عکسهای رهبری


تعریف از خودم نباشه من با نوار کاست انقلاب کردم 👊
شماها با میلیونها توئیت و شبکه هنوز نتوانستهاید انقلاب کنید.
#خمینی_کبیر

سمفونی همدلی
کمکم از لابهلای آخرین نسیمهای گرم تابستان، شمیم آشنا و عطر ناب «ماه مهر» بر مشام جان مینشیند. این روزها در تکاپوی زیبای مدارس، دستهای مهربان، قامت دانش اموزان را به متراژ امید اندازه میگیرند. چرخهای خیاطی به چرخش درمیآیند تا از پیوند نخ و پارچه، «لباس فرم» دوخته شود؛ جامهای از جنس نظم، سادگی و برابری که تنوع را به یکدستی و همدلی پیوند میزند.
اگر در صحن هر مدرسهای بنگری، رنگ و طرحی ویژه میبینی؛ یکی ردای سرمهای بر تن دارد، دیگری خاکی و آن یکی سبز یا سپید. این تنوع زیبا، تداعیگر تصویری باشکوه و آشنا از تنوع بیبدیل اقوام این سرزمین است، از اصالت پرنقشونگار لباس کردی و سوزندوزیهای فاخر بلوچ، تا شکوه جامهی آذری و ترکمن، از وقار لباس قشقایی و لری تا خنکای پیراهنهای زلال جنوب و گیلان. هر قوم، رنگ، زبان، فرهنگ و هویت بومی دلانگیز خود را دارد که همچون گلستانی از لالههای گوناگون، خاک ایران را معطر و رنگین کرده است.
اما زیباترین راز این بوم و بر، در نقطهی پیوند این تفاوتهاست. همانگونه که دانشآموزان با لباسهای فرم متنوع در سراسر کشور، در نهایت در چارچوب یک «نظام واحد تعلیم و تربیت» قرار میگیرند و همگی پرچمدار یک فرهنگ ناب میشوند، اقوام غیور ایران نیز با تمام تنوع ظاهری و فرهنگیشان، در جان و بنمایهی خود یک امت، یک ملت و یک پیکر واحد هستند.
لباس فرم مدرسه، نماد عبور از فاصلهها و رسیدن به انضباط جمعی است؛ درس بزرگی برای فرزندانمان تا بیاموزند که هویتهای بومی و تنوع فرهنگها تاروپود یک فرش نفیس و بااصالت به نام «ایران» است. زیر سقف این میهن، همهی اقوام دست در دست هم، با یک عهد مشترک و در یک مسیر گام برمیدارند؛ راه اعتلای وطن، تربیت روح، شکوفایی اندیشه و رسیدن به قلههای کرامت و توحید.
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

اقیانوس صمیمیت
صفحهی روزنامه را با سرانگشتانم ورق میزدم. میان انبوه اسامی به دنبال اسمم میگشتم تا اینکه آن کلمات نویدبخش در میان فهرست پذیرفتهشدگان دانشگاه کردستان، چون ستارهای در پهنهی کاغذ درخشید.
با آمدن مهرماه، بساط دلنگرانی و شوق دانشجویی را در کولهباری گنجاندم و راهی دیار کُرد شدم. طبیعت بکر، کوههای سر به فلک کشیده و مغرور آنجا، با زبانی بیصدا به دیدگانم خوشآمد میگفتند. زنان کُرد با لباسهایی از حریر رنگینکمان دوخته شده و مردانی با تنپوشهای اصیل و استوار، در نگاهم تابلویی از اصالت تاریخ بودند. با این همه، در ابتدا غباری از غربت بر دلم نشست.
روز نخست کلاس در تلاقی با روزهای پرشور هفتهی وحدت آغاز شد. استاد در کلاس چرخی زد، نگاهی نافذ به تکتک ما انداخت و با صدایی که طنینش در جانمان نشست، گفت: «ولادت پیامبر اکرم (صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم)، روحی بود که در کالبد دنیای مردهی آن روز دمیده شد. آن دنیا بهظاهر زنده بود؛ امّا در واقع دنیای مرگ انسانیت بود…»
کلاس که به پایان رسید، در خلوت اتاق خوابگاه، روژان، دختری کرد با همان لباسهای زیبا و چشمنوازش در مقابلم نشست. من با تبسمی ملیح، سخنان استاد را دستمایه قرار دادم و گفتم: «میدونی دوست عزیزم؟ این کلام استاد، همونیه که قلبهای ما را به هم پیوند میزنه.»
روژان که هنوز در تب و تاب یادگیری بود، پرسید: «چه طوری ؟ مگه نه اینکه در روشها گاهی اختلاف داریم؟»
گفتم: «ما اگر به هستهی مرکزی دین، یعنی وجود مبارک پیامبر (ص) نگاه کنیم، میبینیم که او خورشیدی است که همه ما در مدارش میچرخیم. وحدت به معنای دست شستن از اعتقادات نیست؛ بلکه به معنای چنگ زدن به ریسمان «رحمةللعالمین» است. وقتی استاد گفت «روح در کالبدِ انسانیت دمیده شد»، یعنی آنچه پیامبر(ص) آورد، دم مسیحایی برای بیداری وجدانهای خفته بود؛ فارغ از اینکه ما بعد از او چه مسیرهای مذهبی متفاوتی را برگزیدیم.»
روژان با اشتیاق گفت: «حق با توست. انگار ما گاهی آنقدر سرگرم تفاوتِ رسم خط هستیم که فراموش میکنیم مضمون نامه یکی است.»
دستم را به گرمی روی دستش گذاشتم و گفتم: «دقیقاً همینطور است. وحدت ما در همین گفتگوهاست؛ در همین نشستنها و شنیدنها. تا وقتی که با چترِ «محبتِ پیامبر» همراه باشد، نه تنها تهدید نیست، بلکه نعمتی است برای شناخت بیشتر عظمت اسلام.»
لحظاتی گذشت غربت اول صبح، کاملاً در اقیانوس صمیمیت دو دوست غرق شد.
#به_قلم_خودم
#نقد
#پل_کلمات
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن

حریر وحدت
صفحهی روزنامه را با سرانگشتانم ورق میزدم. میان انبوه اسامی به دنبال نام خود میگشتم تا اینکه آن کلمات نویدبخش در میان فهرست پذیرفتهشدگان دانشگاه کردستان، چون ستارهای در پهنهی کاغذ درخشید.
با آمدن مهرماه، بساط دلنگرانی و شوق دانشجویی را در کولهباری گنجاندم و راهی دیار کُرد شدم. طبیعت بکر، کوههای سر به فلک کشیده و مغرور آنجا، با زبانی بیصدا به دیدگانم خوشآمد میگفتند. زنان کُرد با لباسهایی از حریر رنگینکمان دوخته شده و مردانی با تنپوشهای اصیل و استوار، در نگاهم تابلویی از اصالت تاریخ بودند. با این همه، در ابتدا غباری از غربت بر دلم نشست.
روز نخست که کلاس که آغاز شد، درست در تلاقی با روزهای پرشور هفتهی وحدت، استاد وارد شد. در کلاس چرخی زد، نگاهی نافذ به تکتک ما انداخت و با صدایی که طنینش در جانمان نشست، گفت: «ولادت پیامبر اکرم (صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم)، روحی بود که در کالبد دنیای مردهی آن روز دمیده شد. آن دنیا بهظاهر زنده بود؛ امّا در واقع دنیای مرگ انسانیت بود…»
کلاس که به پایان رسید، در خلوت اتاق خوابگاه، روژان، دختری کرد با همان لباسهای زیبا و چشمنوازش در مقابلم نشست. من با تبسمی ملیح، سخنان استاد را دستمایه قرار دادم و گفتم: «میدونی دوست عزیزم؟ این کلام استاد، همونیه که قلبهای ما را به هم پیوند میزنه.»
روژان که هنوز در تب و تاب یادگیری بود، پرسید: «چه طوری ؟ مگه نه اینکه در روشها گاهی اختلاف داریم؟»
گفتم: «ما اگر به هستهی مرکزی دین، یعنی وجود مبارک پیامبر (ص) نگاه کنیم، میبینیم که او خورشیدی است که همه ما در مدارش میچرخیم. وحدت به معنای دست شستن از اعتقادات نیست؛ بلکه به معنای چنگ زدن به ریسمان «رحمةللعالمین» است. وقتی استاد گفت «روح در کالبدِ انسانیت دمیده شد»، یعنی آنچه پیامبر(ص) آورد، دم مسیحایی برای بیداری وجدانهای خفته بود؛ فارغ از اینکه ما بعد از او چه مسیرهای مذهبی متفاوتی را برگزیدیم.»
روژان با اشتیاق گفت: «حق با توست. انگار ما گاهی آنقدر سرگرم تفاوتِ رسم خط هستیم که فراموش میکنیم مضمون نامه یکی است.»
دستم را به گرمی روی دستش گذاشتم و گفتم: «دقیقاً همینطور است. وحدت ما در همین گفتگوهاست؛ در همین نشستنها و شنیدنها. تا وقتی که با چترِ «محبتِ پیامبر» همراه باشد، نه تنها تهدید نیست، بلکه نعمتی است برای شناخت بیشتر عظمت اسلام.»
لحظاتی گذشت غربت اول صبح، کاملاً در اقیانوس صمیمیت دو دوست غرق شد.
#به_قلم_خودم
#نقد
#پل_کلمات
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن

منطق قیفی
سالها غیبت پدر، بالاخره در شنبه به نوروزی به پایان رسید و بساط پیکنیک چیده شد. هوا آنقدر بیانصاف بود که عرق، از سر و روی همه میبارید و همه را به شکلی مضحک شبیه موشهای آبکشیده کرده بود.
بچهها با التماس، از پدری که حتی یک قطره آب هم از دستش نمیچکید، بستنی خواستند. پدر در توقفی استراتژیک، میان بوی گندیدهی فضلهی موشها و رنگ پریدهی مغازهها، بستنیهای قیفی خرید؛ اما با آن منطق عجیب خود: «دو نفر، یک بستنی!»
او که به دنبال بهینهسازی بودجه بود، از آینه به همسرش خیره شد و گفت: «اینها که همهاش را نمیخورند!» و خانم هم با نگاهی که از سرما میلرزید، به کلهی طاس او نگاه کرد و گفت: «بگذار بخورند.»
در پارک، مهیار با نگاهی معصومانه، تقاضای دوچرخه کرد، اما پدر با صدایی که از ته غبغب و از عمق خسیسبازی برمیآمد، او را به موتور پلاستیکی ویرانشدهی دو سال پیش متهم کرد.
سرانجام، زیر خورشید نیمروز، بساط «جغور بغور» پهن شد. بچهها با همان ولع ناشی از گرسنگی، دل و رودههای نپخته را به دندان زدند. روز که گذشت، بچهها در حالی که از شدت شادی مصنوعی، جانبهلب رسیده بودند، به خانه بازگشتند.
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#طنز_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
