حوالی لبخند
حوالی لبخند
شب فرا رسیده، اما آرامش نه. پلکهایم سنگین است، اما ذهن خستهام مجالی برای خوابیدن نمیدهد. امروز روزی نبود که انتظارش را میکشیدم. صبح در حالی که خورشید روزمرگیها هنوز به اوج نرسیده بود با واقعهای تلخ و ناخوشایند گره خورد که تار و پود افکارم را در هم تنید. تمام روز در هزارتوی این اتفاق غریب سرگردان بودم؛ ذهنم همچون دریایی طوفانی، مدام به صخرههای این تلخی برخورد میکرد و باز میگشت.
در خلوتم بارها و بارها به دنبال راهی برای فیصله دادن به این ماجرا گشتم. گاهی در میان استدلالهای ذهنیام به بیراهه میرفتم و گاهی با خود فکر میکردم که آیا من در میدان مواجهات اجتماعی کم میآورم؟ دغدغهام این بود چگونه میتوان این گره کور را باز کرد که نه سیخ بسوزد و نه کباب؟ چگونه میتوان خشم و قضاوت دیگران را مدیریت کرد؟ وقتی انسانها – آگاه یا ناآگاه – در تشخیص مصداقها به خطا میروند و با پتک بیرحمانهی قضاوت، بر سر دیگری میکوبند. این سنگینی، این بار اضافی تحمیل شده بر روح، تمام انرژیام را بلعیده است.
ساعتی گذشت درست در همان لحظهای که غرق در کشتی اندوه خودم بودم، ناگهان طوفان درونم فرو نشست؛ پسرم، بیخبر از احوال درونم، صورت معصومش را به چشمانم نزدیک کرد. در تاریکی اتاق، برق چشمانش و آن لبخند ملیح و بیآلایشاش، تمام حصارهای تلخ را در هم شکست. خندهام گرفت. آن حضور ناب، همانند لَنگری کشتی غرق شدهی جانم را به ساحل آرامش کشاند.
در هیاهوی قضاوتهای نادرست، در میان پتکهای بیرحمی روزگار، گاهی تنها یک لبخند ساده کافی است تا بفهمیم زندگی همچنان جاری است.
#نقد
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
