مهمان ناخواندهی شب
میهمانِ ناخواندهی شب
همه چیز در سکوتِ انتظار چیده شده بود؛ بوی چای تازه، گرمای زیراندازها و طعمِ بیصبرانهٔ غذاهایی که برای لحظهای شیرین آماده شده بودند. تنها تکهای از پازلِ خوشبختی ما کم بود: حضور «آقای خانه». چشمها به در بود و دلها در دلِ جنگل؛ همان جایی که در انتظاریم تا قدم به آن قلمرو سبز بگذاریم.
به محض ورود به بام، اتمسفرِ غلیظِ اکسیژن و نفسِ تازه درختان، خستگی از تن مینشاند. درختان هنوز در دورهٔ کودکیِ خود بودند، امادر هم تنیده بودند.
شب، آرامآرام از پشتِ تپهها سرک میکشید. همسر، مشغول برافروختنِ شعلههای آتش بود و من، به تماشای بازیهای بیهدفِ پسرم نشسته بودم که سوییچ ماشین را با شیطنتی کودکانه، اینسو و آنسو میپراند. دخترها دورِ شعلههای سرخِ آتش حلقه زده بودند. بوی جوجهکباب که یکی پس از دیگری روی آتش میرفت، با صدای خنده و بازیِ بچهها در پارکِ مجاور، در هم میآمیخت.
من، در حالی که تکیهام را به ستونِ چوبیِ آلاچیق داده بودم، پاهایم را از سرِ خستگی میکشیدم و به آسمانِ «هزار و یک شب» خیره شده بودم. ستارگان، مثل چراغهایی کوچک بودند که در دلِ تاریکیِ مطلق، برای مسیریابیِ رویاها میدرخشیدند. اما سکوت، ناگهان رنگ عوض کرد؛ سکوتی سرد، سنگین و نمناک که پیشدرآمدی بر یک مهمان ناخوانده بود.
ناگهان، آن آرامشِ فرضی فرو ریخت. همسر، با اضطرابی که در چهرهاش نقش بسته بود، میان بوتهها و سایههای درختان جستجو میکرد، اما سوییچ، انگار در شکافِ زمین فرو رفته بود. ما حالا دیگر مسافر نبودیم؛ ما «میهمانِ ناخواندهی شب» شده بودیم.
هوا به تندی سرد شد. باران، بیامان و بیرحمانه، قطراتش را بر سرِ ما میکوفت، انگار میخواست ما را به زمین زنجیر کند. در میانِ تلاطمِ باد و تازیانههای باران، راهی جز پناه گرفتن نداشتیم. همسر، با چراغقوهای که در تاریکی میلرزید، راهی اتاق نگهبانی شد. آنجا، در آن فضای ساکت و خالی، اتراق کردیم.
با سختی تمام، وسایل را به درون اتاق کشیدیم. بچهها، با چهرههایی خیس و لرزان، وارد شدند. من بخاری نفتی را روشن کردم؛ بخاریای که کمکم، با نفسهای گرمش، فضای سرد را به لرزه درآورد و گرمای زندگی را بازگرداند. لباسهای خیس بچهها را عوض کردم؛ آنها چنان خسته بودند که یکی پس از دیگری، پیش از آنکه شب به نیمه برسد، در آغوشِ خواب، غرق شدند.
باران میبارید؛ صدای برخوردِ قطرات به شیشه، همچون طبلی در گوش مینواخت. در آن تاریکیِ مطلق و میانِ غرشِ رعد، همسرم کتاب شعرش را باز کرد. صدای او آرامشی عجیب داشت. او شعری خواند و من، در میانِ لرزشِ اتاق و خروشِ آسمان، در غافلگیریِ آن لحظه، غرق در کلمات شدم. شعر، تنها پناهگاهِ ما در برابرِ وحشتِ شب بود.
سپیدهدم، با نوای کلاغها و بویِ مستانهی یاس و اطلسی که از میانِ باران بیرون میزد، از خواب بیدار شدیم. خورشید، با بازگشتِ سوییچ، بر ما لبخند زد. خستگیِ شب، با عطرِ گلها شسته شده بود و ما، با خاطرهای که حالا بخشی از وجودمان بود، دوباره راهیِ خانه شدیم.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
