سکوی عروج.
سکوی عروج
سال 1395 بود. در آنسال توفیق پابوسی امام رئوف، دو بار نصیبم شد و حلاوت آن دیدارها، با سفرهای مکرر به قم و جمکران، جانم را تازه میکرد.
خاطرهی شبی در مسجد جمکران، در ذهن من حک شده است؛ روایتی که با اضطراب یک آزمون آغاز شد. بنا بود برای شرکت در امتحان «استعدادهای برتر» به قم بروم. تک و تنها، در اتوبوس عازم تهران نشستم. نزدیکی اذان صبح به «هفتاد و دو تن» رسیدم. از آنجا ماشین گرفتم و به سمت اردوگاه «نرجس خاتون» راهی شدم؛ اردوگاهی که در خیابان «ظهور»، درست در جنب مسجد جمکران قرار داشت. نماز صبح را در همان فضا خواندم و پس از استراحت و صرف صبحانهای که خادم مهربان اردوگاه تدارک دیده بود، همراه دیگر دوستان به محل آزمون رفتم. پس از پایان آزمون، شب همراه با یکی ازطلاب راهی آستان جمکران شدیم. خواندن نماز در آن مسجد و نشستن در صحن پرمعنویتش، هنوز در خاطرم زنده است؛ مسجد جمکران برای من، همواره سکوی عروج بوده ؛ سکویی برای پرواز به قلّههای معنوی که شاید در تصور کسی نمیگنجید.
حقیقت آن است که نجوا با امامِ عصر(عج) در همان مسجد، برکت زندگیام شد؛ همان نجوای خالصانهای که سبب شد در آزمون استعدادهای برتر، رتبهی الف نصیبم شود و در مسیر ازدواج نیز، خداوند همسری شایسته و خوب را روزیام کند.
این دلبستگی من به مسجد جمکران، ریشهای کهنتر دارد. در کودکی اولین باری که با اتوبوس بنز قدیمی راهی مشهد بودیم. یک شب، در همان حیاطِ دلنشین و باز جمکران، طعم کبابتابهای دسترنج مادرم را چشیدم؛ طعمی که با خنکای معنوی آن شب بهیادماندنی در هم آمیخت و تا ابد در جانم باقی ماند.
اکنون سالهاست که از آن سکوی پرواز دور افتادهام، اما یاد آن لحظات آسمانی، هنوز هم چراغ روشن قلب من است.
#به_قلم_خودم
#خاطره_گردی
#مدار_نوشتن
✍🏻مریم قپانوری




