سردخانهی برچسبها
نخستین روز مواجهه با قضاوت رسید؛ همانجایی که پشت درهای بسته، تقدیر میلاد را در چند کلمه خلاصه کردند: مدرسه استثنایی. پدر، پروندهای را که انگار مُهر پایان آرزوهایش بود در دست گرفت و با چشمانی که دریای اشک بود، مسیر مدرسه استثنایی را در پیش گرفت.
میلاد جسمی تندرست داشت ولی کندذهن بود؛ دنیای مفاهیم برایش پیچیده بود و کلمات برایش سنگین. سالها در انزوای آن مدرسه گذشت اما پدر هر شب در آینه چشمان میلاد، جرقههایی از حیات میدید. میلاد کمکم با دنیا آشتی کرد؛ خرید میکرد، حساب سادهی دخل و خرج را در مشت کوچکش نگه میداشت و پیوندهایش با آدمها عمیقتر میشد.
پدر دیگر نمیتوانست این خودتحقیری تحمیلشده را تاب بیاورد. او برچسب کمتوان را از پیشانی فرزندش پاک کرد. با چنگ و دندان و با اصرار و امید پسر را به مدرسه عادی آورد. میلاد گامبهگام از دیوارهای سخت یادگیری گذشت و دیپلم گرفت.
روزگار گذشت و او در فضای سبز شهرداری مشغول به کار شد، پدر برایش آستین بالا زد. زنی را انتخاب کرد که در ترازوی ظاهر، زشتترین بود اما در گنجینهی خِرد داناترین. میلاد که زیباییاش چون ماه تمام بود، حالا در سایهی هوش همسرش به آرامش رسید. حاصل این پیوند، پسری شد که امروز در پناه حمایتهای بیدریغ پدربزرگ و مادربزرگ قد میکشد.
ما نمیدانیم چه بسیار استعدادهایی که در سردخانهی برچسبها یخ میزنند. مراقب باشیم؛ گاهی کندن یک برچسب از پیشانی انسانی دیگر، میتواند او را از ناکجاآباد ناامیدی به سرزمین بودن بازگرداند. نامها همیشه تمام حقیقت آدمها نیستند.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری





