رگِ مادری.
رگ مادری
بوی تند و شیرین «ربِ خانگی» در پیچ و خم کوچه میپیچد؛ عطری که انگار عصارهی خورشید تابستان است که در دیگهای مسی جا خوش کرده. از کنار خانهی قزیبهار که میگذرم، پنجرهی اتاقش هنوز هم مثل سالهای دور، رو به کوچه باز است؛ انگار قزی میخواهد گوشهچشمی به دنیا داشته باشد یا شاید منتظر مسافری است.
قزی سالهاست که تنها زندگی میکند. خانهاش، خانهی سکوت است و تنهایی. همسایهها زیر لب میگویند قزی فرزندی دارد. قصهها در کوچه زیاد است؛ میگویند آن دختری که حالا در مرکز استان، نبض بیماران را در دست دارد و با روپوش سفیدش مرهمی بر دردهای خلق است، همان دختری است که قزی سالها پیش، وقتی هنوز غبار پیری بر شانههایش ننشسته بود، با جان و دل در آغوش کشیده است.
به قزی میاندیشم؛ به دستهای پینهبستهاش. او چگونه توانسته از دل تنهایی محض، طبیبی تربیت کند که حالا در هیاهوی شهر، حیات میبخشد؟ آن عشق، آن مادری بیمنت، چه کیمیایی بوده که توانسته کودکی بینام و نشان را به اوج برساند، در حالی که خودش میان دیوارهای کوتاه و خشت و گلی خانه، به تماشای غروبهای ممتد نشسته است؟
دوباره تصویرش را به یاد میآورم؛ شبهای کشدار که تا دیرهنگام، روی پلهی ورودی مغازهاش مینشیند. امروز، خبر آمد که باد سردی وزیده است. دزد به مغازهی کوچک قزی زده و بارهای اندک مغازه را بردهاند؛ همان چیزهایی که تمام دارایی دنیای او بود.دلم برای قزی میسوزد. دزد، فقط جنسهای مغازهاش را نبرده؛ او بخشی از آرامش زنی را دزدیده که تمام هستیاش را، قطرهقطره، در ظرفهای رب و در جان دختر پزشکش ریخته بود.
من هنوز با خود میاندیشم که آیا آن دختر، صدای شکستن سکوت خانهی مادرش را میشنود؟ آیا میداند که قلعهی مادر، تنها شده است؟
#نقد
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری
