عکسهای رهبری


هلهلهی باران در نخستین نفس
عصر یک روز بهاری بود؛ از آن روزهای فلقگون و بارانخورده که آسمان نفس تازهای میکشید و زمین عطر مدهوشکنندهی خاک تشنه را با تمام وجود مینوشید. پشت پنجرهی چوبی و قدیمی اتاق مادربزرگ، نوای دلنشین شرشر باران، سمفونی آرامشبخشی را نواخته بود.
مادرم با قلبی مالامال از اضطراب شیرین و انتظاری مقدس، تن باردار و سنگین خود را به سمت پنجره رساند. دردهای زایمان همچون امواجی مداوم و سهمگین در جانش میدویدند. پنجره را گشود. خنکای مطبوع باران صورتش را نوازش کرد. نگاهش با زیبایی طبیعت گره خورد؛ آنجا که در میان سبزی سرکش و رقصان درختان باغ، رنگینکمانی هفترنگ و باشکوه همچون پلی از جنس نور، امید و رحمت از افق تا زمین کشیده شده بود. مادر رو به آسمان بارانی کرد؛ دستی بر شکم کشید و با تمام وجود از خدا مدد خواست.
درد، امانش را بریده بود اما او دلش را به نوای آسمان و تجلی نور در رنگینکمان سپرده بود. زیر لب اذکار انس و استغاثه را زمزمه میکرد. پدر هنوز از دیار خدمت و سربازی برنگشته بود و مادر در آن خلوت غریب تنهاییاش را به وسعت آسمان پیوند زده بود.
با هر غرش رعد و برق نفس مادر به شماره میافتاد، اما او تمام درد زایمان را با لمس نگاهش در طبیعت بکر و بارانزدهی بیرون فرو میبرد و نفسهای عمیق میکشید. اندکی بعد میان اتاق قدم میزد که ناگهان خواهر بزرگم، فرشتهای یکساله از خواب معصومانهاش پرید. او با چشمان حیرتزده به جستجوی مادرم برخاست و دستان کوچک و لطیفش را دور انگشتان لرزان مادر گره زد. مادر دیگر نتوانست درد بزرگ تولد را تاب بیاورد. دخترک خردسال با پاهای کوچک و بیتابش به سراغ مادربزرگ دوید. در یک چشم به هم زدن، مادربزرگ با ذکر «یا علی» و پدربزرگ با چهرهای مهربان و دلگرمکننده به بالین مادر آمدند.
در آن لحظهی قدسی، میان هلهلهی قطرات باران بر بام و ترانهی بهاری طبیعت، من چشم به جهان گشودم. باران همچنان با شوق میبارید و من در نخستین نفسهای حیاتم با صدای شرشر باران در آغوش گرم خانه آرام گرفتم.
سرنوشت من از همان ابتدا با رقص قطرات باران، پاکی رنگینکمان و مهر بیکران خانهی مادربزرگ گره خورده بود.
#نقد
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری

حجابی به نام اختیار
روزگار انگار تازیانهاش را بر دوش او سنگینتر کرده بود. چرخ زندگیاش به سختی میچرخید طوری که ناچار شد چند شیفته کار کند. زندگی سخت، زخم زبانها و گلایههای گاه و بیگاه اهلوعیال لحظهای او را آسوده نمیگذاشت. در آن روزگار تاریک بیپولی، سجادهاش مأمن درد دلهایش بود و چلهنشینیهایش فریادی بود در سکوت به امید گشایشی.
تا آنکه دوستی دستان سخاوتمندش را باز کرد و او را به باغی دعوت کرد؛ باغی که اجازه داشت از آن هرچه میخواهد برچیند.
به باغ که قدم گذاشت در ابتدا چشمانش به خوشههای «جارو»های خودرو افتاد که در کنج دنج باغ، سر به فلک کشیده بودند. در آن لحظه تصویر خستهی همسرش در ذهنش جان گرفت؛ زمانی که از کمردرد ناشی از کار خانه مینالید و از نبود جارویی نرم و مناسب برای زدودن گردوغبار حیاط گلایه داشت. با دلی پر از شوق شروع به چیدن جاروها کرد.
صندوق عقب ماشین لبریز از جارو شد. دستانش در جدال با ساقههای خشک و زبر، زخمی شد.خستگی آنچنان بر جانش چنگ انداخت که ناچار شد لحظهای بر زمین دراز بکشد. آفتاب که در حال غروب بود، بوسهای گرم بر صورتش نشاند. در همان حال که چشم به آسمان داشت نگاهش به شاخههای سنگین گردو، بادام و پسته گره خورد؛ همان نعمتهایی که میتوانست هر جیبی را پر و هر سفرهای را رنگین کند. یاد سفرهی خالی و شکمهای گرسنه افتاد.
با تنی کوفته و دستانی خونین، آخرین رمقهایش را جمع کرد و چندکیلویی از گردو چید. خورشید که رفت او با همان دستهای پرآبله به خانه بازگشت. فروش آن چند کیلو گردو، نان شبی شد بر سفرهی خالیاش. او با کوته نظری خود دریای بیکران رزق را در کاسهی کوچک انتخابش محدود کرد.
دنیا عرصهی انتخابهای مدام است. ما در باغ زندگی، هر روز میان مسیرهای پیشرو سرگردانیم. اگر چشم بصیرت داشته باشیم و گرههای کور زندگی را با تدبیر باز کنیم خواهیم دید که چرخ زندگی با انتخابهای عاقلانه درست میچرخد.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#نقد
پ.ن:این داستان واقعی است.
✍🏻مریم قپانوری

پرواز از پندار
روزهای گرم تابستان مثل کاروانی پرشتاب از پی هم گذشتند. در گوشهای از انباری یاکریمها با پنجههایی کوچک، لانهای از پوشالهای خشک و ترکههای ظریف بنا کردند.
چندی نگذشت که نوای زندگی در لانه پیچید. مادر یاکریم با ایثاری مادرانه گرمای وجودش را به تخمها بخشید. صبح یک روز، صدای جیک جیک و لرزان جوجهها در فضای انباری طنینانداز شد؛ جوجههایی کوچک مثل کیویهای پُرپُرز و خاکستری.
دخترم با دلی سرشار از عاطفهی کودکانه هر بار که آن جیک جیک را میشنید در حسرت حبس کردن آنها در آغوش خودش گریه میکرد.
جوجهها بزرگ شدند و بالهایشان هوای پرواز گرفت. روزی یکی از آنها بیمحابا از لبهی لانهی پوشالی به زیر پرید. دخترم با شوق آن را در میان دستان کوچکش گرفت و در کنج لانهای ساختگی قرار داد. اما در همان لحظه، جوجه آن لانهی زیبا را رها و به سوی آسمان رفت.
این داستان، آیینهی زندگی ماست. ما نیز بارها و بارها، در پی سراب زیباییهایی دلفریب و خواستنی میدویم و برای تصاحبشان دیواری از «خواستن» میچینیم اما وقتی به مقصود میرسیم و آن را به دست میآوریم میفهمیم که کمال هر چیز، در «بودن»ِ اوست نه در «داشتن»ِ ما.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
✍🏻مریم قپانوری

ردپای باد
تابستان امسال در خیال خودم با “رساله مصور” خلوت کرده بودم. کتابی که قبلاً با دقت ورق زده بودم، اما احکامش همچون ردپای باد از ذهنم محو شده بود. یاد استادی میافتم که چگونه با نگاهی به رساله، پاسخها را جستجو میکرد. من هم گاهی در جستجوی احکامی هستم که انگار در غبار فراموشی پنهان شدهاند. شاید چون آزمون زندگی مرا با آنها روبرو نکرده بود حکمش در دل آرام نگرفته بود.
آرزو داشتم این فصل را در سایه کتابهای احکام سپری کنم اما هیاهوی کارهای روزمره، خستگی بیماری و تکالیف ترم تابستانه، اجازه نداد تا به کتاب برسم. چقدر دلتنگ آن روزهای طلبگی هستم؛ روزهایی که کتابهای خوب تنها همدم من بودند و بارها و بارها آنها را در جانم میدمیدم.
#به_قلم_خودم
#گردش_کتابی
#مدار_نوشتن
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

فصل تداوم تقلا
همواره با آمدن تابستان چشمانتظار نسیم خنک پاییز و طنین دوبارهی کلاسهای درس بودم. اما تابستان امسال گویی فصل استراحت نبود بلکه فصل تداوم تقلا بود. تمام روزهای گرم، میان صفحات کتاب و برگه های آزمون گذشت. سالی بود دشوار و سنگین. سالی که علاوه بر فرسودگی جسم، از فقدان رهبر شهید، جانمان را در اندوهی بیکران رها کرد. اکنون چنان خستهام که آرزو میکنم ای کاش این روزهای تابستان کندتر سپری میشدند.
سال تحصیلی گویی به سه ترم تقسیم شد؛ اما این ترمها نه آرامشبخش بودند و نه تمامکننده. نبرد با سرما، آنفولانزا، نوسانات اینترنت و دشواریهای کلاسهای مجازی، درسهای حوزه را چنان به درازا کشاند که تا همین دیروز هم با اوراق تصحیح درگیر بودم. کاش در ساختار آموزشی حوزهها، بازنگری و تجدیدنظری بنیادین صورت میگرفت.
چگونه میتوان از نظام آموزشی انتظار داشت که عدالت را رعایت کند، وقتی طلبهای با حضور نامنظم، استادی را به خستگی میاندازد؟ طلبهای که با برنامهای متفاوت و تلاشی جداگانه میکوشد، همواره در رقابت با جمع عقب میماند. او در تلاشی بیپایان است تا خود را به دیگران برساند. گویی همه در این نظام، در “دقیقه نود” هستیم؛ دقایقی که در آن تابستان نیز تنها فرصتی مضطرب برای رسیدن به مرتبه بالاتر است. اگر من در جایگاه معاون آموزش بودم این مسیرها را از هم جدا میکردم تا کسانی که با رویکردی متفاوت میآموزند بتوانند در آرامش تابستان مسیر علمی خود را به شکلی غیرحضوری و با تمرکزی عمیقتر، سپری کنند.
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
