قوسِ عمر.
قوسِ عُمر
«از زمانی که پا بر این دنیا میگذاریم، روح و جسممان با ضربآهنگِ هستی، بالیدن آغاز میکند. روزگارِ نوزادی و کودکی، با تمامِ فراز و فرودها و رنجهایش، به شتابِ باد میگذرد و ما را به دهلیزِ نوجوانی میکشاند؛ فصلی که در آن، مرکبِ روح، جسورانه از حریمِ امنِ آغوشِ والدین فاصله میگیرد تا طعمِ گسِ استقلال را بچشد.
هنوز از این دشتِ بیقرار نگذشتهایم که «جوانی»؛ آن اسبِ سرکش و لگامگسیخته، سر بر میآورد. در این فصلِ غلیان، انگار خونی تازه در رگهای جانمان میجوشد. ظرفیتها ناگاهانی سر بر میکشند و توانِ جسم و جان، به اوج میرسد. در این میان، غرورِ کاذب، گاهی همچون حجابی، دیده بر حقیقت میپوشاند.
اما چرخِ گردون باز میگردد و «میانسالی»، با گامهایی متین و اندیشیده، از راه میرسد. هُرمِ آن جوششِ بیامان، در سردیِ مصلحتها و تجربیات، به آرامی فرو مینشیند. سرانجام، غبارِ سپیدِ پیری بر چهره مینشیند و قامتِ سروگونه، در برابرِ تندبادِ ایام، قوس برمیدارد.
در پیری، دایرهی عمر انگار به نقطهی آغاز باز میگردد؛ ذهن و حواس، دوباره طعمِ کودکی را باز مییابند. دل، رنجورتر از هر زمان، به نازکیِ برگِ گل میرسد و به نسیمِ سردِ کملطفی یا دیر آمدنی، میشکند. شاید به همین دلیل است که پیران، در کالبد و خُلق، باز کودک میشوند؛ بیدفاع و حساس، در جستجویِ پناهی که گرمایِ دیروز را در سرمایِ امروز برایشان بازآورد.»
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری
