عکسهای رهبری


بلیت بازگشت
اگر عقربههای زمان گوش به فرمان حسرتهای من بودند و بلیت بازگشت به آن روزهای دور را در دستم میگذاشتند، بیشک به همان ایام جوانی برمیگشتم؛ به همان روزهایی که هجمهی خواستگاران از هر سو میآمد و من، مغرور از سرکشی خرد و کمالگرایی خام آن سالها، سر به زیرتر از هر دختر فامیلی، همه را با قاطعیت رد میکردم و دلخوش بودم به کتابهایی که تنها رفیق راه پیشرفتم بودند.
اگر به آن روزها برمیگشتم، آن کمالگرایی افراطی را رها میکردم و زودتر، درست در اوج شکوفایی تن و جان ازدواج میکردم. چرا که علمآموزی سن و سال نمیشناسد؛ ز گهواره تا گور دانش بجوی، فرصتی است که همیشه مهیاست. اما مادری، حماسهی شکوهمند آفرینش نیاز به قوای جوانی دارد.
من، همهی نیروی تپندهی جوانیام را وقف ورق زدن کتابها کردم. وقتی به 28 سالگی رسیدم، تازه ازدواج کردم. گویی در لحظهای که باید عطر جوانیام فضای خانهای را پر کند، من در میان غبار کتابها، تنهایی و فرسودگی را به جان میخریدم.
وقتی اولین فرزندم متولد شد، نه آن توان جسمی سالهای قبل را داشتم و نه آن حوصلهی بیکران مادرانه را. تلاقی پایان تحصیل و آغاز مادری، برایم تجربهای سخت و جانکاه بود.
امروز به شاگردانم که نگاه میکنم—آنها که همزمان با مادری، علم هم میآموزند—غبطه میخورم کاش زودتر میفهمیدم؛ آنها خوب یاد گرفتهاند که چگونه زندگی را با آموختن پیوند بزنند، بیآنکه یکی را قربانی دیگری کنند.
وظیفهی یک زن، تنها در پس میز و نیمکت درس یا در راهروهای ادارات و نهادها خلاصه نمیشود. طبیعت وجودی زن، در شکوه خلق حماسه است؛ در مادری کردن در همان بهار زندگی، در همان فصلی که جوانی، دستمایهی تربیت نسلی بالنده است.
#نقد
#چالش_وبلاگ
#به_قلم_خودم ✍🏻مریم قپانوری

حوالی لبخند
شب فرا رسیده، اما آرامش نه. پلکهایم سنگین است، اما ذهن خستهام مجالی برای خوابیدن نمیدهد. امروز روزی نبود که انتظارش را میکشیدم. صبح در حالی که خورشید روزمرگیها هنوز به اوج نرسیده بود با واقعهای تلخ و ناخوشایند گره خورد که تار و پود افکارم را در هم تنید. تمام روز در هزارتوی این اتفاق غریب سرگردان بودم؛ ذهنم همچون دریایی طوفانی، مدام به صخرههای این تلخی برخورد میکرد و باز میگشت.
در خلوتم بارها و بارها به دنبال راهی برای فیصله دادن به این ماجرا گشتم. گاهی در میان استدلالهای ذهنیام به بیراهه میرفتم و گاهی با خود فکر میکردم که آیا من در میدان مواجهات اجتماعی کم میآورم؟ دغدغهام این بود چگونه میتوان این گره کور را باز کرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب؟ چگونه میتوان خشم و قضاوت دیگران را مدیریت کرد؟ وقتی انسانها – آگاه یا ناآگاه – در تشخیص مصداقها به خطا میروند و با پتک بیرحمانهی قضاوت، بر سر دیگری میکوبند. این سنگینی، این بار اضافی تحمیل شده بر روح، تمام انرژیام را بلعیده است.
ساعتی گذشت درست در همان لحظهای که غرق در کشتی اندوه خودم بودم، ناگهان طوفان درونم فرو نشست؛ پسرم، بیخبر از احوال درونم، صورت معصومش را به چشمانم نزدیک کرد. در تاریکی اتاق، برق چشمانش و آن لبخند ملیح و بیآلایشاش، تمام حصارهای تلخ را در هم شکست. خندهام گرفت. آن حضور ناب، همانند لَنگری کشتی غرق شدهی جانم را به ساحل آرامش کشاند.
در هیاهوی قضاوتهای نادرست، در میان پتکهای بیرحمی روزگار، گاهی تنها یک لبخند ساده کافی است تا بفهمیم زندگی همچنان جاری است.
#نقد
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

مادر گرسنگی
تجربهای ساده در گوشهای از حیاط داشتم که درسی بزرگ در دل خود پنهان کرده بود؛ مرغی داشتم که کرچ شد. از سه تخمی که زیرش گذاشتم، تنها یکی به جوجهخروسی تبدیل شد. روزگار سپری شد و این جوجه، زیر سایهسار پرهای گرم و حمایت بیدریغ «مادر»، قد کشید و بزرگ شد. اما درست در روزگاری که انتظار میرفت این پیوند مهرآمیز تا ابد ادامه یابد، در کمال حیرت دیدم که مادر، بیرحمانه به جوجهاش نوک میزند و او را از حریم امن خود میراند.
جوجه، روزهای اول را در بهت و ناباوری سپری کرد؛ سرگشته، کمخوراک و گوشهگیر. انگار جهان کوچک امناش فرو ریخته بود. اما این رانده شدن، سرآغاز یک بلوغ بود. پس از اندکی، جوجه به خود آمد؛ دید که دیگر دانهای از منقار مادر به دهانش نمیرسد و برای دانه چیدن و دویدن در این جهان بیکران باید «خودش» باشد.
ما انسانها در ابتدا در آغوش مادرانه آرام میگیریم؛ مادری که تمامی هستیاش را صفر تا صد، صرف حمایت و پرورش ما میکند. اما راز ماندگاری و کمال در رهایی است. مادر باید از یک جایی به بعد، بند وابستگی را جدا کند تا فرزندش بیاموزد که روی پاهای خودش بایستد، اراده کند، تصمیم بگیرد و در طوفان حوادث، قد علم کند.
وابستگی، ریشهی بسیاری از شکستهاست. مادری که فرزندش را رها نمیکند در حقیقت او را در «گرسنگی روح» نگه میدارد؛ گرسنگی مهارتی، عاطفی و ارادهای. باید فرزندمان را برای «ایستادن» پرورش دهیم.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

قرار ناگزیر
اواخر بهمنماه بود. هوا در جان کشور سرد و کشدار میگذشت. انگار آسمان هم تیره بود، درست مثل روزگار ما. سایهی آشوبهای دی بر کشور چتر افکنده بود. در خانهی ما، تلاطم اقتصادی، آرامش را به بند کشیده بود؛ کار همسرم تغییر کرده بود و حساب و کتابها دیگر جور در نمیآمد. میان آن همه دودلی، هدفی داشتم که باید میرفتم.
به گوشوارههای دخترم نگاه کردم؛ کوچک بودند و درخشان، اما در برابر آن تصمیم بزرگ، همچون قطرهای در برابر دریا بودند. آنها را فروختم تا توشهی راهم شود. پسرم را از شیر گرفتم و به معلم دخترم سپردم که هوای مشقهایش را داشته باشد. بار سفر، بار دلی بود که تکهتکهاش را در خانه جا میگذاشتم. گفته بودند بچه نیاورید، گفته بودند اوضاع کشور «جنگی» است.
به راه افتادم. تمام بغضهایم را در گلو حبس کردم و با اذکار «یا حفیظ و یا علیم» لبانم را به سکوت آرامشبخش واداشتم. آن روز جمعه، همزمان شد با زمزمههای مذاکرهی ایران و آمریکا، با میانجیگری عمان. ما با زخم کهنهی جنگ دوازدهروزه و حملات اسرائیل بر کشور، خوب میدانستیم که این «مذاکره»، سرابی بیش نیست. میدانستیم «شیطان بزرگ» اهل گفتگو نیست، اهل تسلط است.
به تهران رسیدیم. بعد از دو ساعت به مکانی زیر سایهی سنگین تدابیر امنیتی رسیدیم. فضای اسکان، بوی وداع میداد. برادر همسر رهبر شهید، دکتر خجسته، از معنای بودن گفت. استادی از قم میگفت: «ما با خانوادههایمان وداع کردیم، شاید بازگشتی در کار نباشد.» این حرف، لرزه بر اندام بسیاری انداخت، اما دل من، جایی دیگر بند بود.
بعد از چند روز کلاس و درس نوبت ارائه رسید؛ ساعت یک و نیم بامداد. آسانسور، سکوت شب را شکست و مرا به طبقهی سوم برد. اضطراب در چشمان دوستان موج میزد اما من که از قبل در پناه خواب و توکل به خدا آرام گرفته بودم، اولین کسی بودم که رو به لنز دوربین ایستادم. در آن تاریکی نیمهشب، کلمات از عمق جانم میجوشید.
چند روز بعد به خانه بازگشتیم، اما دیری نپایید که «آنچه نباید میشد» رخ داد. بیت رهبری، آن کانون اقتدار، هدف حملهی وحشیانهی آمریکا قرار گرفت. کاخ سعدآباد و اطرافش زیر آتش مستقیم رفت. وقتی خبر را شنیدم، لرزیدم شاید اگر چند روز دیگر مانده بودیم، نام ما هم در فهرست آن شهدا حک میشد.
اما این ماجرا برای من یک حقیقت بزرگتر داشت؛ طرف ما آدم نیست؛ همان شیطان قسمخوردهای است که دندانهایش را برای ذلت بندگان خدا تیز کرده. در برابر شیطان بزرگ اعتماد خطاست؛ تنها باید با تکیه بر پروردگار، ایستادگی کرد و «نه» گفت.
#به_قلم_خودم
#نقد
#مرقومات_جنگی
#چالش_وبلاگ
✍🏻مریم قپانوری

دمیدن روح در خانه
آن روزها مدرسه رفتن و درس یادگرفتن شیرین بود. اما شیرینتر از آن، لحظهی بازگشت به خانهای آرام و چشیدن طعمی بود که در در و دیوار خانه جریان داشت. یادم هست وقتی که ما به مدرسه میرفتیم، مادر در خلوت عاشقانهی خود، میان پختوپز و رُفتوروب و سامان دادن به خریدهای ناتمام، نوای زندگی را در خانه مینواخت. کوچکترین قدردانی ما از مادر، تکیه زدن بر سفرهی ناهار و تماشای آرامش جمعی خانواده بود و پس از آن، غرق شدن در درس و مشق برای فردایی روشنتر.
امروز دخترم تنها راهی مدرسه شد و من، پس از چند روز حضور در کلاس، در خلوت خانه تنها ماندم. آن حالوهوای گذشته برایم زنده شد. عطر غذای تازه در فضای خانه پیچید انگار روح مادرانه دوباره در این چهاردیواری جان گرفت.
اگر مادری در جان خانه روح بدمد، همان روحی که با دیدنش چشمها روشن و با چشیدنش دلها جلا مییابد، آن خانه به امنترین پناهگاه عالم تبدیل میشود؛ جایی که هر فرزندی، در هر کجای این دنیا که باشد، مشتاق بازگشت و تکیه زدن به دیوارهای آن است.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#نقد
