نانوشته.
نانوشته
همیشه آنچه که چشمان به تماشا مینشیند، تمام حقیقت زندگی نیست؛ چه بسیار واقعیتهایی که در زاویهای پنهان از نگاهها جا ماندهاند. اگر بخواهم از ژرفای زندگیام بگویم، سفری است متفاوت با آنچه مردم در هیاهوی ظاهر میبینند؛ از شور و دل مشغولی سه فرزند، آمدوشدها و خوشیهای عیان.
اگر از شبزندهداریها، از خلوتهای سرد تنهایی و از دردها و رنجهای جانکاه بنویسم، شاید باورش برای دیگران آسان نباشد. چه بسیار شبها و روزها تمام بار زندگی را یکتنه به دوش کشیدم. وقتی به پشت سر نگاه میکنم خود را مثل کوهی استوار میبینم که هیچ حادثه و طوفانی بنیادش را نلرزانده است. در تمام آن لحظات، دستان مهربان خدا پناه بینظیرم بود. در اوج تنهایی جز او کسی را نداشتم؛ آنگاه که در حسرت نوشیدن حتی قطرهای آب بودم و یاد لبهای عطشان حسین (ع)، آرامش جانم میشد فقط خدا بود و خدا. خدایی که مرا در آغوش پرمهر خویش کشید، آنجا که نه شریک زندگیام و نه حتی فرزندانم از بغضهای در گلو ماندهام باخبر نبودند.
میخواهم بگویم من در این زندگی، تکیهگاهی جز او نداشتم و آموختهام که روی پای خودم بایستم. نمیدانم نام این حال را چه باید گذاشت؛ شاید تجلی همان انرژی و صلابت درونی که گاهی در قامت یک زن همچون کوهی پابرجا میماند.
من خدا را در میان همهی خلوتهایم داشتهام و دارم؛ همان خدایی که هنوز هم در کنج خانهی دلم جاری است و تنهاترین گوش شنوا برای دردهای نگفتهام. من در میان همهی تنهاییهایم تنها با او و برای او زندهام.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#چالش_وبلاگ
