30 مهر 1405
صدای مادریسالهای نخست طلبگی بود؛ روزهایی که هنوز الفبای روضهخوانی را در گوشهایم زمزمه کرده بودند. هر کلامی که از دهان میآمد، با لرزشی از هیجان و استرس همراه بود. ایام فاطمیه بود و عمهام، طبق رسم همیشگی، مجلسی برای روضه برپا کرده بود. این بار نگاه… بیشتر »
نظر دهید »
30 مهر 1405
خطخطیاو دیر به کلاس رسید. روی صورتش لایهای از کرمهای درمانی برای پنهان کردن یک فاجعه مالیده شده بود. اضطراب از چشمانش میبارید. وقتی علت را پرسیدم با صدایی لرزان، از غفلتی گفت که ردپایش را بر پوست صورتش نشانده بود.؛ لکهای کوچک و تیره که اکنون تمام د… بیشتر »
29 مهر 1405
بیانیهی سکوتشب بود و سکوت. علی (ع) در میان تاریکی شب همسر جانبازش را غسل میداد. قطرات آب همچون قطرهی اشکی بود که از چشم آسمان میریخت. بچهها آستین به دهان گرفته بودند. صدای نالهی آنها طنین درد بود اما آنها میدانستند که اگر صدای گریهی فرزندان زه… بیشتر »
27 مهر 1405
شربت برفیامروز زمان در چشم من کُند و آرام میگذشت. به ساعت که نگاه میکنم باری از کارهای خانه و درس را به سرانجام رساندهام. هوا نیمهابری است و دل من در نسیم نمنم پاییز پر میکشد به سالهای دور کودکی. روزگاری که با آمدن پاییز، زمین گیسوانش را سپیدپوش… بیشتر »
23 مهر 1405
زلال بیکراندنیای کودکی سرزمینی بکر و معصومانه است؛ باغی سرسبز از رویاها که در آن شکوفهها لبخند میزنند و نسیم، قاصدکی از آرامش را به ارمغان میآورد. خاطرتان هست؟ همان روزهایی که در کوچه پسکوچههای انیمیشنهای رنگارنگ گم میشدیم؛ جایی که نانهای با… بیشتر »
20 مهر 1405
سردخانهی برچسبهانخستین روز مواجهه با قضاوت رسید؛ همانجایی که پشت درهای بسته، تقدیر میلاد را در چند کلمه خلاصه کردند: مدرسه استثنایی. پدر، پروندهای را که انگار مُهر پایان آرزوهایش بود در دست گرفت و با چشمانی که دریای اشک بود، مسیر مدرسه استثنایی را د… بیشتر »
19 مهر 1405
تب سپید این روزها که بازار داغ کنکور و تب انتخابرشته همه جا را را پر کرده، دل من هم بیاختیار به آن روزگار دور پر میکشد؛ به همان روزهایی که هنوز سقف آرزوهایم با روپوش سپید پزشکی نقاشی میشد. خوب یادم هست روزی که برگهی هدایت تحصیلی را به دستم… بیشتر »
18 مهر 1405
جسارت زنانه در شبی طوفانی شب بود و سکوت سنگین تاریکی، با واقواق سگ نگهبان همسایه در هم میشکست. باد در کوچه زوزه میکشید و ابرهای سیاه، چون لشکری انبوه، برق چشم ستارهها را پوشاندند. هنوز پلک بر هم نزده بودم که قطرات باران، دواندوان خود را به آغوش… بیشتر »
15 مهر 1405
جادوی اصلی عزیزی، با سالها تجربه، حقیقتی را زمزمه کرد که راهگشای بسیاری از کلافهای سردرگم روح است. میگفت: «اگر در هیاهوی دنیا شانهای برای تکیه دادن نیافتی یا اگر در شلوغی زندگی، گوشی برای شنیدن دردهای ناگفتهات پیدا نشد، قلمت را بردار. کاغذ،… بیشتر »
13 مهر 1405
یک سوال امروز در دوران طلبهمحوری به سر میبریم؛ دورانی که کلاس درس از محضر تلمّذ، به بازار تقاضا تبدیل شده است. برنامهها بر مدار مقتضای علم چیده نشده بلکه بر مدار امیال و رفاه طلاب تنظیم میشوند و استاد، ناچار به پاسخگویی به خواستههایی است که با روح… بیشتر »
12 مهر 1405
بلیت بازگشتاگر عقربههای زمان گوش به فرمان حسرتهای من بودند و بلیت بازگشت به آن روزهای دور را در دستم میگذاشتند، بیشک به همان ایام جوانی برمیگشتم؛ به همان روزهایی که هجمهی خواستگاران از هر سو میآمد و من، مغرور از سرکشی خرد و کمالگرایی خام آن سال… بیشتر »
11 مهر 1405
حوالی لبخندشب فرا رسیده، اما آرامش نه. پلکهایم سنگین است، اما ذهن خستهام مجالی برای خوابیدن نمیدهد. امروز روزی نبود که انتظارش را میکشیدم. صبح در حالی که خورشید روزمرگیها هنوز به اوج نرسیده بود با واقعهای تلخ و ناخوشایند گره خورد که تار و پود افکا… بیشتر »
08 مهر 1405
مادر گرسنگیتجربهای ساده در گوشهای از حیاط داشتم که درسی بزرگ در دل خود پنهان کرده بود؛ مرغی داشتم که کرچ شد. از سه تخمی که زیرش گذاشتم، تنها یکی به جوجهخروسی تبدیل شد. روزگار سپری شد و این جوجه، زیر سایهسار پرهای گرم و حمایت بیدریغ «مادر»، قد کشید… بیشتر »
07 مهر 1405
قرار ناگزیراواخر بهمنماه بود. هوا در جان کشور سرد و کشدار میگذشت. انگار آسمان هم تیره بود، درست مثل روزگار ما. سایهی آشوبهای دی بر کشور چتر افکنده بود. در خانهی ما، تلاطم اقتصادی، آرامش را به بند کشیده بود؛ کار همسرم تغییر کرده بود و حساب و کتاب… بیشتر »
07 مهر 1405
دمیدن روح در خانهآن روزها مدرسه رفتن و درس یادگرفتن شیرین بود. اما شیرینتر از آن، لحظهی بازگشت به خانهای آرام و چشیدن طعمی بود که در در و دیوار خانه جریان داشت. یادم هست وقتی که ما به مدرسه میرفتیم، مادر در خلوت عاشقانهی خود، میان پختوپز و رُفتو… بیشتر »
05 مهر 1405
نانوشتههمیشه آنچه که چشمان به تماشا مینشیند، تمام حقیقت زندگی نیست؛ چه بسیار واقعیتهایی که در زاویهای پنهان از نگاهها جا ماندهاند. اگر بخواهم از ژرفای زندگیام بگویم، سفری است متفاوت با آنچه مردم در هیاهوی ظاهر میبینند؛ از شور و دل مشغولی سه فرزند… بیشتر »
05 مهر 1405
تو هم میتوانیدر روایات نقل شده پنجاه نفر از فرماندههای امام عصر(ع)، زن هستند.تو هم میتوانی!از همین الان شروع کن!پ.ن:♦️دختری که اولین فرمانده نظامی جنگ شد🔹سکینه حورسی، نخستین فرمانده زن خرمشهر، از آموزش دختران این شهر تا حضور در خط مقدم، دوشادوش مدافعا… بیشتر »
04 مهر 1405
در لحظهروزهای کوتاه پاییزی از راه رسیدهاند؛ روزهایی که بیش از هر زمان دیگری، ذهن من در تب و تاب «رسیدن» است. رسیدن به موقع برای آوردن دخترم از مدرسه، مدیریت تنهایی فرزندان کوچکم در خانه و هماهنگ کردن هزار و یک مشغلهای که بر دوش یک مادر سنگینی میکند.ب… بیشتر »
03 مهر 1405
ما ایرانیها معمولا وقتی پاییز با همهی رنگهای زرد و نارنجیاش از راه میرسد خانه تکانی میکنیم و اما اینبار این خانه تکانی و رسم دیرینه به طرز شگفتانگیزی جهانیشده است.پ.ن:خانه تکانی در سازمان ملل✍ مریم قپانوری بیشتر »
01 مهر 1405
در میان جزئیات مادریدیروز، از دم غروب، غرق در جزئیات کوچکی بودم که از نگاه دیگران شاید ناچیز باشد اما برای من همهی زندگی بود؛ آماده کردن کولهپشتی دخترم. موقع چیدن وسایل به همه چیز فکر میکردم؛ از ابهام برنامهی درسی و انتخاب کتابهایی که مسیر فکریاش… بیشتر »
01 مهر 1405
یه شروع متفاوت ♦️ دانشآموزان مشهدی سال تحصیلی را در جوار رهبر شهید آغاز کردند🥀پ.ن: کی فکرشو میکرد یه روز دیدار آقا انقدر راحت بشه.. بیشتر »



