ایستاده بودیم؛ ساده و خاکی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه‌ی شفای کودک تشنجی کنار پنجره‌ی فولاد همان لحظه‌ای بود که آرامش آن سال‌ها برایم معنا شد. مادر همیشه می‌گفت: «وقتی از پابوس آقا برمی‌گردید، باید قلبتان به اندازه‌ی همان کله‌قندهای کادوپیچ آشنایان، شیرین باشد.» و ما به رسم آن روزها، نذر سلامتی‌مان را با ذبح دو بزغاله‌ی کوچک ادا کردیم. نذری که برای چشاندن طعم مهر امام به دهان نیازمندان همسایه ادا شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزها گذشت.&quot;آخرین دیدار خانوادگی&quot;، پایان فصلی بود که خدا و امام، در دسترس‌ترین حقیقت زندگی‌مان بودند. امروز که به آن خاطرات فکر می‌کنم، دلم برای آن سادگی تنگ می‌شود؛ برای دنیایی که در آن، لذت زیارت در «بودن» بود. کاش دوباره با خانواده همان‌گونه، بی‌تکلف و خالص، زائر آن حریم امن شویم.&lt;br /&gt;#مدار_نوشتن &lt;br /&gt;#به_قلم_خودم &lt;br /&gt;#خاطره_گردی &lt;br /&gt;✍🏻مریم قپانوری&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;max-width: 100% !important;&quot; src=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788429603camscanner_2026-09-01_07.08_1_.jpg?mtime=1788429630&quot; alt=&quot;1788429603camscanner_2026-09-01_07.08_1_.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/بایگانی-جان&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class="elgg-output">
<p>بایگانی جان<br /><br />از آن روزها، در بایگانی ذهنم، عطری مانده است که هیچ‌وقت نپوسیده؛ عطر حریمی که در جان کودکانه من، قداستی غریب و دست‌نیافتنی داشت. وقتی از &#8220;آخرین دیدار&#8221; سخن می‌گویم  از بستن دفتر یک دوران معصومانه حرف می‌زنم.<br /><br />کودکی ما در آن سفر خانوادگی خلاصه شد؛ سفری که قبل از آنکه پایمان به مشهد برسد، روحمان با صدای نقاره‌خانه پرواز کرده بود.  یادم هست سقاخانه، مأمن عطش‌هایمان بود و آب، طعم زلالی می‌داد که در هیچ‌جای جهان پیدا نکردم. آن مغازه‌های کناری حرم، آن نوارکاست‌هایی که با لهجه‌ی گرم و شیرین تاجیکی، «شاه خراسانی» را زمزمه می‌کردند.<br /><br />هنوز طعم گس و شیرین آن نقل‌های مارپیچ زنجبیلی زیر دندانم است؛ همان نقل‌هایی که انگار شیرینی‌اش از جای دیگری می‌آمد. یادم هست بوی بامیه‌های داغ تنوری که از پس بخار، چهره‌ی خسته‌ی زائران را گشاده می‌کرد. انجیرهای خشک بند کشیده که تکه‌ای از رزق بهشتی بودند. آن تیشرت‌های سفید ساده که نقش ضامن آهو بر سینه‌شان نشسته بود، تنها یک سوغاتی نبود؛ نشانه‌ای از عشق بود که با افتخار به آشنایان دادیم. آن روزها، &#8220;سوغاتی&#8221; تبرکی بود از ان صحن و سرا.<br /><br />مهمان‌خانه‌ی امام رضا(ع) هم حکایتی دیگر داشت؛ قورمه‌سبزی‌اش طعمی از اجابت داشت. عزیزترین قاب آن روزها، عکس‌های دسته‌جمعی بود. عکس‌هایی که دنبال ثبت لحظه‌ای بودند که در آن دست به سینه برای ارادت ایستاده بودیم؛ ساده و خاکی.<br /><br />لحظه‌ی شفای کودک تشنجی کنار پنجره‌ی فولاد همان لحظه‌ای بود که آرامش آن سال‌ها برایم معنا شد. مادر همیشه می‌گفت: «وقتی از پابوس آقا برمی‌گردید، باید قلبتان به اندازه‌ی همان کله‌قندهای کادوپیچ آشنایان، شیرین باشد.» و ما به رسم آن روزها، نذر سلامتی‌مان را با ذبح دو بزغاله‌ی کوچک ادا کردیم. نذری که برای چشاندن طعم مهر امام به دهان نیازمندان همسایه ادا شد.<br /><br />روزها گذشت."آخرین دیدار خانوادگی"، پایان فصلی بود که خدا و امام، در دسترس‌ترین حقیقت زندگی‌مان بودند. امروز که به آن خاطرات فکر می‌کنم، دلم برای آن سادگی تنگ می‌شود؛ برای دنیایی که در آن، لذت زیارت در «بودن» بود. کاش دوباره با خانواده همان‌گونه، بی‌تکلف و خالص، زائر آن حریم امن شویم.<br />#مدار_نوشتن <br />#به_قلم_خودم <br />#خاطره_گردی <br />✍🏻مریم قپانوری</p>
</div><p><img style="max-width: 100% !important;" src="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/media/blogs/kosarnahavand/image/1788429603camscanner_2026-09-01_07.08_1_.jpg?mtime=1788429630" alt="1788429603camscanner_2026-09-01_07.08_1_.jpg" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/بایگانی-جان">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/بایگانی-جان#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://kosarnahavand.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1871160</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
