عکسهای رهبری

رقص رنگها
روزهای کودکی چقدر دل انگیز بود؛ زمانی که ساعتها در کنار سینی بازی خیره به رقص رنگها و چرخش فرفرهها مینشستیم. همهی دنیا در آن چرخش کوچک خلاصه شده بود و ما از روزگار بیخبر بودیم..
امروز در میان تلاطم روزگار و در گیرودار مواجهه با رنجها و گذر عمر، باید مثل آن فرفره در لحظه بگردیم؛ بیهراس از فردا و رها از دغدغهی آینده تا بتوانیم معنای زندگی را در جستوجوی لذتهای کوچک پیدا کنیم.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

صدای مادری
سالهای نخست طلبگی بود؛ روزهایی که هنوز الفبای روضهخوانی را در گوشهایم زمزمه کرده بودند. هر کلامی که از دهان میآمد، با لرزشی از هیجان و استرس همراه بود. ایام فاطمیه بود و عمهام، طبق رسم همیشگی، مجلسی برای روضه برپا کرده بود. این بار نگاهها به من بود؛از من برای روضه خوانی دعوت شده بود.
در ابتدا مسئولیت بر دوشم سنگینی میکرد، اما وقتی مجلس شروع شد همه چیز در سادگی و بیآالایشی معنوی غرق شد. از وعظهای کوتاه شروع کردیم و با زمزمههای زیارت عاشورا، فضای خانه را با عطر عشق به حسین (ع) پر کردیم. در پایان، دعاهای آشنایی را که همیشه در پایان مجالس عزاداری جاری میشود با دلی شکسته خواندیم.
ناگهان صدایی از میان جمعیت بلند شد.مادری با لحنی آمیخته به رنج و بیقراری به من گفت: «برای رزمندگان اسلام دعا نکردی؟»
وقتی به سراغش رفتم، چشمهایش داستان دیگری داشت. او مادری بود که سه پسر داشت؛ سه جانفدایی که در سه رسته و در سه گوشه از پهناور ایران، در خدمت میهن بودند. آن روزها، صلح بر خاک ایران حاکم بود و خبری از صدای موشکها نبود، اما میدیدم که دل مادران، حتی در زمان صلح هم در تب و تاب است.
ما نباید از یاد ببریم که دعا، پلی است میان قلبی که در جبهه میلرزد و دلی که در خانه دعا میکند. چه در روزهای جنگ و چه در روزهای صلح، خواستن نصرت برای رزمندگان، تنها طلب پیروزی نیست؛ بلکه تلاشی است برای آرامش دلهای بیقرار مادرانی که تمام هستیشان را در مرزها گذاشتهاند.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

خطخطی
او دیر به کلاس رسید. روی صورتش لایهای از کرمهای درمانی برای پنهان کردن یک فاجعه مالیده شده بود. اضطراب از چشمانش میبارید. وقتی علت را پرسیدم با صدایی لرزان، از غفلتی گفت که ردپایش را بر پوست صورتش نشانده بود.؛ لکهای کوچک و تیره که اکنون تمام دنیای او را تسخیر کرده بود.
او هر روز، ساعتها در برابر آینه میایستاد؛ با دقتی وسواسی هر ککومک و هر لکهای را وارسی میکرد. از این پزشک به آن متخصص میرفت و با اضطراب، داروهای گوناگون را امتحان میکرد به امید آنکه شاید این لکهی ناخوانده ازبین برود. اما افسوس که هرچه بیشترتلاش میکرد، آن لکه تیرهتر میشد انگار بر مرکزش پافشاری میکرد و آرامش و اعتمادبهنفسش را ذرهذره میبلعید.
کاش ما انسانها همانقدر که در تکاپوی ترمیم پوست و ظاهرمان هستیم در پی درمان باطن هم بودیم. کاش از لکههای پراکندهی گناه بر لوح دلمان نیز واهمه داشتیم. کاش برای پاک کردن سیاهیهای روحمان، اینگونه بیقرار و مضطرب بودیم پیش از آنکه روزگار به سر آمده باشد و مرگ پیش از توبه ما را در آغوش بکشد و با دلی سیاه وخطخطیشده در برابر خدا رها کند.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

بیانیهی سکوت
شب بود و سکوت. علی (ع) در میان تاریکی شب همسر جانبازش را غسل میداد. قطرات آب همچون قطرهی اشکی بود که از چشم آسمان میریخت. بچهها آستین به دهان گرفته بودند. صدای نالهی آنها طنین درد بود اما آنها میدانستند که اگر صدای گریهی فرزندان زهرا (س) به گوش دشمن برسد، دشمن در میان خندههایش پیروز خواهد شد. بچهها نالهها را در سینهها حبس کردند. دفن شبانه یک بیانیه بود؛ بیانیهای از جنس برائت. اهل بیت رسول خدا (ص) با مخفی کردن پیکر مطهر، نشان دادند که ولایت حتی در تاریکی شب و در میان غصب، همچنان پابرجاست و بر دشمن پیروز است. تاریخ به ما آموخت که در سختترین شرایط، نباید دست به دامان دشمن شد و نباید اجازه داد صدای درد و رنج ما، طبل شادی دشمن شود.
رنجها عمیق است؛ از شهدای راه حق تا خستگیهای روزمرهی زندگی در سایهی ظلم. نباید اجازه داد که این رنجها ابزاری برای شادی دشمن شود. وقتی ما از فشارتحریمها یا سختیهای معیشتی، با زبان ضعف و ناامیدی سخن میگوییم در واقع همان کاری را میکنیم که دشمن آن زمان میخواست.امروز که ما با طوفان تحریمها، فشار اقتصادی و سختیهای روزگار دست و پنجه نرم میکنیم، باید یادمان باشد که امام (ع) و فرزندانش چگونه در اوج رنج، عزت خود را حفظ کردند.
ما باید آستین به دهان بگیریم اما نه برای پنهان کردن حقیقت بلکه برای پنهان کردن ضعف در برابر دشمن. باید با ایستادگی و سربلندی نشان دهیم که دردها و سختیها نمیتواند ارادهی ما را در مسیر ولایت خم کند.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

شربت برفی
امروز زمان در چشم من کُند و آرام میگذشت. به ساعت که نگاه میکنم باری از کارهای خانه و درس را به سرانجام رساندهام. هوا نیمهابری است و دل من در نسیم نمنم پاییز پر میکشد به سالهای دور کودکی. روزگاری که با آمدن پاییز، زمین گیسوانش را سپیدپوش میکرد و آسمان بیدریغ میبارید. برف آنقدر زیاد میآمد که تا نیمهی دیوارهای خانهها بالا میآمد.
ما بچهها در خانهی بابابزرگ گرد هم جمع میشدیم. ساعتی که میگذشت از زیر کرسی آتشین و به دور از چشم بزرگترها فرار میکردیم و خود را به حیاط و کوچه میرساندیم. برف همچنان میبارید و ما با دستهای یخزده، خانههای برفی میساختیم؛ همچون اسکیموها و مردم دیار قطبی. ساعتی بعد وقتی تاب و توان ماندن در سرما را از دست میدادیم، به زیر کرسی پناه میآوردیم . بوی دود زغال و گرمای دلپذیر کرسی، دستهای منجمدمان را جان دوباره میداد.
درهای در گوشهی شرقی روستا بود که در ارتفاعات بالا، همیشه پر از برف میماند. اهالی روستا برای آوردن برف و درست کردن شربت شیرهی برفی راهی آنجا میشدند.
یک روز سهم من از آن برف تمیز و پاک دور از روستا، همان شربت خنک و شیرین برفی بود که طعمش هنوز زیر دندان خاطرهها مانده است.بعضی مزهها فقط مزهی خوراکیها نیستند؛ طعم روزهاییاند که دیگر بازنمیگردند. شربت برفی برای من مزهی کودکی است؛ مزهی برفهای سپید، گرمای کرسی و جمع صمیمی خانواده.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری
