عکسهای رهبری


درد یک کلیک
چند روزی است درد سر و کله و سینوسها امانم را بریده. بیماری فعلا میل رفتن ندارد. خودم را مشغول کارهای خرد و بزرگ کردهام تا کمتر رنج بیماری را به دوش بکشم. از صبح گرفتار بودم فرصت حتی یک کلیک در فضای مجازی را هم نداشتم. الان که قفل گوشیام را باز میکنم پیام رسان نارنجیام از فشار پیامها و پست های متعدد در حد انفجار است.
یکی یکی گروهها و کانالهای مهم را چک میکنم. پیامی تصویری را باز میکنم. فهرست شهریه مدارس امسال در جلوی چشمانم رژه میرود. سیر فوق صعودی شهریهها درد سرم را بیشتر میکند. یاد روزهایی میافتم که با استرس جنگ،صدای موشکها،نت ضعیف و بچهی کلاس اول دست و پنجه نرم میکردم؛ همهی آن شبنخوابیها،کلیک کردنها و دانلودها و سر و کله زدنها. درد سرم بیشتر میشود. آخر مگر چه گناهی کردیم که پدر و مادر شدیم؟! سالی که گذشت هشتاد درصد کلاسها مجازی بود. مادرها پای گوشی،کار خانه و کسانی چون من با تدریس چندرغازی در حوزه.
قلبم فشار زیادی را تحمل میکند. اشکم روان میشود. دلم میخواهد برگردم به سالهایی که کودک بودم هیچ دغدغهای نداشتم. خودم بودم و خودم با یک توپ پلاستیکی سرگرم میشدم و گاهی با یک نان خشک و رب گوجهای که رویش میمالیدم سیر میشدم با اینکه پدرم بهترینها رابرایم با وسع ناچیزش فراهم می کرد اما من به همان کمترینها راضی بودم.
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

یادگاری کاریزماتیک
در فضای مجازی با موجی از آموزشها مواجهیم که زنانگی را در زرورقی از کاریزمای سرد و لوندیهای برنامهریزیشده بستهبندی کردهاند. در این قابها، زن موفق، موجودی است «همواره آمادهی رفتن»؛ زن برای خود میاندیشد و مرد ابزاری است که شاید روزی برود؛ زنی که استقلال مالیاش دیواری است که نباید هیچکس از آن عبور کند و بیاعتمادیاش به مرد زندگی ، زرهی است که او را از آسیبپذیری عشق مصون نگه میدارد. «پرنسسوار زیستن» یعنی همیشه چمدان به دست بودن، یعنی مرد را رقیبی دیدن که نباید در کنارش بود.
وقتی از هیاهوی سرد فضای مجازی به خلوت باورهایمان بر میگردیم؛ سیمای زنی کاریزماتیک در ذهنمان نقش میبندد. در این مدل قدسی، زن برای ما میاندیشد، میبخشد، حمایت میکند و شریک میشود اما نه از نادانی یا سادهلوحی، بلکه از عزتی که به او اجازه میدهد «ایثار» کند. حضرت خدیجه (س) الگوی ابدی یک زن کاریزماتیک است؛ او در پی اسیر کردن نگاهها نبود. او پیامبر را که در فقر خویش، غنیترین عالم بود به همسری برگزید و داراییاش را به عنوان خون در رگهای دین تقدیم کرد. ثروت عظیم او سرمایهی رسالت همسرش بود
نکتهی کلیدی در «درسهای خدیجهوار» زندگی کردن، «تقلید کورکورانه» نیست، بلکه «درک حقیقت مشارکت» است.اگر مردی زیر بار فشارهای کمرشکن اقتصادی دست و پا میزند و زن دستش به جیب خودش میرود، «عشق» اقتضا میکند که بخشی از این بار سنگین را از شانهی همسرش بردارد.
آن «زنانگی اصیل» که در هیاهوی کلیپهای فضای مجازی گم شده، در همینجاست، در قدرت بخشیدن بیپروای عشق به پای شریک زندگی.زنی که برای حفظ کیان خانواده و پیوند مقدس و به خاطر آن نگاهی که به معشوق الهی دارد، از داراییاش به عنوان ابزاری برای ساختن «بهشت کوچک خانه» استفاده میکند، او «خدیجهوار» زندگی میکند. این، کاریزماتیکترین شکلی است که یک زن میتواند در تاریخ زندگیاش از خود به یادگار بگذارد.
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#به_عشق_پیامبر
✍🏻مریم قپانوری

تعریف از خودم نباشه من با نوار کاست انقلاب کردم 👊
شماها با میلیونها توئیت و شبکه هنوز نتوانستهاید انقلاب کنید.
#خمینی_کبیر

سمفونی همدلی
کمکم از لابهلای آخرین نسیمهای گرم تابستان، شمیم آشنا و عطر ناب «ماه مهر» بر مشام جان مینشیند. این روزها در تکاپوی زیبای مدارس، دستهای مهربان، قامت دانش اموزان را به متراژ امید اندازه میگیرند. چرخهای خیاطی به چرخش درمیآیند تا از پیوند نخ و پارچه، «لباس فرم» دوخته شود؛ جامهای از جنس نظم، سادگی و برابری که تنوع را به یکدستی و همدلی پیوند میزند.
اگر در صحن هر مدرسهای بنگری، رنگ و طرحی ویژه میبینی؛ یکی ردای سرمهای بر تن دارد، دیگری خاکی و آن یکی سبز یا سپید. این تنوع زیبا، تداعیگر تصویری باشکوه و آشنا از تنوع بیبدیل اقوام این سرزمین است، از اصالت پرنقشونگار لباس کردی و سوزندوزیهای فاخر بلوچ، تا شکوه جامهی آذری و ترکمن، از وقار لباس قشقایی و لری تا خنکای پیراهنهای زلال جنوب و گیلان. هر قوم، رنگ، زبان، فرهنگ و هویت بومی دلانگیز خود را دارد که همچون گلستانی از لالههای گوناگون، خاک ایران را معطر و رنگین کرده است.
اما زیباترین راز این بوم و بر، در نقطهی پیوند این تفاوتهاست. همانگونه که دانشآموزان با لباسهای فرم متنوع در سراسر کشور، در نهایت در چارچوب یک «نظام واحد تعلیم و تربیت» قرار میگیرند و همگی پرچمدار یک فرهنگ ناب میشوند، اقوام غیور ایران نیز با تمام تنوع ظاهری و فرهنگیشان، در جان و بنمایهی خود یک امت، یک ملت و یک پیکر واحد هستند.
لباس فرم مدرسه، نماد عبور از فاصلهها و رسیدن به انضباط جمعی است؛ درس بزرگی برای فرزندانمان تا بیاموزند که هویتهای بومی و تنوع فرهنگها تاروپود یک فرش نفیس و بااصالت به نام «ایران» است. زیر سقف این میهن، همهی اقوام دست در دست هم، با یک عهد مشترک و در یک مسیر گام برمیدارند؛ راه اعتلای وطن، تربیت روح، شکوفایی اندیشه و رسیدن به قلههای کرامت و توحید.
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

اقیانوس صمیمیت
صفحهی روزنامه را با سرانگشتانم ورق میزدم. میان انبوه اسامی به دنبال اسمم میگشتم تا اینکه آن کلمات نویدبخش در میان فهرست پذیرفتهشدگان دانشگاه کردستان، چون ستارهای در پهنهی کاغذ درخشید.
با آمدن مهرماه، بساط دلنگرانی و شوق دانشجویی را در کولهباری گنجاندم و راهی دیار کُرد شدم. طبیعت بکر، کوههای سر به فلک کشیده و مغرور آنجا، با زبانی بیصدا به دیدگانم خوشآمد میگفتند. زنان کُرد با لباسهایی از حریر رنگینکمان دوخته شده و مردانی با تنپوشهای اصیل و استوار، در نگاهم تابلویی از اصالت تاریخ بودند. با این همه، در ابتدا غباری از غربت بر دلم نشست.
روز نخست کلاس در تلاقی با روزهای پرشور هفتهی وحدت آغاز شد. استاد در کلاس چرخی زد، نگاهی نافذ به تکتک ما انداخت و با صدایی که طنینش در جانمان نشست، گفت: «ولادت پیامبر اکرم (صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم)، روحی بود که در کالبد دنیای مردهی آن روز دمیده شد. آن دنیا بهظاهر زنده بود؛ امّا در واقع دنیای مرگ انسانیت بود…»
کلاس که به پایان رسید، در خلوت اتاق خوابگاه، روژان، دختری کرد با همان لباسهای زیبا و چشمنوازش در مقابلم نشست. من با تبسمی ملیح، سخنان استاد را دستمایه قرار دادم و گفتم: «میدونی دوست عزیزم؟ این کلام استاد، همونیه که قلبهای ما را به هم پیوند میزنه.»
روژان که هنوز در تب و تاب یادگیری بود، پرسید: «چه طوری ؟ مگه نه اینکه در روشها گاهی اختلاف داریم؟»
گفتم: «ما اگر به هستهی مرکزی دین، یعنی وجود مبارک پیامبر (ص) نگاه کنیم، میبینیم که او خورشیدی است که همه ما در مدارش میچرخیم. وحدت به معنای دست شستن از اعتقادات نیست؛ بلکه به معنای چنگ زدن به ریسمان «رحمةللعالمین» است. وقتی استاد گفت «روح در کالبدِ انسانیت دمیده شد»، یعنی آنچه پیامبر(ص) آورد، دم مسیحایی برای بیداری وجدانهای خفته بود؛ فارغ از اینکه ما بعد از او چه مسیرهای مذهبی متفاوتی را برگزیدیم.»
روژان با اشتیاق گفت: «حق با توست. انگار ما گاهی آنقدر سرگرم تفاوتِ رسم خط هستیم که فراموش میکنیم مضمون نامه یکی است.»
دستم را به گرمی روی دستش گذاشتم و گفتم: «دقیقاً همینطور است. وحدت ما در همین گفتگوهاست؛ در همین نشستنها و شنیدنها. تا وقتی که با چترِ «محبتِ پیامبر» همراه باشد، نه تنها تهدید نیست، بلکه نعمتی است برای شناخت بیشتر عظمت اسلام.»
لحظاتی گذشت غربت اول صبح، کاملاً در اقیانوس صمیمیت دو دوست غرق شد.
#به_قلم_خودم
#نقد
#پل_کلمات
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن
