06 آبان 1405
تابش دوبارهنور اتاق را کم میکنم و با لالایی، پسر کوچکم را میخوابانم. این روزها او زیر بار فشار عصبی و تنهایی، کمر خم کرده است. گاهی با گریه، من را در رنجهایش شریک کرده اما من نتوانستم او را با خود همراه کنم. محیط کارم برای دنیای کودکانه او بسیار سنگی… بیشتر »
نظر دهید »
03 آبان 1405
روح کودکیکودک که باشی، روحت همچون پرندهای سبکبال است؛ رها از قفس تنگ و پر زرقوبرق این دنیا و خوشیهای زودگذرش. شب که تن در بستر خواب آرام میگیرد و روح بالهایش را باز میکند؛ این پرواز، از فریب شیطان و دستبرد روزگار به دور است و به حقیقت ناب عالم م… بیشتر »
03 آبان 1405
سفرهدار فاطمیهچشمهایم دوباره به راه است؛ غریبانه آمدن کسی را به تماشا نشسته.در این روزگار که طعم تلخ غفلت گلویمان را میفشارد پناه دلهای بیقرار، مهدی(عج) است. فاطمیه که میشود، آسمان دلها ابری و چشمان زمین بارانی است. یاد درد و غربت زهرا (س)، شانه… بیشتر »
02 آبان 1405
رقص رنگهاروزهای کودکی چقدر دل انگیز بود؛ زمانی که ساعتها در کنار سینی بازی خیره به رقص رنگها و چرخش فرفرهها مینشستیم. همهی دنیا در آن چرخش کوچک خلاصه شده بود و ما از روزگار بیخبر بودیم..امروز در میان تلاطم روزگار و در گیرودار مواجهه با رنجها و گ… بیشتر »