رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم

28 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

🔻ده مراقبتی که این روزها همه به آن نیاز داریم

1⃣یکم. مراقبت کنیم
اخبار تجاوز دشمن، روایت اصلی این روزها نشود. اخبار نیروهای مسلح و پیروزی‌های میدان را ببینیم و منتشر کنیم. ما پیروزیم.
2⃣دوم. مراقبت کنیم
به تدبیر فرماندهان میدان اعتماد کنیم. اطلاعات، تخصص و تجربه لازم در میدان نظامی در اختیار ما نیست.
3⃣سوم. مراقبت کنیم
جنگ را فقط به میدان نظامی تقلیل ندهیم. اقتصاد، معیشت، شکستن محاصره، دیپلماسی و افکار عمومی هم بخشی از این جنگ ترکیبی‌اند.
4⃣چهارم. مراقبت کنیم
مسوولین نباید دچار خطای محاسباتی شوند. مشکلات هست ولی این جنگ، جنگ استقامت است؛ پیروز کسی است که بیشتر دوام بیاورد.
5⃣پنجم. مراقبت کنیم
خیابان را با اختلاف‌های فرعی کم‌رنگ نکنیم. خیابان پرشور با انسجام و مدارا شکل می‌گیرد؛ قرار نیست همه مثل ما فکر کنند.
6⃣ششم. مراقبت کنیم
حاشیه‌ها، مطالبه انتقام و قصاص را در ما سرد نکند. زنده نگه داشتن این مطالبه باید در صدر بماند.
7⃣هفتم. مراقبت کنیم
رجزخوانی دشمن دل کسی را خالی نکند. دشمن ماه‌هاست با تهدید و رعب می‌خواهد اراده‌ها را بشکند.
8⃣هشتم. مراقبت کنیم
نقد، حتی اگر موجه باشد، به اختلاف و بی‌اعتمادی منجر نشود. در میانه جنگ، اعتماد به مسئولان یک ضرورت است.
9⃣نهم. مراقبت کنیم
اثر جنگ بر اقتصاد را انکار نکنیم؛ چون اگر مشکلات جنگ را به ناکارآمدی تقلیل دهیم، تاب‌آوری مردم در برابر فشارهای جنگ کاهش می‌یابد.
🔟دهم. مراقبت کنیم
نقش خود را فقط به خیابان محدود نکنیم. خیابان باید در سبک زندگی ما امتداد پیدا کند و هرکدام به اندازه توانمان در صرفه جویی و کاهش هزینه ها آرایش جنگی بگیریم.

 نظر دهید »

عکس نوشته پیام رهبر انقلاب

27 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

#عکس_تولیدی
#عکس_نوشته
نکات اساسی و مهم پیام رهبر انقلاب
مریم قپانوری

1784399474negar_1784399386753.jpg

 نظر دهید »

چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب

27 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

چند نکته اساسی و مهم در پیام رهبر عظیم الشان انقلاب
#عکس_تولیدی
#عکس_نوشته
مریم قپانوری

1784398466negar_1784398341415.jpg

 نظر دهید »

مهمان ناخوانده‌ی شب

27 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

میهمانِ ناخوانده‌ی شب

همه چیز در سکوتِ انتظار چیده شده بود؛ بوی چای تازه، گرمای زیراندازها و طعمِ بی‌صبرانهٔ غذاهایی که برای لحظه‌ای شیرین آماده شده بودند. تنها تکه‌ای از پازلِ خوشبختی ما کم بود: حضور «آقا‌ی خانه». چشم‌ها به در بود و دل‌ها در دلِ جنگل؛ همان جایی که در انتظاریم تا قدم به آن قلمرو سبز بگذاریم.

به محض ورود به بام، اتمسفرِ غلیظِ اکسیژن و نفسِ تازه درختان، خستگی از تن می‌نشاند. درختان هنوز در دورهٔ کودکیِ خود بودند، امادر هم تنیده بودند.

شب، آرام‌آرام از پشتِ تپه‌ها سرک می‌کشید. همسر، مشغول برافروختنِ شعله‌های آتش بود و من، به تماشای بازی‌های بی‌هدفِ پسرم نشسته بودم که سوییچ ماشین را با شیطنتی کودکانه، این‌سو و آن‌سو می‌پراند. دخترها دورِ شعله‌های سرخِ آتش حلقه زده بودند. بوی جوجه‌کباب که یکی پس از دیگری روی آتش می‌رفت، با صدای خنده و بازیِ بچه‌ها در پارکِ مجاور، در هم می‌آمیخت.

من، در حالی که تکیه‌ام را به ستونِ چوبیِ آلاچیق داده بودم، پاهایم را از سرِ خستگی می‌کشیدم و به آسمانِ «هزار و یک شب» خیره شده بودم. ستارگان، مثل چراغ‌هایی کوچک بودند که در دلِ تاریکیِ مطلق، برای مسیریابیِ رویاها می‌درخشیدند. اما سکوت، ناگهان رنگ عوض کرد؛ سکوتی سرد، سنگین و نمناک که پیش‌درآمدی بر یک مهمان ناخوانده بود.

ناگهان، آن آرامشِ فرضی فرو ریخت. همسر، با اضطرابی که در چهره‌اش نقش بسته بود، میان بوته‌ها و سایه‌های درختان جستجو می‌کرد، اما سوییچ، انگار در شکافِ زمین فرو رفته بود. ما حالا دیگر مسافر نبودیم؛ ما «میهمانِ ناخوانده‌ی شب» شده بودیم.

هوا به تندی سرد شد. باران، بی‌امان و بی‌رحمانه، قطراتش را بر سرِ ما می‌کوفت، انگار می‌خواست ما را به زمین زنجیر کند. در میانِ تلاطمِ باد و تازیانه‌های باران، راهی جز پناه گرفتن نداشتیم. همسر، با چراغ‌قوه‌ای که در تاریکی می‌لرزید، راهی اتاق نگهبانی شد. آنجا، در آن فضای ساکت و خالی، اتراق کردیم.

با سختی تمام، وسایل را به درون اتاق کشیدیم. بچه‌ها، با چهره‌هایی خیس و لرزان، وارد شدند. من بخاری نفتی را روشن کردم؛ بخاری‌ای که کم‌کم، با نفس‌های گرمش، فضای سرد را به لرزه درآورد و گرمای زندگی را بازگرداند. لباس‌های خیس بچه‌ها را عوض کردم؛ آن‌ها چنان خسته بودند که یکی پس از دیگری، پیش از آنکه شب به نیمه برسد، در آغوشِ خواب، غرق شدند.

باران می‌بارید؛ صدای برخوردِ قطرات به شیشه، همچون طبلی در گوش می‌نواخت. در آن تاریکیِ مطلق و میانِ غرشِ رعد، همسرم کتاب شعرش را باز کرد. صدای او آرامشی عجیب داشت. او شعری خواند و من، در میانِ لرزشِ اتاق و خروشِ آسمان، در غافلگیریِ آن لحظه، غرق در کلمات شدم. شعر، تنها پناهگاهِ ما در برابرِ وحشتِ شب بود.

سپیده‌دم، با نوای کلاغ‌ها و بویِ مستانه‌ی یاس و اطلسی که از میانِ باران بیرون می‌زد، از خواب بیدار شدیم. خورشید، با بازگشتِ سوییچ، بر ما لبخند زد. خستگیِ شب، با عطرِ گل‌ها شسته شده بود و ما، با خاطره‌ای که حالا بخشی از وجودمان بود، دوباره راهیِ خانه شدیم.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

178438644729b6ab5c-78e3-4c83-a1ca-b46d721013ae.png

 نظر دهید »

عزا در چشم خواب

27 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

عزا در چشمِ خواب

همه برای روایتِ یک سوگ جمع شده بودند حتی مادرم. او که سال‌هاست در جایگاهِ رحمت الهی آرام گرفته، در میان ما بود؛ انگار او هم در این عزای بزرگ، حضور داشت.

صدای ناله‌ها بلند و اشک‌ها، بی‌وقفه راه خود را به زمین باز می‌کردند. قلبمان تحت فشارِ سنگینِ یک اندوهِ مرگبار بود؛ ترکیبی از خشم و ظلم و اندوهی که تحملش غیرممکن بود.

فضای سنگینی که انگار هوا در ریه‌ها حبس شده بود. لحظه‌ای بعد پیراهنِ خونینِ سربازِ وطن را آوردند. با دیدن آن، شورِ عزا از مرزها گذشت؛ چرا که آن پارچه‌ی خون‌آلود، تنها باقی‌مانده‌ی جسمِ آن جوان بود. همسرش، که همیشه با ذکرِ قرآن او را بدرقه می‌کرد، این‌بار با دو فرزندِ یتیم و چشمانی که از گریه سوخته، برای آخرین خداحافظی آمده بود.

مادرم که همیشه برای آن سرباز، اسفند دود می‌کرد و او را با عشق در آغوش می‌گرفت، این‌بار با غمی بی‌پایان، شاهدِ رفتنِ او به سوی ابدیت بود. غم، از آسمان همچون بارانی از بلا می‌بارید. در آن لحظات، مرز میان واقعیت و خیال از بین رفته بود؛ تا اینکه صدای گریه‌ی فرزندم، مرا از آن خوابِ پر از حزن و شهادت، به واقعیت بازگرداند.

هنوز تمامِ بدنم از یادِ آن پیراهنِ خونین و آن فضایِ پر از ماتم می‌لرزد.
خدایا، تو تنها حامی و نگهبانِ عزیزان مایی؛ مراقبشان باش.»
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1784372302negar_1784370613978.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 91
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • راضيه فارغ

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس