عکسهای رهبری


فراتر از مرزهای خود
صدای غرش ماشین در کوچهی تنگ با هیاهوی مردمی که راهنمای راننده بودند در هم میآمیخت. ناگهان، طنین تکاندهندهی برخورد دو لاستیک با تیر برق، قلب کوچه را لرزاند. رانندهای بیچاره در میان بار گوجهفرنگی و تاریکی مطلق درمانده ماند.
لحظهای بعد من با گوشی همراه، از آن تیر برق تنها در دل تاریکی تصویر و فیلمی گرفتم و به ادارهی برق، پیامی فرستادم؛ درخواستی برای نوری که حق هر رهگذری است.
روز بعد راننده با دشواری بسیار و پس از ساعتها انتظار با دو لاستیک فرسوده، بار خود را از آن کوچهی بنبست و تاریک به مقصد رساند.
چند روز بعد با پیگیریهای من، چراغی بر بلندی آن تیر برق نشست. اما در میان شادی همسایهها از روشنایی نور، کلامی شنیدم که قلبم را لرزاند؛ همسایهای که میزبان همان راننده بود رو کرد به من و گفت: “خدا برای تو خواسته؛ این نور بیشتر حیاط تو را روشن کرده!”
در آن لحظه یاد آن جملهی معروف افتادم “برای همسایهات چراغی روا دار، که حتماً حوالی خانهی تو را نیز روشن خواهد کرد.”
چقدر انسان میتواند در دریای خودخواهی غرق شود که خیر عمومی را به منفعت شخصی تبدیل کند؟ روشنایی، حق هرعابر است، نه تنها حیاط یک خانه.
خدمت به خلق، اگر با روحیهی ایثار و بدون چشمداشت شخصی (نمک اخلاق) نباشد، تنها به تلاشی میانتهی میماند. اگر نیت، رضای الهی نباشد، خدمات ما در برابر طوفان حسد و خودخواهی، رنگ میبازد. خدمت یعنی فراتر رفتن از مرزهای حیاط خانهی خودمان.
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد

قحطی جان در عصر رفاه
همراه مادرم با کولهباری از امید و اندک وسایل ضروری، پا به راهروی مدرسه علمیه گذاشتیم. در هیاهوی بدو ورود، زنی از میان جمعیت صدایم کرد. دستانش درگیر باری سنگین بود. من بی درنگ کمکش کردم تا وسائلش را به سلامت به حجره برسانیم.
اندکی بعد، همگی در اتاقی که نام دهانپرکن سالن اجتماعات را بر پیشانی داشت گرد هم آمدیم؛ اتاقی کوچک و سه در چهار که محل تجمع بیستودو تن از ما شده بود. تنها یک چهره از آن جمع برایم آشنا بود؛ باقی غریبههایی بودند با اختلاف سنی فاحش؛ برخی پخته و جاافتاده و چندتایی همسن و سال من. معاون آموزش بیقرار و پرشتاب میان دو اتاق در تکاپو بود.
بعد از مدتی در اتاق باز شد. خانمی عینکی با چادری آراسته و مرتب وارد شد. بیاختیار، همگی به گمان اینکه از مسئولین است به احترام هیبت و وقارش از جا بلند شدیم اما او با کمال تواضع، میان دو تن از خواهران جا گرفت. نگاهها به او میخکوب بود؛ باصلابت، مقتدر و آرام. بعدها او شد ترازوی علم ما؛ شاگرد اول کلاس و رقیبی بیبدیل در المپیادهای علمی. در حلقههای درس، آنجا که گرهی بر ذهن استاد و شاگردها میافتاد، دستان گرهگشای او بود که حقیقت را نمایان میکرد. در عین نبوغ و تبحر، تقوایش ستودنی بود. زندگیاش در هالهای از سکوت بود، اما پناهگاه طلبههای متأهل برای گرهگشایی از چالشهای زندگیشان. او سنگ صبوری بود که رنج دیگران را به جان میخرید.
زمان گذشت و سرنوشت، مسیر ما را به هم گره زد؛ هر دو در سطح سه و در دو رشتهی متفاوت پذیرفته شدیم و هر دو در آزمون استادی، مهر قبولی بر پیشانیمان خورد. از آن جمع بیستودونفره، تنها دو تن به کرسی استادی رسیدند، یکی راهی طرح امین شد و بقیه در مسیر پرفراز و نشیب خانهداری و زندگی خودشان، بذر آموختههایشان را در نهاد خانواده نشاندند.
آنزمان کلاسهایمان کوچک بود، اما ارادههایمان به وسعت آسمان. به ما آموخته بودند که چون سهم امام زمان (عج) خرج تحصیل ماست، مسئولیتمان سنگینتر از آن است که به سستی بگذرد. حضور در کلاس، بیمباحثه، در حکم حرمت بود؛ بیبرنامه بودن در زیست طلبگی ما معنایی نداشت و غیبتهای غیرموجه، راهی به ساحت آموزش ما نداشت. ما نسلی بودیم که با قناعت تمام، با کمترین امکانات رفاهی و پژوهشی، قلم زدیم و درس خواندیم، اما در عرصههای تدریس، تبلیغ و پژوهش، خوش درخشیدیم.
امروز که به آن سالن اجتماعات نگاه میکنم، نه از آن فرش دوازدهمتری خبری است و نه از آن حالوهوای ساده. کلاسها وسیع شده، سیستمهای سرمایشی و گرمایشی به کمال رسیده و اساتید با معیارهایی دقیقتر ارزیابی میشوند؛ اما افسوس که تعداد طلبهها کم شده و جنس «ارزش» آن روزها در هیاهوی امکانات به غنیمتی محدود تبدیل شده است.
✍🏻مریم قپانوری
#نقد
#خاطره_گردی #مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم

#عکس_نوشته
#عکس_نوشته_تولیدی

عطر حضور حقیقی
میان سکوت سرد صفحهی گوشی همراه و مرور بیپایان نگارههای مجازی، ناگهان چشمم به نمایههایی افتاد؛ نمایههایی کوچک که هر کدام، ویترین یک عمر است. یکی قد کشیدن فرزندی از نسلاش را به تماشا گذاشته و آن دیگری، شکوه همقدم شدن در مسیر پرفراز و فرود زندگی را.
عصر ارتباطات پارادوکس تلخی است. ما در دنیای اتصال دائم اینترنت، آنچنان از یکدیگر جدا شدهایم که اخبار زندگیمان را باید از پشت شیشههای سرد و بیروح پروفایلها سراغ بگیریم. اینهمه تکنولوژی انگار میان قلبهای ما دیواری از جنس غفلت کشیده است. آنقدر در حصار تنگ روزمرگیها و خودمحوریها غرق شدهایم که یادمان رفته، روح آدمی در پیوند با دیگران پویا میشود.
ما غافل شدیم از آن حقیقت الهی که فرمود: «یَدُ اللهِ مَعَ الجَماعَة». دست خدا با جماعت است. جماعتی که در تلاطمهای سهمگین روزگار و در آرامش ساحل آسایش، تکیهگاه یکدیگرند. ما انسانایم؛ موجودی که درخلوت خودساخته، رشد نمیکند بلکه در وحدت با دیگران شکوفا میشود.
یک دست صدا ندارد. این قانون خلقت است. وقتی پیوندها سست شود، وقتی نگاهها به جای درک چشمان یکدیگر، به لایکها، آمارها و عکسهای بی روح دوخته شود، روح معنویت از کالبد جامعه میرود. باید حصارهای شیشهای این دنیای مجازی را بشکنیم؛ از «نمایه» به «درک حضور» همدیگر کوچ کنیم چرا که عطر حضور حقیقی، هرگز در هیچ پست و استوری پیدا نخواهد شد.خداوند، جماعت همدل را دوست دارد. در قلبهای به هم پیوسته، راحتتر میتوان خدا را یافت.
#نقد
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

سکوت قاصدکها
گاهی برای فرار از هیاهوی هزارتوی امروز، ناچاریم ریل ذهن را به عقب برگردانیم برای یافتن گمشدهای در سالهای دور. دستی بر کمد چوبی و قدیمی کشیدم. کمدی که عطر کهنگیاش، بوی کاهگلهای نمخورده و خاطرات مادربزرگ را در خانه پراکند. آلبوم را که پایین آوردم انگار برگی از تاریخ سرزمینم را گشودم.
تصویرها از سایهای محو و سیاهوسفید تا تصویری تمام رنگی پشتسرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکسها مکث کردم که تاریخش حکایت از سال 67 داشت؛ همان سالهای جنگ و استقامت. پدرم در آن عکس با قامتی با صلابت و چهرهای که گرد غربت روی آن نشسته، در کنار دو همرزم ایستاده بود. آن زمان عکسها قاصدک بودند؛ سفیرانی که از دل خط مقدم جبهه، راه را طی میکردند تا به مقصد برسند؛ به دست مادری نگران یا همسری دلشکسته برسند و بگویند: «ما هستیم؛ هنوز میتپیم و مقاومت ادامه دارد». نامهها با خطی لرزان، روی کاغذهای کاهی نوشته میشدند تا مرهمی باشند بر دلتنگیهای خانواده.
امروزه جنگ، روایت دیگری را رقم میزند؛ این بار از میادین نامرئی مقاومت. رزمندهی امروز در حصار سکوت و اقتدار است. آنچنان که در سنگرها و کنار لانچرها، برای حفظ امنیت خویش و سرزمینش، باید ارتباطش را با جهان بیرون قطع کند؛ نه گوشی همراهی، نه آوایی و نه حتی لرزشی در سیمهای ارتباطی.
چقدر این بیخبری مدرن، سنگینتر از آن سکوت نامهنگاری قدیمی است! امروز انتظار، «منتظر نوری در ظلمت بی خبر بودن» است.
اینجا، دیگر قاصدکی نیست که خبری بیاورد؛ تنها دعا است که عرض اقیانوسها را طی میکند و به سنگرهای بینامونشان میرسد.
این جنگ، هم در ظاهر خشن است و هم در باطن، صبری زینبی میطلبد که «ما رأیتُ الا جمیلاً» را در پس هر فقدان و سکوتی زمزمه کند. رزمندهی امروز در آلبوم تاریخ خدا ثبت میشود؛ جایی که هیچ تصویری پاک نمیشود و هیچ چشمانتظاری، بیاجر نمیماند.
#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
#مدار_نوشتن
✍🏻مریم قپانوری
#نقد
#مرقومات_جنگی
