رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

عکسهای رهبری

 

1473911938_1.jpg

دادگاه بی صدا

15 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

دادگاه بی‌صدا

خواهر بزرگتر همچون ستونی استوار جای خالی مادر را پر کرده بود. او چنان مادرانه به فرزندان برادر و خواهر کوچکترش مهر می‌ورزید که گویی بند بند جانش به آن‌ها بسته بود. عروس خانواده که دلسوزی خواهر شوهر را می‌دید، می‌خواست جبران آن همه مهر کند، آستین بالا زد و امیررضا، همکار موجه و سر به زیرش را برای ازدواج با خواهر شوهر بزرگتر پیشنهاد داد. تقدیر نجمه را به خانه‌ی بخت فرستاد.

سال اول زندگی نجمه و امیررضا گذشت. گلی در دامن زندگی‌شان رویید؛ جنینی که هنوز طعم آغوش مادر را نچشیده بود. اما با دمیدن روح در آن نطفه، دیو خیانت هم در قلب امیررضا بیدار شد. او که تشنه‌ی جلوه‌های رنگین دنیای بیرون بود، آرام‌آرام فاصله‌اش را با نجمه بیشتر کرد. بهانه‌تراشی‌ها شروع شد: «برو خانه‌ی مادرت، خسته‌ای، استراحت کن…» و نجمه، ساده‌دلانه، این دوری‌ها را به حساب دلسوزی می‌گذاشت.

یک روز، خسته از این همه ابهام، کنج دیوار خانه در کوچه‌ی خلوت نشست؛ گوش به زنگ سرنوشتی که قرار بود پرده از حقیقت بردارد. صدای قفل در و باز شدنش، لرزه‌ای به جانش انداخت. دید؛ زنی با ظاهری آراسته و رنگ‌ولعاب‌های دنیای امروزی، به حریم امن زندگی‌اش پا گذاشت. او «مینا» بود؛ همکار امیررضا. همان‌جا بود که دنیای نجمه روی سرش خراب شد.

زندگی نجمه یک میدان جنگ بود. جنگی میان ایمان نجمه و هوس امیررضا. امیررضا، غرق در تاریکی، با نیرنگ و تطمیع پزشک جنین نجمه را در رحم مادر کشت. آنگاه با دلی سنگ، در دادگاهی که تنها ورق‌پاره‌ای از آن برای طلاق کافی بود، نجمه را رها کرد؛ بدون حق مهریه، با تنی بیمار و روحی شکسته، تنها و بی‌سلاح.

دیری نگذشت که امیررضا و مینا، در تب و تابی از عشقی نامقدس، به فکر برپایی مجلسی برای علنی کردن باطل خود افتادند. کارت‌های دعوت چاپ شد؛ نمادی از شادی ناشی از ویرانی زندگی دیگری. اما عدل الهی، دیر نمی‌شود. همان روزی که قرار بود با دست‌های خود کارت‌های دعوت را به دست مهمانان برسانند، جاده، همان‌جا که گویی قضا و قدر در کمینشان نشسته بود، راه را بر آنان بست. تصادفی مهیب؛ و سکوت مرگ، پایانی شد بر آن همه هیاهو.

خدای نجمه، همان خدایی که فریاد آن جنین سقط‌شده را در آسمان‌ها شنیده بود، حق را به حق‌دار رساند. آنان رفتند و نجمه ماند با ایمانی که می‌دانست: «یُدَبِّرُ الأَمر»؛ خداست. او که تدبیر جهان را در دست دارد و هیچ حقی، اگر به آسمان سپرده شود، ضایع نخواهد ماند.
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
#نقد
#مدار_نوشتن
✍🏻مریم قپانوری

پ.ن:این داستان واقعی است

1788683948m_hfoveo_tce2gurmiqrivtpd-a-auh15elltg6log2bc9ipmq.png

 نظر دهید »

فراتر از جان

14 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

فراتر از جان

دلم در هجوم اضطرابی است که مرا به یاد آن ایام کودکانه می‌اندازد؛ همان غروب‌هایی که در انتظار قدم‌هایت، در غبار تصورات ناگوار، اشک می‌ریختم. اما امروز، این بی‌قراری از جنس بیم از فقدان است.

ترس از آن دارم که تقدیر، دوباره مرا با تلخی فقدان روبرو کند و همان‌گونه که میراث غم همراه دوران کودکی‌ام بود، باز هم سایه‌ای از فقدان مادری را تجربه کنم. تو برای من، تجسم دوگانه از مهر مادر و حمایت پدر هستی؛ گره‌ای ناگسستنی میان وجود من و هستی تو زده شده است.

دیشب که آشوب بیماری در وجودت برخاست، بی‌خبر از آن، آشوب مرگ در وجود من نیز برپا شد. دلم چنان از هراس از دست دادنت لرزید که گویی روح از تنم جدا شد. چقدر این دنیا بی‌رحم و تنگ است که حتی در اوج پیوند، سایه‌ی جدایی بر آن سنگینی می‌کند!

من از تمام طوفان‌های زندگی عبور کرده‌ام، اما از طوفان فراق، هراسانم. من تاب دیدن جای خالی تو را ندارم؛ هر فکر به جدایی، عمرم را سال‌ها پیش از موعد، به خاک می‌سپارد.

ای پروردگار مهربان، تو می‌دانی که توان من در برابر این غم، بسیار اندک است. مرا به آزمونی که گنجایش تحملش را ندارم؛ مبتلا نکن، مرا به آنچه که بر فراز توان جانم است، امتحان مکن.»

#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
✍🏻مریم قپانوری

1788603124negar_1788602656306.jpg

 نظر دهید »

تجلی نور در قم

14 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

سالروز تجلی نور معصومه (س) در شهر مقدس قم مبارک.
#عکس_نوشته
#عکس_تولیدی

1788599232negar_1788598172948.jpg

 نظر دهید »

بایگانی جان

12 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

بایگانی جان

از آن روزها، در بایگانی ذهنم، عطری مانده است که هیچ‌وقت نپوسیده؛ عطر حریمی که در جان کودکانه من، قداستی غریب و دست‌نیافتنی داشت. وقتی از “آخرین دیدار” سخن می‌گویم از بستن دفتر یک دوران معصومانه حرف می‌زنم.

کودکی ما در آن سفر خانوادگی خلاصه شد؛ سفری که قبل از آنکه پایمان به مشهد برسد، روحمان با صدای نقاره‌خانه پرواز کرده بود. یادم هست سقاخانه، مأمن عطش‌هایمان بود و آب، طعم زلالی می‌داد که در هیچ‌جای جهان پیدا نکردم. آن مغازه‌های کناری حرم، آن نوارکاست‌هایی که با لهجه‌ی گرم و شیرین تاجیکی، «شاه خراسانی» را زمزمه می‌کردند.

هنوز طعم گس و شیرین آن نقل‌های مارپیچ زنجبیلی زیر دندانم است؛ همان نقل‌هایی که انگار شیرینی‌اش از جای دیگری می‌آمد. یادم هست بوی بامیه‌های داغ تنوری که از پس بخار، چهره‌ی خسته‌ی زائران را گشاده می‌کرد. انجیرهای خشک بند کشیده که تکه‌ای از رزق بهشتی بودند. آن تیشرت‌های سفید ساده که نقش ضامن آهو بر سینه‌شان نشسته بود، تنها یک سوغاتی نبود؛ نشانه‌ای از عشق بود که با افتخار به آشنایان دادیم. آن روزها، “سوغاتی” تبرکی بود از ان صحن و سرا.

مهمان‌خانه‌ی امام رضا(ع) هم حکایتی دیگر داشت؛ قورمه‌سبزی‌اش طعمی از اجابت داشت. عزیزترین قاب آن روزها، عکس‌های دسته‌جمعی بود. عکس‌هایی که دنبال ثبت لحظه‌ای بودند که در آن دست به سینه برای ارادت ایستاده بودیم؛ ساده و خاکی.

لحظه‌ی شفای کودک تشنجی کنار پنجره‌ی فولاد همان لحظه‌ای بود که آرامش آن سال‌ها برایم معنا شد. مادر همیشه می‌گفت: «وقتی از پابوس آقا برمی‌گردید، باید قلبتان به اندازه‌ی همان کله‌قندهای کادوپیچ آشنایان، شیرین باشد.» و ما به رسم آن روزها، نذر سلامتی‌مان را با ذبح دو بزغاله‌ی کوچک ادا کردیم. نذری که برای چشاندن طعم مهر امام به دهان نیازمندان همسایه ادا شد.

روزها گذشت."آخرین دیدار خانوادگی"، پایان فصلی بود که خدا و امام، در دسترس‌ترین حقیقت زندگی‌مان بودند. امروز که به آن خاطرات فکر می‌کنم، دلم برای آن سادگی تنگ می‌شود؛ برای دنیایی که در آن، لذت زیارت در «بودن» بود. کاش دوباره با خانواده همان‌گونه، بی‌تکلف و خالص، زائر آن حریم امن شویم.
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#خاطره_گردی
✍🏻مریم قپانوری

1788429603camscanner_2026-09-01_07.08_1_.jpg

 نظر دهید »

زیر چادر گل گلی

11 شهریور 1405 توسط مریم قپانوری

زیر چادر گل‌گلی

صدای اذان، از دوردست‌ها می‌آمد. بچه‌ها، در میان بازی قایم‌باشک، هر یک گوشه‌ای از اتاق را برای پناه گرفتن انتخاب کرده بودند؛ انگار هر کدام، دنیای کوچک و دنج خود را در سایه‌ی جست‌وجوی دیگری پیدا کرده بودند.

آب خنک و پاک وضو بر چهره‌ام نشست. چادر گل‌گلی‌ام را بر سر کشیدم؛ رو به قبله ایستادم و اذکار قدسی نماز از لبانم جاری شد تا سکوت اتاق را با زمزمه‌ی ذکرها بشوید. اما در پس این سکوت، طوفانی از جیغ و بدوبدو در جریان بود.

برای من بازی بچه‌ها در آن لحظه بی‌رحم بود. پسر کوچکم خودش را به زیر چادرم رساند. او نمی‌دانست که من در میان حجابِ گل‌گلی، در حال سیر و سلوک هستم. گاهی گوشه‌ی چادرم را می‌کشید،گاهی مُهر سجده را از زیر دستانم می‌ربود. گاهی مهر را به دندان می‌گرفت.وقتی با دیدن چهره‌ی گشاده‌ام، مهرم را دوباره سر جای خود می‌گذاشت، انگار در میانه‌ی نماز، دعای مستجابی را زمزمه می‌کرد. پیش از آنکه به سجده بروم، مُهر را از میان دندان‌های کوچک و خیس بازی، بیرون می‌کشیدم. گاهی لبه‌های چادر را برای پنهان شدن از خواهرانش محکم چفت ‌می‌کرد، تلاش او تکانی ناگهانی برای بر هم زدن تعادل و افتادنم بود.

موجی از خشم در رگ‌هایم جاری شد. جنگ بزرگی در وجودم درگرفت؛ تقابل میان صدای خشونت نفس اماره که فریاد می‌زد «بایست و او را از خود دور کن!» و ندای یکتاپرستی که در پسِ اذکار، آرام و استوار می‌گفت: «صبری جمیل». در پس هر ذکرم، تنها یک درخواست داشتم: «خدایا، از تو صبری می‌خواهم که در بحران‌ها، در تنهایی‌ها و حتی در لحظات خلوت با خودت، پایدار بماند.»

نماز که به پایان رسید، سکوت سنگینی میان من و پسرم حاکم شد. او با چشمانی که انگار تمام پوزش دنیا را در خود داشت، به من نگاه کرد و گفت: «ببخشید…». این کلمه، اگرچه کوچک بود، اما مانند تیغی بر زخم خستگی من نشست. زیبایی صبرم، در برابر معصومیت او، به لرزه افتاد.

من به جای شکایت، سجده‌ی شکر به‌جا آوردم. شکر برای این توانایی که بتوان در میانه‌ی آشفتگی، صلح را پیدا کرد.به یاد آن روزی افتادم که پیامبر (ص) در سجده، با دوش گرفتن حسینین (ع) عبادتش را به کمال رساند. او نیز در میانه‌ی عبادت با فرزندانش پیوند می‌بست.

صبر کردن در میانه‌ی بازی بچه‌ها، همان عبادت سخت و والایی است که در صفحاتِ تاریخ، نامِ قدسیان را جاودانه کرده است.
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#به_عشق_پیامبر
✍🏻مریم قپانوری

1788344024negar_1788342993507.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 239
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • دادگاه بی صدا
  • فراتر از جان
  • تجلی نور در قم
  • بایگانی جان
  • زیر چادر گل گلی
  • مزاج شناسی سگ زرد
  • به وقت عروسی
  • سایه‌ی جنگ بر سطرها
  • تلاقی عقل و عاطفه
  • رگِ مادری.
  • درد یک کلیک
  • یادگاری کاریزماتیک
  • خمینی کبیر
  • سمفونی همدلی
  • اقیانوس صمیمیت
  • حریرِ وحدت
  • منطقِ قیفی
  • نبرد نابرابر
  • طراوت گمشده‌ی عشق
  • آرام جان.

کاربران آنلاین

  • مدیر النفیسه
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس