عکسهای رهبری

روح کودکی
کودک که باشی، روحت همچون پرندهای سبکبال است؛ رها از قفس تنگ و پر زرقوبرق این دنیا و خوشیهای زودگذرش. شب که تن در بستر خواب آرام میگیرد و روح بالهایش را باز میکند؛ این پرواز، از فریب شیطان و دستبرد روزگار به دور است و به حقیقت ناب عالم معنا نزدیکتر.
روزهای کودکی از خاطرم میگذرند؛ هنگامی که در کلاس درس، ورقهای کتاب دینی به خاک غریب بقیع رسیدند. به آن مقبرههای خاکی، بیشمع و بیچراغ. ذهن کودکانهی من از هر پیشفرض و دانشی خالی بود اما آن رویای صادقه هرگز از خاطر و جانم نخواهد رفت.
شبی روح کودکیام مرا به حریم خاکی بقیع کشاند. سه مزار غریب، آرام و بینامونشان در سکوت سنگین شب خوابیده بودند. ناگهان صدایی در آن فضای روحانی طنینانداز شد؛ صدایی زلال و آشنا که قبرها را به من نشان میداد و صاحب آنها را معرفی کرد: آرامگاه مطهر مادر سادات، حضرت زهرا (س) و امام باقر و امام صادق (علیهماالسلام).
امروز اگرچه مزار بانوی آب و آینه در زمین مدینه بینشان است، اما در عمق جان و آیینهی روح ما، نشانی عظیم، سوخته و جاودانه از او به یادگار مانده است.
دست دل را به دامان کرمش دخیل میبندیم باشد که در این دنیا به سیرت و حقیقت فاطمی زندگی کنیم.
#به_قلم_خودم
#نقد
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

سفرهدار فاطمیه
چشمهایم دوباره به راه است؛ غریبانه آمدن کسی را به تماشا نشسته.
در این روزگار که طعم تلخ غفلت گلویمان را میفشارد پناه دلهای بیقرار، مهدی(عج) است.
فاطمیه که میشود، آسمان دلها ابری و چشمان زمین بارانی است. یاد درد و غربت زهرا (س)، شانههای دلتنگ ما را میلرزاند. در این کوچهپسکوچههای انتظار، آدم بیشتر از همیشه به یاد فراق میافتد و زمان غصهدار میشود.
ای سفرهدار فاطمیه! لحظهای چشم دلمان را باز کن تا لالهزار فاطمیه را تماشا کنیم. بیا و روزی دست عنایت بر سر این سینهزنان بکش و روی ماهت را به این چشمهای منتظر نشان ده ای نگار فاطمیه!
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#رها_نویسی

رقص رنگها
روزهای کودکی چقدر دل انگیز بود؛ زمانی که ساعتها در کنار سینی بازی خیره به رقص رنگها و چرخش فرفرهها مینشستیم. همهی دنیا در آن چرخش کوچک خلاصه شده بود و ما از روزگار بیخبر بودیم..
امروز در میان تلاطم روزگار و در گیرودار مواجهه با رنجها و گذر عمر، باید مثل آن فرفره در لحظه بگردیم؛ بیهراس از فردا و رها از دغدغهی آینده تا بتوانیم معنای زندگی را در جستوجوی لذتهای کوچک پیدا کنیم.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

صدای مادری
سالهای نخست طلبگی بود؛ روزهایی که هنوز الفبای روضهخوانی را در گوشهایم زمزمه کرده بودند. هر کلامی که از دهان میآمد، با لرزشی از هیجان و استرس همراه بود. ایام فاطمیه بود و عمهام، طبق رسم همیشگی، مجلسی برای روضه برپا کرده بود. این بار نگاهها به من بود؛از من برای روضه خوانی دعوت شده بود.
در ابتدا مسئولیت بر دوشم سنگینی میکرد، اما وقتی مجلس شروع شد همه چیز در سادگی و بیآالایشی معنوی غرق شد. از وعظهای کوتاه شروع کردیم و با زمزمههای زیارت عاشورا، فضای خانه را با عطر عشق به حسین (ع) پر کردیم. در پایان، دعاهای آشنایی را که همیشه در پایان مجالس عزاداری جاری میشود با دلی شکسته خواندیم.
ناگهان صدایی از میان جمعیت بلند شد.مادری با لحنی آمیخته به رنج و بیقراری به من گفت: «برای رزمندگان اسلام دعا نکردی؟»
وقتی به سراغش رفتم، چشمهایش داستان دیگری داشت. او مادری بود که سه پسر داشت؛ سه جانفدایی که در سه رسته و در سه گوشه از پهناور ایران، در خدمت میهن بودند. آن روزها، صلح بر خاک ایران حاکم بود و خبری از صدای موشکها نبود، اما میدیدم که دل مادران، حتی در زمان صلح هم در تب و تاب است.
ما نباید از یاد ببریم که دعا، پلی است میان قلبی که در جبهه میلرزد و دلی که در خانه دعا میکند. چه در روزهای جنگ و چه در روزهای صلح، خواستن نصرت برای رزمندگان، تنها طلب پیروزی نیست؛ بلکه تلاشی است برای آرامش دلهای بیقرار مادرانی که تمام هستیشان را در مرزها گذاشتهاند.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

خطخطی
او دیر به کلاس رسید. روی صورتش لایهای از کرمهای درمانی برای پنهان کردن یک فاجعه مالیده شده بود. اضطراب از چشمانش میبارید. وقتی علت را پرسیدم با صدایی لرزان، از غفلتی گفت که ردپایش را بر پوست صورتش نشانده بود.؛ لکهای کوچک و تیره که اکنون تمام دنیای او را تسخیر کرده بود.
او هر روز، ساعتها در برابر آینه میایستاد؛ با دقتی وسواسی هر ککومک و هر لکهای را وارسی میکرد. از این پزشک به آن متخصص میرفت و با اضطراب، داروهای گوناگون را امتحان میکرد به امید آنکه شاید این لکهی ناخوانده ازبین برود. اما افسوس که هرچه بیشترتلاش میکرد، آن لکه تیرهتر میشد انگار بر مرکزش پافشاری میکرد و آرامش و اعتمادبهنفسش را ذرهذره میبلعید.
کاش ما انسانها همانقدر که در تکاپوی ترمیم پوست و ظاهرمان هستیم در پی درمان باطن هم بودیم. کاش از لکههای پراکندهی گناه بر لوح دلمان نیز واهمه داشتیم. کاش برای پاک کردن سیاهیهای روحمان، اینگونه بیقرار و مضطرب بودیم پیش از آنکه روزگار به سر آمده باشد و مرگ پیش از توبه ما را در آغوش بکشد و با دلی سیاه وخطخطیشده در برابر خدا رها کند.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
