رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

عکسهای رهبری

 

1473911938_1.jpg

تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم

30 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم

خداوند متعال یازده چراغِ هدایت، روانه‌ی این جهان کرد، اما بندگانِ ناسپاس، یکی پس از دیگری، شعله‌ی این نورها را در تازیانه‌ی کفر خاموش کردند. اما چون خداوند خواست تا دوازدهمین نور را بفرستد، از همان نخستین لحظه که جانِ امام در کالبد مادر می‌رویید، او را در لفافه‌ای از خفا و ستر پوشاند؛ تا مبادا شعله‌ی این چراغ را پیش از آنکه به کمال برسد، خاموش کنند.

امام دوازدهم، دوران امامتش را در میانه‌ی پرده‌ها و با چهار واسطه‌ی امین آغاز کرد: عثمان بن سعید، محمد بن عثمان، حسین بن روح نوبختی و علی بن محمد ثَمَری.این‌بار خدا باز هم دید که احوالِ مردم به همان پستی و بی‌قراری است، خورشیدِ تابانِ وجودِ امام دوازدهم را با ابرهای غیبت پوشاند تا مردم، تنها به اندازه‌ی نیازِ جانشان از تابشِ آن خورشید بهره‌مند شوند و به این طریق کالبدِ نازنینش را از گزندِ دشمنان مصون داشت.

اکنون که پس از شهادتِ امام خامنه‌ای، خداوند دیدار با رهبر و نایبِ برحق را از ما دریغ داشته، این نشانه‌ای است که ما هنوز برای آن روزِ موعود، مهیا نیستیم پس باید برخاست و نه تنها زمینه‌ی حضورِ نایب را فراهم کنیم بلکه خود را برای تجلیِ خورشیدِ هستی بخش، یعنی امام زمان (عج)، آماده و شایسته سازیم.»
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#باید_برخاست
#مدار_نوشتن
#مرقومات_جنگی
#عکس_تولیدی
#عکس_نوشته

1784628221negar_1784628071436.jpg

 نظر دهید »

قوسِ عمر.

30 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

قوسِ عُمر

«از زمانی که پا بر این دنیا می‌‌گذاریم، روح و جسممان با ضرب‌آهنگِ هستی، بالیدن آغاز می‌کند. روزگارِ نوزادی و کودکی، با تمامِ فراز و فرودها و رنج‌هایش، به شتابِ باد می‌گذرد و ما را به دهلیزِ نوجوانی می‌کشاند؛ فصلی که در آن، مرکبِ روح، جسورانه از حریمِ امنِ آغوشِ والدین فاصله می‌گیرد تا طعمِ گسِ استقلال را بچشد.

هنوز از این دشتِ بی‌قرار نگذشته‌ایم که «جوانی»؛ آن اسبِ سرکش و لگام‌گسیخته، سر بر می‌آورد. در این فصلِ غلیان، انگار خونی تازه در رگ‌های جانمان می‌جوشد. ظرفیت‌ها ناگاهانی سر بر می‌کشند و توانِ جسم و جان، به اوج می‌رسد. در این میان، غرورِ کاذب، گاهی همچون حجابی، دیده بر حقیقت می‌پوشاند.

اما چرخِ گردون باز می‌گردد و «میانسالی»، با گام‌هایی متین و اندیشیده، از راه می‌رسد. هُرمِ آن جوششِ بی‌امان، در سردیِ مصلحت‌ها و تجربیات، به آرامی فرو می‌نشیند. سرانجام، غبارِ سپیدِ پیری بر چهره می‌نشیند و قامتِ سروگونه‌، در برابرِ تندبادِ ایام، قوس برمی‌دارد.

در پیری، دایره‌ی عمر انگار به نقطه‌ی آغاز باز می‌گردد؛ ذهن و حواس، دوباره طعمِ کودکی را باز می‌یابند. دل، رنجورتر از هر زمان، به نازکیِ برگِ گل می‌رسد و به نسیمِ سردِ کم‌لطفی یا دیر آمدنی، می‌شکند. شاید به همین دلیل است که پیران، در کالبد و خُلق، باز کودک می‌شوند؛ بی‌دفاع و حساس، در جستجویِ پناهی که گرمایِ دیروز را در سرمایِ امروز برایشان بازآورد.»
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
✍🏻مریم قپانوری

1784625043nody--_-_-_-_-_-_-_-1740934146.jpg

 نظر دهید »

غبار فراموشی

30 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

غبارِ فراموشی

دیروز، پس از مدتی رهایی از خویش در هیاهوی بی‌حاصل درس و مشق، بخت یار شد تا در آستانه‌ی دیدار آن دو چراغ روشن خانه‌مان، بابا و بابابزرگ، زانو بزنم. دستان پینه‌بسته و نرمِ بابابزرگ که انگار عمری بذر مهربانی کاشته بود و صورتِ آفتاب‌سوخته‌ی پدر که حکایتِ سال‌ها رنج بود، همچون آینه‌ای، بغض‌های فروخورده‌ام را شکست. اشک از اعماق جانم جوشید و همچون بارانی بر خاکِ عطشناکِ دلم بارید.

چه زود، زمانه، آن گردِ پیری و فرسودگی را بر چهره‌هایشان نشانده بود! مادربزرگ، با چشمانی که چشمه‌سارِ بی‌پایانِ اشک بود، ما را در آغوش کشید؛ آغوشی که بوی غربتِ ایام می‌داد. بغض، راه نفسم را بسته بود؛ چرا که در کلافِ سردرگمِ زندگی‌هایِ پوچِ امروزی، آنچنان خود را گم کرده بودیم که سهمِ آن عزیزان، تنها کنجِ تنهاییِ خاطرات شده بود. بابابزرگ، در میانِ غبارِ فراموشی، تنها من را می‌شناخت؛ او در خلوت تنهایی‌اش از مردی سخن می‌گفت که ما از او بی‌خبر بودیم؛ شاید منتظرِ دیدار کسی بود که سال‌ها او را ندیده.

در حیاطِ خانه، لحظاتی پای خیالم به دوران کودکی سرک کشید. آنجایی که اصالتِ زندگی در جریان بود. به یادِ روزهایی که بی‌پروا، بویِ نانِ تازه، طعمِ شیرِ گرم و تازه‌ی گاو و نوایِ مَشک، سمفونیِ زندگی بود. آن شب‌ها که زیرِ سقفِ ستاره‌بارانِ آسمان و روی لحاف‌های پشمی، در ایوان خانه‌ی بابابزرگ طعمِ امنیت را با تمامِ وجود می‌چشیدیم، اکنون در حافظه‌ی دیوارهایِ ترک‌خورده‌ی آن خانه، رویا شده‌اند. دیگر نه از شُرشُرِ مَشک خبری بود و نه از گرمایِ آتشدان؛ تنها سکوت بود و غربتِ پیری.

ما، در تکاپویِ ساختنِ آینده‌ای سراب‌گونه، “اصالتِ حضور” را در خانه‌هایِ قدیمیِ اجدادمان جا می‌گذاریم. پیری، تنها شکستنِ قامتِ تن نیست؛ بلکه غبارِ فراموشی است که بر خاطراتِ جمعیِ یک خانواده می‌نشیند. بزرگانِ ما ستون‌هایِ روحیِ ما هستند؛ ستون‌هایی که اگر نجنبانیم‌شان با یادی و دیداری، به زودی زیرِ آوارِ تنهایی فرو می‌ریزند. باید پیش از آنکه غبارِ فراموشی، نامِ عزیزان را از لوحِ دل‌هایمان پاک کند، به دیدارشان برویم؛ چرا که تنها سرمایه‌یِ باقی‌مانده از تبارِ اصالت، همین دمِ گرم و نگاهِ خسته‌ی آن‌هاست.

#به_قلم_خودم #رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن #خاطره_گردی تن

1784616166negar_1784616051483.jpg

 نظر دهید »

روایت نیلی یکوصال

29 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

روایت نیلی یک وصال

روضه این‌بار پا در خرابه می‌گذارد. دست در دست عمه، پاها خسته و زخمی،چشم‌ها در انتظار دیدن بابا.
او را در خرابه نشاندند. هر کدام از ظنِ خود، قضاوتش می‌کردند؛ یکی می‌گفت:” گرسنه است"، یکی گمان می‌کرد تشنه و بیقراری‌اش برای بابا را به حسابِ بچگی‌اش می‌گذاشتند. اما او فاطمه‌ای دیگر است با قلبی به وسعتِ یک تاریخ اندوه.

صدای ناله‌ و زاری‌اش بلند است. بابا را می‌خواهد. دل در دل پدر دارد. برایش طَبَق می‌آورند. وعده‌ی غذایش می‌دهند.اما او غذا نمی‌خواهد. حرفش یک کلام است؛ بابا را می‌خواهد. دست بر پارچه طبق می‌گذارد. صورت نیلی، دندان‌های شکسته‌ و رگ‌های بریده‌ی بابا را می‌بیند. دختر است دیگر،دلش ریش ریش می‌شود. عمه را صدا می‌زند."عمه بیا گمشده پیدا شده.”

دستان کوچکش را بر سر و روی بابا می‌کشد. با بغضی که راهِ گلویش را می‌بندد، آرام زمزمه می‌کند: «بابا! نگاه کن، صورتم مثل مادرت نیلی شده! بابا! گوشواره‌هایم را بردند، پاهایم آبله‌داره.
بابا! چرا جوابم را نمی‌دهی؟ انگشت و انگشترت کو؟ چرا صورتت این‌‌طوری درهم شکسته؟»
اندکی بعد،در آن لحظاتِ تلخ، تمامِ دردهایِ دلش را با پدر گفت. انگار دلیلی برای ماندن نداشت؛ در همان خرابه، در آغوشِ همان سرِ مقدس، جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و برای همیشه به پدر رسید.»

صلی الله علیک یا رقیه بنت الحسین

#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#عکس_نوشته
#عکس_تولیدی

1784533068negar_1784531262534.jpg

 نظر دهید »

عهدعلمی با امام شهید

29 تیر 1405 توسط مریم قپانوری

﷽؛
#خبر_آموزش
#هرمزگان

🔻برگزاری امتحانات داخلی(نیمسال دوم 1405 - 1404) در شهرستان سیریک‌ مدرسه‌ علمیه‌ حضرت‌ خدیجه -سلام‌الله‌علیها-

🔻 مکان:منزل شخصی معاون آموزش مدرسه

#عهد_علمی_با_امام_شهید🇮🇷
#مقاومت_ادامه_دارد…..✊

◈◈◈
#معاونت‌آموزش‌حوزه‌های‌علمیه‌خواهران⇩
╭═════✎══════╮
╰═════📚══════╯

1784524840img_20260720_084714_839.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 224
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید
  • حکایت نقد و آینه

کاربران آنلاین

  • آشنا
  • صفيه گرجي
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس