غبار فراموشی
غبارِ فراموشی
دیروز، پس از مدتی رهایی از خویش در هیاهوی بیحاصل درس و مشق، بخت یار شد تا در آستانهی دیدار آن دو چراغ روشن خانهمان، بابا و بابابزرگ، زانو بزنم. دستان پینهبسته و نرمِ بابابزرگ که انگار عمری بذر مهربانی کاشته بود و صورتِ آفتابسوختهی پدر که حکایتِ سالها رنج بود، همچون آینهای، بغضهای فروخوردهام را شکست. اشک از اعماق جانم جوشید و همچون بارانی بر خاکِ عطشناکِ دلم بارید.
چه زود، زمانه، آن گردِ پیری و فرسودگی را بر چهرههایشان نشانده بود! مادربزرگ، با چشمانی که چشمهسارِ بیپایانِ اشک بود، ما را در آغوش کشید؛ آغوشی که بوی غربتِ ایام میداد. بغض، راه نفسم را بسته بود؛ چرا که در کلافِ سردرگمِ زندگیهایِ پوچِ امروزی، آنچنان خود را گم کرده بودیم که سهمِ آن عزیزان، تنها کنجِ تنهاییِ خاطرات شده بود. بابابزرگ، در میانِ غبارِ فراموشی، تنها من را میشناخت؛ او در خلوت تنهاییاش از مردی سخن میگفت که ما از او بیخبر بودیم؛ شاید منتظرِ دیدار کسی بود که سالها او را ندیده.
در حیاطِ خانه، لحظاتی پای خیالم به دوران کودکی سرک کشید. آنجایی که اصالتِ زندگی در جریان بود. به یادِ روزهایی که بیپروا، بویِ نانِ تازه، طعمِ شیرِ گرم و تازهی گاو و نوایِ مَشک، سمفونیِ زندگی بود. آن شبها که زیرِ سقفِ ستارهبارانِ آسمان و روی لحافهای پشمی، در ایوان خانهی بابابزرگ طعمِ امنیت را با تمامِ وجود میچشیدیم، اکنون در حافظهی دیوارهایِ ترکخوردهی آن خانه، رویا شدهاند. دیگر نه از شُرشُرِ مَشک خبری بود و نه از گرمایِ آتشدان؛ تنها سکوت بود و غربتِ پیری.
ما، در تکاپویِ ساختنِ آیندهای سرابگونه، “اصالتِ حضور” را در خانههایِ قدیمیِ اجدادمان جا میگذاریم. پیری، تنها شکستنِ قامتِ تن نیست؛ بلکه غبارِ فراموشی است که بر خاطراتِ جمعیِ یک خانواده مینشیند. بزرگانِ ما ستونهایِ روحیِ ما هستند؛ ستونهایی که اگر نجنبانیمشان با یادی و دیداری، به زودی زیرِ آوارِ تنهایی فرو میریزند. باید پیش از آنکه غبارِ فراموشی، نامِ عزیزان را از لوحِ دلهایمان پاک کند، به دیدارشان برویم؛ چرا که تنها سرمایهیِ باقیمانده از تبارِ اصالت، همین دمِ گرم و نگاهِ خستهی آنهاست.
#به_قلم_خودم #رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن #خاطره_گردی تن
