رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

عکسهای رهبری

 

1473911938_1.jpg

قرار ناگزیر

07 مهر 1405 توسط مریم قپانوری

قرار ناگزیر

اواخر بهمن‌ماه بود‌. هوا در جان کشور سرد و کش‌دار می‌گذشت. انگار آسمان هم تیره بود، درست مثل روزگار ما. سایه‌ی آشوب‌های دی بر کشور چتر افکنده بود. در خانه‌ی ما، تلاطم اقتصادی، آرامش را به بند کشیده بود؛ کار همسرم تغییر کرده بود و حساب و کتاب‌ها دیگر جور در نمی‌آمد. میان آن همه دودلی، هدفی داشتم که باید می‌رفتم.

به گوشواره‌های دخترم نگاه کردم؛ کوچک بودند و درخشان، اما در برابر آن تصمیم بزرگ، همچون قطره‌ای در برابر دریا بودند. آن‌ها را فروختم تا توشه‌ی راهم شود. پسرم را از شیر گرفتم و به معلم دخترم سپردم که هوای مشق‌هایش را داشته باشد. بار سفر، بار دلی بود که تکه‌تکه‌اش را در خانه جا می‌گذاشتم. گفته بودند بچه نیاورید، گفته بودند اوضاع کشور «جنگی» است.

به راه افتادم. تمام بغض‌هایم را در گلو حبس کردم و با اذکار «یا حفیظ و یا علیم» لبانم را به سکوت آرامش‌بخش واداشتم. آن روز جمعه، همزمان شد با زمزمه‌های مذاکره‌ی ایران و آمریکا، با میانجی‌گری عمان. ما با زخم کهنه‌ی جنگ دوازده‌روزه و حملات اسرائیل بر کشور، خوب می‌دانستیم که این «مذاکره»، سرابی بیش نیست. می‌دانستیم «شیطان بزرگ» اهل گفتگو نیست، اهل تسلط است.

به تهران رسیدیم. بعد از دو ساعت به مکانی زیر سایه‌ی سنگین تدابیر امنیتی رسیدیم. فضای اسکان، بوی وداع می‌داد. برادر همسر رهبر شهید، دکتر خجسته، از معنای بودن گفت. استادی از قم می‌گفت: «ما با خانواده‌هایمان وداع کردیم، شاید بازگشتی در کار نباشد.» این حرف، لرزه بر اندام بسیاری انداخت، اما دل من، جایی دیگر بند بود.

بعد از چند روز کلاس و درس نوبت ارائه رسید؛ ساعت یک و نیم بامداد. آسانسور، سکوت شب را شکست و مرا به طبقه‌ی سوم برد. اضطراب در چشمان دوستان موج می‌زد اما من که از قبل در پناه خواب و توکل به خدا آرام گرفته بودم، اولین کسی بودم که رو به لنز دوربین ایستادم. در آن تاریکی نیمه‌شب، کلمات از عمق جانم می‌جوشید.

چند روز بعد به خانه بازگشتیم، اما دیری نپایید که «آنچه نباید می‌شد» رخ داد. بیت رهبری، آن کانون اقتدار، هدف حمله‌ی وحشیانه‌ی آمریکا قرار گرفت. کاخ سعدآباد و اطرافش زیر آتش مستقیم رفت. وقتی خبر را شنیدم، لرزیدم شاید اگر چند روز دیگر مانده بودیم، نام ما هم در فهرست آن شهدا حک می‌شد.

اما این ماجرا برای من یک حقیقت بزرگ‌تر داشت؛ طرف ما آدم نیست؛ همان شیطان قسم‌خورده‌ای است که دندان‌هایش را برای ذلت بندگان خدا تیز کرده. در برابر شیطان بزرگ اعتماد خطاست؛ تنها باید با تکیه بر پروردگار، ایستادگی کرد و «نه» گفت.

#به_قلم_خودم
#نقد
#مرقومات_جنگی
#چالش_وبلاگ
✍🏻مریم قپانوری

1790679433img_20260831_141301_876.jpg

 نظر دهید »

دمیدن روح در خانه

07 مهر 1405 توسط مریم قپانوری

دمیدن روح در خانه

آن روزها مدرسه رفتن و درس یادگرفتن شیرین بود. اما شیرین‌تر از آن، لحظه‌ی بازگشت به خانه‌ای آرام و چشیدن طعمی بود که در در و دیوار خانه جریان داشت. یادم هست وقتی که ما به مدرسه می‌رفتیم، مادر در خلوت عاشقانه‌ی خود، میان پخت‌وپز و رُفت‌وروب و سامان دادن به خریدهای ناتمام، نوای زندگی را در خانه می‌نواخت. کوچک‌ترین قدردانی ما از مادر، تکیه زدن بر سفره‌ی ناهار و تماشای آرامش جمعی خانواده بود و پس از آن، غرق شدن در درس و مشق برای فردایی روشن‌تر.

امروز دخترم تنها راهی مدرسه شد و من، پس از چند روز حضور در کلاس، در خلوت خانه تنها ماندم. آن حال‌وهوای گذشته برایم زنده شد. عطر غذای تازه در فضای خانه پیچید انگار روح مادرانه دوباره در این چهاردیواری جان گرفت.

اگر مادری در جان خانه روح بدمد، همان روحی که با دیدنش چشم‌ها روشن و با چشیدنش دل‌ها جلا می‌یابد، آن خانه به امن‌ترین پناهگاه عالم تبدیل می‌شود؛ جایی که هر فرزندی، در هر کجای این دنیا که باشد، مشتاق بازگشت و تکیه زدن به دیوارهای آن است.

#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#نقد

1790676387negar_1790675955435.jpg

 نظر دهید »

نانوشته.

05 مهر 1405 توسط مریم قپانوری

نانوشته

همیشه آنچه که چشمان به تماشا می‌نشیند، تمام حقیقت زندگی نیست؛ چه بسیار واقعیت‌هایی که در زاویه‌ای پنهان از نگاه‌ها جا مانده‌اند. اگر بخواهم از ژرفای زندگی‌ام بگویم، سفری است متفاوت با آنچه مردم در هیاهوی ظاهر می‌بینند؛ از شور و دل مشغولی سه فرزند، آمدوشدها و خوشی‌های عیان.

اگر از شب‌زنده‌داری‌ها، از خلوت‌های سرد تنهایی و از دردها و رنج‌های جانکاه بنویسم، شاید باورش برای دیگران آسان نباشد. چه بسیار شب‌ها و روزها تمام بار زندگی را یک‌تنه به دوش کشیدم. وقتی به پشت سر نگاه می‌کنم خود را مثل کوهی استوار می‌‌بینم که هیچ حادثه و طوفانی بنیادش را نلرزانده است. در تمام آن لحظات، دستان مهربان خدا پناه بی‌نظیرم بود. در اوج تنهایی جز او کسی را نداشتم؛ آن‌گاه که در حسرت نوشیدن حتی قطره‌ای آب بودم و یاد لب‌های عطشان حسین (ع)، آرامش جانم می‌شد فقط خدا بود و خدا. خدایی که مرا در آغوش پرمهر خویش کشید، آن‌جا که نه شریک زندگی‌ام و نه حتی فرزندانم از بغض‌های در گلو مانده‌ام باخبر نبودند.

می‌خواهم بگویم من در این زندگی، تکیه‌گاهی جز او نداشتم و آموخته‌ام که روی پای خودم بایستم. نمی‌دانم نام این حال را چه باید گذاشت؛ شاید تجلی همان انرژی و صلابت درونی که گاهی در قامت یک زن همچون کوهی پابرجا می‌‌ماند.

من خدا را در میان همه‌ی خلوت‌هایم داشته‌ام و دارم؛ همان خدایی که هنوز هم در کنج خانه‌ی دلم جاری است و تنهاترین گوش شنوا برای دردهای نگفته‌ام. من در میان همه‌ی تنهایی‌هایم تنها با او و برای او زنده‌ام.

#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#چالش_وبلاگ

1790528589negar_1790528457874.jpg

 نظر دهید »

تو هم می‌توانی

05 مهر 1405 توسط مریم قپانوری

تو هم می‌توانی

در روایات نقل شده پنجاه نفر از فرمانده‌های امام عصر(ع)، زن هستند.
تو هم میتوانی!
از همین الان شروع کن!
پ.ن:♦️دختری که اولین فرمانده نظامی جنگ شد
🔹سکینه حورسی، نخستین فرمانده زن خرمشهر، از آموزش دختران این شهر تا حضور در خط مقدم، دوشادوش مدافعان ایستاد و سال‌ها برای مردم شهرش تلاش کرد.

1790507201img_20260927_143252_079.jpg

 نظر دهید »

در لحظه.

04 مهر 1405 توسط مریم قپانوری

در لحظه

روزهای کوتاه پاییزی از راه رسیده‌اند؛ روزهایی که بیش از هر زمان دیگری، ذهن من در تب و تاب «رسیدن» است. رسیدن به موقع برای آوردن دخترم از مدرسه، مدیریت تنهایی فرزندان کوچکم در خانه و هماهنگ کردن هزار و یک مشغله‌ای که بر دوش یک مادر سنگینی می‌کند.

برنامه‌ریزی، چراغ راه زندگی است؛ اما امان از آن لحظه‌های ناخوانده و حوادثی که بی‌دعوت و ناگهانی از راه می‌رسند و شیشه‌ی آرامش روزمرگی را به سنگی می‌کوبند. آن‌وقت است که باید «ترمز احساس» را کشید تا مغز فرصت کند آن واقعه‌ی پیش‌بینی‌نشده را مدیریت کند.

امروز سوار تاکسی شدم. در میانه راه، راننده ایستاد تا مسافری دیگر سوار شود. پیاده شدم تا جابه‌جا شوم و صندلی وسط که پیاده شدن من را آسان‌تر می‌کرد، نصیبم شود. در را بستم و ماشین راه افتاد اما ناگهان سنگینی‌ای بر سرم حس کردم؛ انگار کسی گوشه‌ی چادرم را می‌کشید. فریاد زدم که راننده نگه دارد. گوشه‌ی چادرم در لای در گیر کرده بود و چرخش چرخ ماشین در یک چشم‌برهم‌زدن چادرم را پاره کرد.

اندکی که اضطرابم فرو نشست، یادم آمد که مسیر خانه از «کوچه خیاط‌ها» می‌گذرد. بی‌درنگ به آنجا رسیدم تا قبل از آنکه کرکره‌ی مغازه‌ها پایین بیاید چادرم را ترمیم کنم و برای فردا آماده‌اش کنم.

زندگی، مجموعه‌ای است از همین نرسیدن‌ها، یا رسیدن‌هایی که سروقت نیستند. گاهی می‌فهمم که «در لحظه بودن» مهارتی است برای زیستن در میانه‌ی آشوب. گاهی کاری یا حادثه‌ای، فارغ از تمام نقشه‌ها و خیال‌بافی‌های ما، ناخوانده پا به دنیایمان می‌گذارد در آن لحظه، نه برنامه مهم است و نه وقت‌شناسی خشک؛ فقط «حضور ذهن» مهم است.

✍🏻مریم قپانوری
#چالش_وبلاگ نویسی

1790440339img_20260926_200205_809.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 244
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

موضوعات

  • همه
  • دست نویس‌ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • قرار ناگزیر
  • دمیدن روح در خانه
  • نانوشته.
  • تو هم می‌توانی
  • در لحظه.
  • خانه تکانی پاییزی
  • در میان جزئیات مادری
  • یه شروع متفاوت اول مهری
  • نوستالژی یک پیشنهاد
  • یک فانتزی جالب
  • یه فانتزی جالب
  • تصویر ماندگار حرم حضرت معصومه (س)
  • امتداد روح
  • به آستان مهربان پدر
  • فراتر از مرزهای خود
  • قحطی جان در عصر رفاه
  • عکس نوشته‌های رهبر شهید ویژه پروفایل
  • عطر حضور حقیقی
  • سکوت قاصدک‌ها
  • هلهله‌ی باران در نخستین نفس

کاربران آنلاین

  • پاییزنوشت
  • خادم ارباب بی کفن
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد
  • بتول سادات بنیادی
  • آرزو میرزائی

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس