روایت نیلی یکوصال
روایت نیلی یک وصال
روضه اینبار پا در خرابه میگذارد. دست در دست عمه، پاها خسته و زخمی،چشمها در انتظار دیدن بابا.
او را در خرابه نشاندند. هر کدام از ظنِ خود، قضاوتش میکردند؛ یکی میگفت:” گرسنه است"، یکی گمان میکرد تشنه و بیقراریاش برای بابا را به حسابِ بچگیاش میگذاشتند. اما او فاطمهای دیگر است با قلبی به وسعتِ یک تاریخ اندوه.
صدای ناله و زاریاش بلند است. بابا را میخواهد. دل در دل پدر دارد. برایش طَبَق میآورند. وعدهی غذایش میدهند.اما او غذا نمیخواهد. حرفش یک کلام است؛ بابا را میخواهد. دست بر پارچه طبق میگذارد. صورت نیلی، دندانهای شکسته و رگهای بریدهی بابا را میبیند. دختر است دیگر،دلش ریش ریش میشود. عمه را صدا میزند."عمه بیا گمشده پیدا شده.”
دستان کوچکش را بر سر و روی بابا میکشد. با بغضی که راهِ گلویش را میبندد، آرام زمزمه میکند: «بابا! نگاه کن، صورتم مثل مادرت نیلی شده! بابا! گوشوارههایم را بردند، پاهایم آبلهداره.
بابا! چرا جوابم را نمیدهی؟ انگشت و انگشترت کو؟ چرا صورتت اینطوری درهم شکسته؟»
اندکی بعد،در آن لحظاتِ تلخ، تمامِ دردهایِ دلش را با پدر گفت. انگار دلیلی برای ماندن نداشت؛ در همان خرابه، در آغوشِ همان سرِ مقدس، جان به جانآفرین تسلیم کرد و برای همیشه به پدر رسید.»
صلی الله علیک یا رقیه بنت الحسین
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#عکس_نوشته
#عکس_تولیدی
