رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

عکسهای رهبری

 

1473911938_1.jpg

سایه‌ی جنگ بر سطرها

10 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

سایه‌ی جنگ بر سطرها

تازه پلک‌هایم بعد از نماز صبح گرم شده که باز صدای هواپیما می‌آید. از جا می‌پرم. خیال می‌کنم جنگنده‌ها دوباره برگشته‌اند. هنوز هواپیما دارد سکوت صبح را پاره می‌کند که گوشی‌ام زنگ می‌خورد. دستم را زیر متکا می‌‌برم تا صدایش را قطع کنم اما پیدایش نمی‌کنم. با ترس از جایم بلند می‌شوم گوشی‌ام را پیدا می‌کنم. صدای هشدار گوشی را قطع می‌کنم. خودم را با ترس به جلوی پنجره می‌رسانم. حوالی خانه‌ی استاد را موشک‌باران کردند. زیر لبم دعا می‌خوانم و برای سلامتی استاد تسبیح به دست می‌شوم.

استاد، مردی بود از تبار کلمات و سکوت. زندگی‌اش در میان سطرهای کتاب و غبار کتابخانه‌ها تعریف می‌شد. سال‌ها پیش، وقتی بند پیوند با همسرش گسسته شد، او تنهایی را چون قبایی بر تن کرد و به پژوهش پناه برد. در تمام این بیست سال، ردپایی از کودکی در خانه‌اش نبود؛ او فرزندانش را در میان نظریه‌ها و پایان‌نامه‌ها پرورانده بود.

هنوز تسبیح در میان انگشتان لرزانم می‌چرخید که خبر، چون بادی سرد بر جانم نشست؛ موج انفجار، حریف ذهن سرشار استاد شده و سکته‌ی مغزی انجامیده بود.

وقتی خودم را به بیمارستان رساندم، هیاهوی بخش «آی‌سی‌یو» با آرامش همیشگی چهره‌ی استاد در تضادی دردناک بود. برادر و برادرزاده‌اش از راه رسیده بودند و فضای راهرو، آکنده از بی‌قراری و دلهره بود. استاد اما، در کما غرق شده بود؛ تنی بی‌جان بر تختی سرد، و روحی که گویی به تبعیدگاهی دوردست کوچ کرده بود.

روزهای کش‌دار و تلخ انتظار گذشت تا سرانجام خبر ترخیص رسید. استاد را به خانه برگرداندند، اما دیگر آن پژوهشگر تیزبین پیشین نبود. حالا او مانده بود و دست‌وپنجه نرم کردن با عوارض سنگین جنگ؛ مردی که روزگاری دنیایی را با اندیشه‌هایش می‌کاوید، اکنون در حصار تن ناتوان خویش، به تماشای غروب ناتمام زندگی نشسته بود.

#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#مرقومات_جنگی

1788258369m-8b07xiksaeh0jl8duizp5so-c-cahzrf3rrlc5zta_poz-fa.png

 نظر دهید »

تلاقی عقل و عاطفه

09 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

تلاقی عقل و عاطفه

در ضمیر هر انسان، گاه طوفانی از تضاد برپاست؛ جایی که دل به سویی می‌خواند و عقل، راهِ دیگر نشان می‌دهد. این جدال دیرینه‌ی «عقل و دل»، قصه‌ی مکررِ وجود است که در روایات ما نیز به کرات از آن سخن گفته شده است.

در این پهنه‌ی تردید، گاهی دل بر مسند قضاوت می‌نشیند و گاهی عقل، زمام امور را به دست می‌گیرد. اما در کمال این سلوک، برنده کسی نیست که دل را سرکوب کند و نه کسی که به فرمان بی‌چون‌وچرای احساس، عقل را به بند می‌کشد. پیروز حقیقی کسی است که عقل را چون چراغی فراروی راه گیرد و دل را در روشنای آن، هم‌گام و هم‌سفر سازد.

چه فرقی می‌کند مقصد، «ماندن» باشد در حصار امن خویش، یا «رفتن» به افق‌های دوردست ناشناخته؟ مهم، آن وحدت مبارکی است که در آن، عقل، مسیر روشن می‌کند و دل، با شوق تمام، قدم در آن مسیر می‌گذارد. وقتی این دو، هم‌نوا و هم‌مسیر شوند رفتن عین رسیدن است و ماندن تجلی آرامش.

هنر زیستن، آشتی دادن این دو مسافر همیشگی است؛ تا آنجا که عقل، نقشه می‌کشد و دل، بال پرواز می‌گشاید و هر دو، در جاده‌ی حقیقت، هم‌گام، راه را می‌پیمایند.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
✍🏻مریم قپانوری

1788177632iwao5f4bnpvm9wgptr6dddzcvru-12mpdz98t4komrwfszftyq.png

 نظر دهید »

رگِ مادری.

08 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

رگ مادری

بوی تند و شیرین «ربِ خانگی» در پیچ‌ و خم کوچه می‌پیچد؛ عطری که انگار عصاره‌ی خورشید تابستان است که در دیگ‌های مسی جا خوش کرده. از کنار خانه‌ی قزی‌بهار که می‌گذرم، پنجره‌ی اتاقش هنوز هم مثل سال‌های دور، رو به کوچه باز است؛ انگار قزی می‌خواهد گوشه‌چشمی به دنیا داشته باشد یا شاید منتظر مسافری است.

قزی سال‌هاست که تنها زندگی می‌کند. خانه‌اش، خانه‌ی سکوت است و تنهایی. همسایه‌ها زیر لب می‌گویند قزی فرزندی دارد. قصه‌ها در کوچه زیاد است؛ می‌گویند آن دختری که حالا در مرکز استان، نبض بیماران را در دست دارد و با روپوش سفیدش مرهمی بر دردهای خلق است، همان دختری است که قزی سال‌ها پیش، وقتی هنوز غبار پیری بر شانه‌هایش ننشسته بود، با جان و دل در آغوش کشیده است.

به قزی می‌اندیشم؛ به دست‌های پینه‌بسته‌اش. او چگونه توانسته از دل تنهایی محض، طبیبی تربیت کند که حالا در هیاهوی شهر، حیات می‌بخشد؟ آن عشق، آن مادری بی‌منت، چه کیمیایی بوده که توانسته کودکی بی‌نام و نشان را به اوج برساند، در حالی که خودش میان دیوارهای کوتاه و خشت و گلی خانه، به تماشای غروب‌های ممتد نشسته است؟

دوباره تصویرش را به یاد می‌آورم؛ شب‌های کش‌دار که تا دیرهنگام، روی پله‌ی ورودی مغازه‌‌اش می‌نشیند. امروز، خبر آمد که باد سردی وزیده است. دزد به مغازه‌ی کوچک قزی زده و بارهای اندک مغازه را برده‌اند؛ همان چیزهایی که تمام دارایی دنیای او بود.دلم برای قزی می‌سوزد. دزد، فقط جنس‌های مغازه‌اش را نبرده؛ او بخشی از آرامش زنی را دزدیده که تمام هستی‌اش را، قطره‌قطره، در ظرف‌های رب و در جان دختر پزشکش ریخته بود.
من هنوز با خود می‌اندیشم که آیا آن دختر، صدای شکستن سکوت خانه‌ی مادرش را می‌شنود؟ آیا می‌داند که قلعه‌ی مادر، تنها شده است؟
#نقد
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری

178810900617880876229.jpg

 نظر دهید »

درد یک کلیک

07 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

درد یک کلیک

چند روزی است درد سر و کله و سینوس‌ها امانم را بریده. بیماری فعلا میل رفتن ندارد. خودم را مشغول کارهای خرد و بزرگ کرده‌ام تا کمتر رنج بیماری را به دوش بکشم. از صبح گرفتار بودم فرصت حتی یک کلیک در فضای مجازی را هم نداشتم. الان که قفل گوشی‌ام را باز می‌کنم پیام رسان نارنجی‌ام از فشار پیام‌ها و پست ‌های متعدد در حد انفجار است.

یکی یکی گروه‌ها و کانالهای مهم را چک می‌کنم. پیامی تصویری را باز می‌کنم. فهرست شهریه مدارس امسال در جلوی چشمانم رژه می‌رود. سیر فوق صعودی شهریه‌ها درد سرم را بیشتر می‌کند. یاد روزهایی می‌افتم که با استرس جنگ،صدای موشک‌ها،نت ضعیف و بچه‌ی کلاس اول دست و پنجه نرم می‌کردم؛ همه‌ی آن شب‌نخوابی‌ها،کلیک کردن‌ها و دانلودها و سر و کله زدن‌ها. درد سرم بیشتر می‌شود. آخر مگر چه گناهی کردیم که پدر و مادر شدیم؟! سالی که گذشت هشتاد درصد کلاسها مجازی بود. مادرها پای گوشی،کار خانه و کسانی چون من با تدریس چندرغازی در حوزه.

قلبم فشار زیادی را تحمل می‌کند. اشکم روان میشود. دلم می‌خواهد برگردم به سال‌هایی که کودک بودم هیچ دغدغه‌ای نداشتم. خودم بودم و خودم با یک توپ پلاستیکی سرگرم می‌شدم و گاهی با یک نان خشک و رب گوجه‌ای که رویش می‌مالیدم سیر می‌شدم با اینکه پدرم بهترین‌ها رابرایم با وسع ناچیزش فراهم می کرد اما من به همان کمترین‌ها راضی بودم.

#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1788020096negar_1788017317669.jpg

 نظر دهید »

یادگاری کاریزماتیک

07 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

یادگاری کاریزماتیک

در فضای مجازی با موجی از آموزش‌ها مواجهیم که زنانگی را در زرورقی از کاریزمای سرد و لوندی‌های برنامه‌ریزی‌شده بسته‌بندی کرده‌اند. در این قاب‌ها، زن موفق، موجودی است «همواره آماده‌ی رفتن»؛ زن برای خود می‌اندیشد و مرد ابزاری است که شاید روزی برود؛ زنی که استقلال مالی‌اش دیواری است که نباید هیچ‌کس از آن عبور کند و بی‌اعتمادی‌اش به مرد زندگی ، زرهی است که او را از آسیب‌پذیری عشق مصون نگه می‌دارد. «پرنسس‌وار زیستن» یعنی همیشه چمدان به دست بودن، یعنی مرد را رقیبی دیدن که نباید در کنارش بود.

وقتی از هیاهوی سرد فضای مجازی به خلوت باورهایمان بر می‌گردیم؛ سیمای زنی کاریزماتیک در ذهنمان نقش می‌بندد. در این مدل قدسی، زن برای ما می‌اندیشد، می‌بخشد، حمایت می‌کند و شریک می‌شود اما نه از نادانی یا ساده‌لوحی، بلکه از عزتی که به او اجازه می‌دهد «ایثار» کند. حضرت خدیجه (س) الگوی ابدی یک زن کاریزماتیک است؛ او در پی اسیر کردن نگاه‌ها نبود. او پیامبر را که در فقر خویش، غنی‌ترین عالم بود به همسری برگزید و دارایی‌اش را به عنوان خون در رگ‌های دین تقدیم کرد. ثروت عظیم او سرمایه‌ی رسالت همسرش بود

نکته‌ی کلیدی در «درس‌های خدیجه‌وار» زندگی کردن، «تقلید کورکورانه» نیست، بلکه «درک حقیقت مشارکت» است.اگر مردی زیر بار فشارهای کمرشکن اقتصادی دست‌ و پا می‌زند و زن دستش به جیب خودش می‌رود، «عشق» اقتضا می‌کند که بخشی از این بار سنگین را از شانه‌ی همسرش بردارد.


آن «زنانگی اصیل» که در هیاهوی کلیپ‌های فضای مجازی گم شده، در همین‌جاست، در قدرت بخشیدن بی‌پروای عشق به پای شریک زندگی.زنی که برای حفظ کیان خانواده و پیوند مقدس و به خاطر آن نگاهی که به معشوق الهی دارد، از دارایی‌اش به عنوان ابزاری برای ساختن «بهشت کوچک خانه» استفاده می‌کند، او «خدیجه‌وار» زندگی می‌کند. این، کاریزماتیک‌ترین شکلی است که یک زن می‌تواند در تاریخ زندگی‌اش از خود به یادگار بگذارد.

#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#به_عشق_پیامبر


✍🏻مریم قپانوری

1788002601negar_1787912886729.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 238
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سایه‌ی جنگ بر سطرها
  • تلاقی عقل و عاطفه
  • رگِ مادری.
  • درد یک کلیک
  • یادگاری کاریزماتیک
  • خمینی کبیر
  • سمفونی همدلی
  • اقیانوس صمیمیت
  • حریرِ وحدت
  • منطقِ قیفی
  • نبرد نابرابر
  • طراوت گمشده‌ی عشق
  • آرام جان.
  • خاک‌برداری خاطره‌ها
  • سراب ماندن
  • دارم میام به تهران
  • عکس‌ نوشته چهلم دفن رهبر شهید
  • عکس‌ نوشته چهلم دفن رهبر شهید
  • عکس‌ نوشته چهلم دفن رهبر شهید
  • عکس‌ نوشته چهلم دفن رهبر شهید

کاربران آنلاین

  • زفاک
  • سیده حسینم

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس