رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

مهمان ناخوانده‌ی شب

27 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

میهمانِ ناخوانده‌ی شب

همه چیز در سکوتِ انتظار چیده شده بود؛ بوی چای تازه، گرمای زیراندازها و طعمِ بی‌صبرانهٔ غذاهایی که برای لحظه‌ای شیرین آماده شده بودند. تنها تکه‌ای از پازلِ خوشبختی ما کم بود: حضور «آقا‌ی خانه». چشم‌ها به در بود و دل‌ها در دلِ جنگل؛ همان جایی که در انتظاریم تا قدم به آن قلمرو سبز بگذاریم.

به محض ورود به بام، اتمسفرِ غلیظِ اکسیژن و نفسِ تازه درختان، خستگی از تن می‌نشاند. درختان هنوز در دورهٔ کودکیِ خود بودند، امادر هم تنیده بودند.

شب، آرام‌آرام از پشتِ تپه‌ها سرک می‌کشید. همسر، مشغول برافروختنِ شعله‌های آتش بود و من، به تماشای بازی‌های بی‌هدفِ پسرم نشسته بودم که سوییچ ماشین را با شیطنتی کودکانه، این‌سو و آن‌سو می‌پراند. دخترها دورِ شعله‌های سرخِ آتش حلقه زده بودند. بوی جوجه‌کباب که یکی پس از دیگری روی آتش می‌رفت، با صدای خنده و بازیِ بچه‌ها در پارکِ مجاور، در هم می‌آمیخت.

من، در حالی که تکیه‌ام را به ستونِ چوبیِ آلاچیق داده بودم، پاهایم را از سرِ خستگی می‌کشیدم و به آسمانِ «هزار و یک شب» خیره شده بودم. ستارگان، مثل چراغ‌هایی کوچک بودند که در دلِ تاریکیِ مطلق، برای مسیریابیِ رویاها می‌درخشیدند. اما سکوت، ناگهان رنگ عوض کرد؛ سکوتی سرد، سنگین و نمناک که پیش‌درآمدی بر یک مهمان ناخوانده بود.

ناگهان، آن آرامشِ فرضی فرو ریخت. همسر، با اضطرابی که در چهره‌اش نقش بسته بود، میان بوته‌ها و سایه‌های درختان جستجو می‌کرد، اما سوییچ، انگار در شکافِ زمین فرو رفته بود. ما حالا دیگر مسافر نبودیم؛ ما «میهمانِ ناخوانده‌ی شب» شده بودیم.

هوا به تندی سرد شد. باران، بی‌امان و بی‌رحمانه، قطراتش را بر سرِ ما می‌کوفت، انگار می‌خواست ما را به زمین زنجیر کند. در میانِ تلاطمِ باد و تازیانه‌های باران، راهی جز پناه گرفتن نداشتیم. همسر، با چراغ‌قوه‌ای که در تاریکی می‌لرزید، راهی اتاق نگهبانی شد. آنجا، در آن فضای ساکت و خالی، اتراق کردیم.

با سختی تمام، وسایل را به درون اتاق کشیدیم. بچه‌ها، با چهره‌هایی خیس و لرزان، وارد شدند. من بخاری نفتی را روشن کردم؛ بخاری‌ای که کم‌کم، با نفس‌های گرمش، فضای سرد را به لرزه درآورد و گرمای زندگی را بازگرداند. لباس‌های خیس بچه‌ها را عوض کردم؛ آن‌ها چنان خسته بودند که یکی پس از دیگری، پیش از آنکه شب به نیمه برسد، در آغوشِ خواب، غرق شدند.

باران می‌بارید؛ صدای برخوردِ قطرات به شیشه، همچون طبلی در گوش می‌نواخت. در آن تاریکیِ مطلق و میانِ غرشِ رعد، همسرم کتاب شعرش را باز کرد. صدای او آرامشی عجیب داشت. او شعری خواند و من، در میانِ لرزشِ اتاق و خروشِ آسمان، در غافلگیریِ آن لحظه، غرق در کلمات شدم. شعر، تنها پناهگاهِ ما در برابرِ وحشتِ شب بود.

سپیده‌دم، با نوای کلاغ‌ها و بویِ مستانه‌ی یاس و اطلسی که از میانِ باران بیرون می‌زد، از خواب بیدار شدیم. خورشید، با بازگشتِ سوییچ، بر ما لبخند زد. خستگیِ شب، با عطرِ گل‌ها شسته شده بود و ما، با خاطره‌ای که حالا بخشی از وجودمان بود، دوباره راهیِ خانه شدیم.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

178438644729b6ab5c-78e3-4c83-a1ca-b46d721013ae.png

مطلب قبلی
مطلب بعدی
 نظر دهید »

موضوعات: دینی لینک ثابت


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید
  • حکایت نقد و آینه

کاربران آنلاین

  • سميه تندر
  • عطر ظهور
  • انَّ معِیَ رَبِّي

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس