عزا در چشم خواب
عزا در چشمِ خواب
همه برای روایتِ یک سوگ جمع شده بودند حتی مادرم. او که سالهاست در جایگاهِ رحمت الهی آرام گرفته، در میان ما بود؛ انگار او هم در این عزای بزرگ، حضور داشت.
صدای نالهها بلند و اشکها، بیوقفه راه خود را به زمین باز میکردند. قلبمان تحت فشارِ سنگینِ یک اندوهِ مرگبار بود؛ ترکیبی از خشم و ظلم و اندوهی که تحملش غیرممکن بود.
فضای سنگینی که انگار هوا در ریهها حبس شده بود. لحظهای بعد پیراهنِ خونینِ سربازِ وطن را آوردند. با دیدن آن، شورِ عزا از مرزها گذشت؛ چرا که آن پارچهی خونآلود، تنها باقیماندهی جسمِ آن جوان بود. همسرش، که همیشه با ذکرِ قرآن او را بدرقه میکرد، اینبار با دو فرزندِ یتیم و چشمانی که از گریه سوخته، برای آخرین خداحافظی آمده بود.
مادرم که همیشه برای آن سرباز، اسفند دود میکرد و او را با عشق در آغوش میگرفت، اینبار با غمی بیپایان، شاهدِ رفتنِ او به سوی ابدیت بود. غم، از آسمان همچون بارانی از بلا میبارید. در آن لحظات، مرز میان واقعیت و خیال از بین رفته بود؛ تا اینکه صدای گریهی فرزندم، مرا از آن خوابِ پر از حزن و شهادت، به واقعیت بازگرداند.
هنوز تمامِ بدنم از یادِ آن پیراهنِ خونین و آن فضایِ پر از ماتم میلرزد.
خدایا، تو تنها حامی و نگهبانِ عزیزان مایی؛ مراقبشان باش.»
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
