عکسهای رهبری

آدرس اشتباهی
نگاهی به چهرهی استاد انداختم؛ روحانی معمّمی بود که جوانیاش را در حجرهها و کتابخانهها به پای درس و بحث ریخته بود. چهرهای نحیف و سیمایی خسته، دلیلی روشن بر مجاهدت علمی و پژوهشهای خاموشش داشت. آرامآرام بحث را شروع کرد.
داستان از آنجا شروع شد که استاد، بیپرده سفرهی زندگیاش را برایمان باز کرد. پدری بود با سه فرزند؛ دو طفل مدرسهای و یکی در آستانهی پوشک. از تورم گزاف و سنگینی مخارج تحصیل گفت و لحظاتی بعد با قلبی که درد مشترک جمع را لمس میکرد از سفرهی گرانی گفت که این روزها برای همهی ما پهن است.
صدای استاد کمکم اوج گرفت و در فضا طنینانداز شد:
«مردم! آدرس راه را به اشتباه نشانتون دادهاند… عامل این تنگی معیشتی، رهبری نیست،عامل این گرانی، جنگ نیست…»
سکوت سنگینی فضای سالن را در بر گرفت. نفسها در سینه حبس و نگاههای متعجب حضار بر چهرهی استاد دوخته شده بود. او پرده را بیشتر کنار زد؛ اینبار با اشاره به نقشهی جهان روی پرده، مسیرهای پرپیچوخم و دوردراز واردات از آمریکای جنوبی را نشان داد. از تخصیص ارز به کسانی چون «مُلَدَّلها» گفت که با سازوکار خود، کالاهای ضروری مردم را با گذر از هزار توی محاصرهی دریایی و با هزینههای گزاف وارد میکنند؛ در حالی که اگر دولت دست طمع این واسطهها را کوتاه کند و مستقیم، دست تجارت به سوی همسایگان شمالی دراز کند، سفرهی مردم هر روز تهیتر از روز پیش نخواهد شد.
استاد با اندوهی در صدا کلام را به پایان برد:
«آنقدر آدرس غلط به خرد جامعه دادهاند که امروز عدهای باور کردهاند چارهای جز تسلیم و مذاکره نیست؛ خیال میکنند تنها با بالا بردن دست تسلیم میتوان سفرهی خانهها را رنگین کرد…»
#به_قلم_خودم
#نقد
#مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری

تابش دوباره
نور اتاق را کم میکنم و با لالایی، پسر کوچکم را میخوابانم. این روزها او زیر بار فشار عصبی و تنهایی، کمر خم کرده است. گاهی با گریه، من را در رنجهایش شریک کرده اما من نتوانستم او را با خود همراه کنم. محیط کارم برای دنیای کودکانه او بسیار سنگین و خشک است و من با استرس و تردید بین نقش مادر و خدمتگزار در نوسان هستم.
گاهی از خودم میپرسم اگر خانهدار بودم، اینهمه رنج بود؟ اما در دل این تلاطم، امیدی هست؛ امید به اینکه عمرم بیهوده نبوده است. من در همان راهی قدم برمیدارم که پیامبر و اهلبیت (ع) با صبر و رنج، راه را برای ما هموار کردند. رسالت خدا باید جاری شود و به دست صاحبش برسد تا غبار جهل از روی حقیقت کنار رود و روشنی حق دوباره بر جهان بتابد.
#رها_نویسی
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

روح کودکی
کودک که باشی، روحت همچون پرندهای سبکبال است؛ رها از قفس تنگ و پر زرقوبرق این دنیا و خوشیهای زودگذرش. شب که تن در بستر خواب آرام میگیرد و روح بالهایش را باز میکند؛ این پرواز، از فریب شیطان و دستبرد روزگار به دور است و به حقیقت ناب عالم معنا نزدیکتر.
روزهای کودکی از خاطرم میگذرند؛ هنگامی که در کلاس درس، ورقهای کتاب دینی به خاک غریب بقیع رسیدند. به آن مقبرههای خاکی، بیشمع و بیچراغ. ذهن کودکانهی من از هر پیشفرض و دانشی خالی بود اما آن رویای صادقه هرگز از خاطر و جانم نخواهد رفت.
شبی روح کودکیام مرا به حریم خاکی بقیع کشاند. سه مزار غریب، آرام و بینامونشان در سکوت سنگین شب خوابیده بودند. ناگهان صدایی در آن فضای روحانی طنینانداز شد؛ صدایی زلال و آشنا که قبرها را به من نشان میداد و صاحب آنها را معرفی کرد: آرامگاه مطهر مادر سادات، حضرت زهرا (س) و امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام).
امروز اگرچه مزار بانوی آب و آینه در زمین مدینه بینشان است، اما در عمق جان و آیینهی روح ما، نشانی عظیم، سوخته و جاودانه از او به یادگار مانده است.
دست دل را به دامان کرمش دخیل میبندیم باشد که در این دنیا به سیرت و حقیقت فاطمی زندگی کنیم.
#به_قلم_خودم
#نقد
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

سفرهدار فاطمیه
چشمهایم دوباره به راه است؛ غریبانه آمدن کسی را به تماشا نشسته.
در این روزگار که طعم تلخ غفلت گلویمان را میفشارد پناه دلهای بیقرار، مهدی(عج) است.
فاطمیه که میشود، آسمان دلها ابری و چشمان زمین بارانی است. یاد درد و غربت زهرا (س)، شانههای دلتنگ ما را میلرزاند. در این کوچهپسکوچههای انتظار، آدم بیشتر از همیشه به یاد فراق میافتد و زمان غصهدار میشود.
ای سفرهدار فاطمیه! لحظهای چشم دلمان را باز کن تا لالهزار فاطمیه را تماشا کنیم. بیا و روزی دست عنایت بر سر این سینهزنان بکش و روی ماهت را به این چشمهای منتظر نشان ده ای نگار فاطمیه!
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#رها_نویسی

رقص رنگها
روزهای کودکی چقدر دل انگیز بود؛ زمانی که ساعتها در کنار سینی بازی خیره به رقص رنگها و چرخش فرفرهها مینشستیم. همهی دنیا در آن چرخش کوچک خلاصه شده بود و ما از روزگار بیخبر بودیم..
امروز در میان تلاطم روزگار و در گیرودار مواجهه با رنجها و گذر عمر، باید مثل آن فرفره در لحظه بگردیم؛ بیهراس از فردا و رها از دغدغهی آینده تا بتوانیم معنای زندگی را در جستوجوی لذتهای کوچک پیدا کنیم.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
