مادر گرسنگی
تجربهای ساده در گوشهای از حیاط داشتم که درسی بزرگ در دل خود پنهان کرده بود؛ مرغی داشتم که کرچ شد. از سه تخمی که زیرش گذاشتم، تنها یکی به جوجهخروسی تبدیل شد. روزگار سپری شد و این جوجه، زیر سایهسار پرهای گرم و حمایت بیدریغ «مادر»، قد کشید و بزرگ شد. اما درست در روزگاری که انتظار میرفت این پیوند مهرآمیز تا ابد ادامه یابد، در کمال حیرت دیدم که مادر، بیرحمانه به جوجهاش نوک میزند و او را از حریم امن خود میراند.
جوجه، روزهای اول را در بهت و ناباوری سپری کرد؛ سرگشته، کمخوراک و گوشهگیر. انگار جهان کوچک امناش فرو ریخته بود. اما این رانده شدن، سرآغاز یک بلوغ بود. پس از اندکی، جوجه به خود آمد؛ دید که دیگر دانهای از منقار مادر به دهانش نمیرسد و برای دانه چیدن و دویدن در این جهان بیکران باید «خودش» باشد.
ما انسانها در ابتدا در آغوش مادرانه آرام میگیریم؛ مادری که تمامی هستیاش را صفر تا صد، صرف حمایت و پرورش ما میکند. اما راز ماندگاری و کمال در رهایی است. مادر باید از یک جایی به بعد، بند وابستگی را جدا کند تا فرزندش بیاموزد که روی پاهای خودش بایستد، اراده کند، تصمیم بگیرد و در طوفان حوادث، قد علم کند.
وابستگی، ریشهی بسیاری از شکستهاست. مادری که فرزندش را رها نمیکند در حقیقت او را در «گرسنگی روح» نگه میدارد؛ گرسنگی مهارتی، عاطفی و ارادهای. باید فرزندمان را برای «ایستادن» پرورش دهیم.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

فرم در حال بارگذاری ...
