رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

طریق جنون.

05 مرداد 1405 توسط مریم قپانوری

طریق جنون

نسیم خنک شامگاهی، چادر شب را بر سر موکب کشیده بود. با نوای ملکوتی اذان، نماز جماعت برپاشد. اما درست در میانه‌ی راز و نیاز، هق‌هق نوزادی در فضای موکب پیچید. کودکی که بی‌تابی‌اش، سکوت مقدس نماز را شکسته بود. امام جماعت با ناله‌ی کودک، نماز را کوتاه‌تر از همیشه به پایان برد.

سفره‌‌ی شام پهن شد، اما صدای گریه‌ی نوزاد، انگار دیواره‌های موکب را می‌لرزاند. بی‌قرار، به سمت صدا رفتم. در کنجی، مادری خسته، برخاسته از دل کویر خراسان جنوبی، با دختری سه‌ساله و نوزادی یک‌ماهه، مأوا گرفته بود. چشمانم سیاهی رفت؛ هزاران کیلومتر فاصله، جاده‌های بی‌انتها و گرمای کشنده‌ی مسیر… عشق چه کرده بود با این بانو که چنین جگرگوشه‌اش را به آغوش بلا سپرده بود؟!!

دل به دریا زدم، کودک را از مادر گرفتم و لقمه‌ای به دستش دادم: «شما کمی استراحت کنید، شام‌تان را بخورید، نوزاد با من.»
اما طفل،انگار از فراق آغوش مادر، آتش گرفته بود. بند دلم پاره شد؛ بغضی سنگین با چنگالی تیز، راه گلویم را بست و اشک، بی‌اختیار، رودخانه‌ای شد بر گونه‌هایم. خانمی پیش آمد: «آبش بدهید، شاید تشنه است.» قطرات آب را به کام خشکش ریختیم، اما دریغ از آرامش! با بادبزنی دستی، هوایش را خنک کردم، شاید کمی چشم بر هم بگذارد، اما نوزاد هم‌چنان گریه می‌کرد.

بانویی از کاروان بیرجندی‌ها با پوشش اصیل محلی‌اش نزدیک شد. نوزاد را به آغوش کشید و با لطافتی مادرانه، دست کوچک طفل را بر پرچم‌های متبرک موکب کشید؛ آرام در گوشش زمزمه می‌کرد و تبرک می‌جست تا شاید آن بیقراری جانکاه آرام گیرد، اما نه… ناله‌ها هم‌چنان طنین‌انداز بود. حتی زمزمه‌ی لالایی‌های مادرش نیز حریف آن بی‌تابی غریب نشد.

خانمی دیگر، با نگاهی که از اشک خیس بود، نالید: «قربان مظلومیت حسین (ع) … این طفل در این هُرم گرما، اینجا چه می‌کنه؟»
همان لحظه، تیری از غم بر دلم نشست؛ یاد دشت بلا، یاد رباب و آن گلوی نازک شش‌ماهه در میانه‌ی طوفان عطش.

این جنون عشق است که انسان را این‌گونه به پیمودن هزاران فرسخ راه می‌کشاند. این‌که مادری، نوزادش را در این بی‌راهه‌ها همراه کاروان عشق کند، جز از سر شیدایی ولایت نیست.

ساعتی بعد، کاروان بیرجندی‌ها بار سفر بستند. مادر، دختر کوچک و آن نوزاد که حالا گویی با بوی کربلا آرام گرفته بود، خداحافظی کردند و رفتند؛ اما آن ناله‌های جانسوز و قصه‌ی رباب، انگار در دیواره‌های موکب حک شد و تا ابد در گوش جانم باقی ماند.

#به_قلم_خودم
#اربعین_روایت_تو
✍🏻مریم قپانوری

1785148940negar_1785148674291.jpg

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: دینی لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

موضوعات

  • همه
  • دست نویس‌ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • نانوشته.
  • تو هم می‌توانی
  • در لحظه.
  • خانه تکانی پاییزی
  • در میان جزئیات مادری
  • یه شروع متفاوت اول مهری
  • نوستالژی یک پیشنهاد
  • یک فانتزی جالب
  • یه فانتزی جالب
  • تصویر ماندگار حرم حضرت معصومه (س)
  • امتداد روح
  • به آستان مهربان پدر
  • فراتر از مرزهای خود
  • قحطی جان در عصر رفاه
  • عکس نوشته‌های رهبر شهید ویژه پروفایل
  • عطر حضور حقیقی
  • سکوت قاصدک‌ها
  • هلهله‌ی باران در نخستین نفس
  • حجابی به نام اختیار
  • پرواز از پندار

کاربران آنلاین

  • نشریه الکترونیکی آیت
  • Kh
  • منم مثل تو
  • پاییزنوشت
  • آرزو میرزائی
  • میعاد

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس