سراب ماندن
«سراب ماندن»
هنوز چند صباحی از چشیدن نخستین طعم استقلال و حقوق کاریاش نگذشته بود که سرنوشت برایش جامِ وصلت ریخت. دختری از تبارِ خودشان برایش برگزیدند و او، حتی پیشتر از برادرِ بزرگتر، پا در مسیرِ تاهل نهاد.
شب عروسیاش، انگار قصه هزار و یکشب بود؛ بساط جلال و شکوه، مهمانانی انبوه و پذیراییهایی که چشم حسودان را خیره میکرد؛ شبی که در حافظهی زمان، نشان «بهیادماندنی» بر پیشانی داشت.
روزگار، آرام و بیدغدغه ورق خورد. سالیان نامزدی به درازا کشید تا سرانجام، آن دو بر سفرهی عقد نشستند؛ باز همان غوغا، باز همان طمطراق و رفتوشدهای پرهیاهو. همگی در حیرت بودند و به آن زندگی غبطه میخوردند؛ مگر این دختر چه گوهری در صدف داشت که اینچنین بر بلندای تکریم نشستهبود؟ او راهی دانشگاه شد و پس از اندک زمانی، جرسِ عروسی به صدا درآمد؛ تالاری فخیم، هزار میهمان، دوربینهایی که لحظه به لحظه را شکار میکردند و عروسی که در لباس سپید، گویی ملکه قصهها بود.
فصل «زیستن» آغاز شد، کارِ مرد به دیاری دیگر کشیده شد و اکنون، موسم آزمون وفاداری زن بود. اما افسوس که در این ترازوی سنگین، عشق پوشالی دوام نیاورد. هر بار بهانهای و هر دم داستانی؛ جسمی که همراه بود اما دلی که در بند خودخواهی خویش، از همسفر زندگی گریزان بود.
از دور، زندگیشان انگار بهشتِ موعود بود؛ خانهای با شکوه، پوشاک گرانبها و خدم و حشم. اما این حباب بلورین، بیش از آنکه شکننده باشد، توخالی بود. سرانجام، آن روزِ شوم فرا رسید؛ روزی که هردو نقاب بر زمین گذاشتند و عطای بودن را به لقای جدایی بخشیدند؛ طلاقی توافقی، بیهیچ هیاهویِ مالی، چرا که در زندگی آنها، تنها واژهی گمشده «عشق» بود و بس.
گاهی زرق و برقِ زندگی، سرابی فریبنده در کویرِ خودخواهی است. آنچه برای «نمایش» برپا میشود و نه برای «ماندن»، هرگز پیوندِ جانها نخواهد بود. بنایی که سنگ زیرینش «من» باشد، نه «ما»، هرچقدر هم که بلند و مجلل باشد، سرانجام در برابر اولین تندباد حقیقت، فرو خواهد ریخت. آنچه روزی جان نباشد، هرگز مایهی دوامِ زندگی نخواهد شد.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
✍🏻مریم قپانوری
