شب نخست.
شب نخست
سلام بر تو ای امام شهیدم، ای جاری در حصارِ نور و نغمه و تصویر!
من اما اینجا، در کنجِ عزلتخانه، میانِ دیوارهایِ سکوت و غم، جاماندهام؛ دور از ادراکِ حضورِ تو و محروم از تماشایِ آن سیمایِ ملکوت. میدانم که اکنون در سماواتِ بیکران، بر بلندایِ آسمانها ایستادهای و چشمِ جانت به تکتکِ ماست و همواره، دستانِ بلندِ دعایت، بدرقهیِ راهِ این ملّتِ داغدیده است.
آقا جان! میخواهم در آن لحظهیِ قدسی که سر بر سینهیِ تراب میگذاری؛ در همان دمی که وعدهیِ صادقِ امامِ رضا (ع) محقق میشود و ایشان به بالینِ شیعیان و دلسوختگان میآیند؛ مبادا این عاشقِ دلخسته را از قلم بیندازی!
من سالهاست که در هوایِ امامِ رئوفم و دلم، کبوتری است که تنها در ایوانِ طلا آرام میگیرد. ازهمان زمانی که پیکرِ مطهر شهدا در جوارِ شمسالشموس به خاکِ ابدی سپرده میشود، گویی دلم در همان صحن و سرا جا میماند. از آن امامِ غریب بخواه که این دلِ بیقرار را به پیشگاهش بپذیرد؛ بخواه که همچون شما، توفیقِ همجواری و خادمی در آن حریمِ امن را نصیبِ من نیز بگرداند که خادمیِ آن آستان، تنها آرزویِ شیرینِ این بنده است.»
#به_قلم_خودم
#باید_برخاست
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری
