رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

چگونه آمریکا به ملت ایران خدمت می‌کند؟

23 دی 1404 توسط مریم قپانوری
پلاویکس تحریمیمادرم بیمار بود. هربار نیاز به تعویض دفترچه و گرفتن داروهای جدید داشت؛ داروهایی که از خارج وارد می‌شد تا شاید مرهمی بر رنج و دردش باشد.خوب به خاطر دارم هربار برای گرفتن دارو از داروخانه چه پروسه‌ی عظیمی را باید پشت سر می‌گذاشتیم. از نسخه‌ی… بیشتر »
 نظر دهید »

بی حصار در دنیای مجازی

23 دی 1404 توسط مریم قپانوری
بی‌حصارهمیشه، هر زمان و هر مکان که حوصله‌ی تنهاییمان ته می‌کشید با چند رمز ساده وارد دنیایی نقاب دار می‌شدیم. به ظاهر دور همدیگر جمع بودیم اما در باطن دل و هوشمان در گرو کانال‌ها و گروه‌هایی بود که وقت و بی وقت با اخبار و مطالب از هر سنخ و ایل و تباری م… بیشتر »
 نظر دهید »

راههای کسب آرامش در زندگی

17 دی 1404 توسط مریم قپانوری
ریل آرامشهمیشه از گریختن ماشین زیپ لباس‌ها و متکاها دلگیر بودم؛ بارها آن‌ها را به دست دوزنده‌ای سپردم، اما پس از یکی دو بار کشیده شدن، باز همان آشفتگی به جای خود بازمی‌گشت. هر بار که چشمم به زیپ‌های نیمه‌جان و دررفته می‌افتاد، درونم از این بی‌نظمی می‌لر… بیشتر »
 نظر دهید »

چگونه به مقام رضا و تسلیم برسیم؟

14 دی 1404 توسط مریم قپانوری
چرتکهدلگیرم از دنیا، همیشه با خودم دودوتا چهارتا می‌کنم مگه من چکار کردم؟ چرا هر وقت و هر ثانیه به هرکسی محتاج بودم دست رد به سینه‌ام زد؟ چطور وقتی دست یاری آن‌ها به سوی من دراز می‌شود همه‌ی آن بی‌مهری‌ها از یادم می‌رود، دلم به رحم می‌آید و سنگ صبورم بی… بیشتر »
 نظر دهید »

روایت دوران پهلوی

11 دی 1404 توسط مریم قپانوری
پوست‌ِ خیارهر سال محرم، روز عاشورا، پس از مراسم ظهر، همراه خانواده به زیارت اهل قبور می‌رفتیم. میان قبرها، یکی با حصار سبز آهنی جدا شده بود؛ می‌گفتند این همان خان معروف روستاست، همان که روزگاری خانه‌اش برو و بیایی داشت و خود را ارباب می‌دانست.مادرم برای… بیشتر »
 نظر دهید »

مدیریت اقتصادی در خانه

10 دی 1404 توسط مریم قپانوری
زیر پوستیپدرم مردی بود که همه چیز را با کارتن می‌خرید. کارگر ساده‌ای که شب و روز در عرق می‌ریخت، اما خانه‌اش همیشه پر بود؛ پر از مایحتاجی که تا یک سال خیالمان را راحت می‌کرد. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد، هرچه فکرش را بکنی، به‌صورت کلی و انبوه در خانه ما… بیشتر »
 نظر دهید »

چراغ علاء الدین

10 دی 1404 توسط مریم قپانوری
چراغ علاءِالدینهوا ناجوانمردانه سرد بود؛ رد پای یخ و سرما در کوچه‌ها و آبراه‌ها جا خوش کرده بود. درختان در خواب عمیق زمستانی نفس‌های سنگین می‌کشیدند و سوز سرما تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. دست‌ها یخ می‌زد و نفس‌ها با بخاری غلیظ از دل و جان برمی‌آمد. یادم… بیشتر »
 نظر دهید »

چگونه نام و یاد اهل بیت (ع)را زنده نگه داربم؟

07 دی 1404 توسط مریم قپانوری
غریبیوقتی می‌آمد، صدایش در کوچه می‌پیچید. ما کودک بودیم و معنای کلماتش را درک نمی‌کردیم، تنها غربت و غریبی حسین (ع) را از میان ناله‌هایش حس می‌کردیم. پیرمردی دوره‌گرد بود؛ بلندگوی کهنه‌ای بر شانه، شالی سبز بر گردن و اشک‌هایی که بی‌وقفه با همان شال پاک م… بیشتر »
 نظر دهید »

تب واکسن،بغض شهادت

05 دی 1404 توسط مریم قپانوری
تبِ واکسن،بغض شهادتپس از آن‌که جنین دوماهه‌ام بی‌هیچ نشانه‌ای از دست رفت، زندگی‌ام سراسر اضطراب شد. فرزندی که هنوز چهره‌اش را ندیده بودم، اما دل به او بسته بودم، گویی رشته‌ای ناپیدا میان جان من و او تنیده شده بود. روزها گذشت و بارداری دومم را با ترس و ل… بیشتر »
 نظر دهید »

حقوق والدین بر فرزندان

05 دی 1404 توسط مریم قپانوری
آغوش همیشه بازروزی که گفتند نباید شیر بخورد، چون ممکن است با سینه‌ی سرماخورده نفسش تنگ شود، دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد. حرفشان را پذیرفتم، اما لحظاتی بعد نوزادم بیدار شد؛ آن‌قدر گرسنه بود که خودش را به این‌سو و آن‌سو می‌زد، ناله می‌کرد و از بی‌تابی آ… بیشتر »
 نظر دهید »

آنچه که از پدر به ما به ارث رسیده است

02 دی 1404 توسط مریم قپانوری
میراثِ پدریپدر من مردی است که روز را پیش از طلوع خورشید آغاز می‌کند؛ سحرخیزی‌اش پیمانی است با روشنایی و برکت. او زندگی را در چارچوب نظم می‌چیند، هر کار در جای خود و هر لحظه در زمان خویش. نماز را در نخستین لحظه‌ی وقت به‌پا می‌دارد، گویی که قلبش با ضربان… بیشتر »
 نظر دهید »

راه رسیدن به خدا

02 دی 1404 توسط مریم قپانوری
عیال خدا و شادی دیداردلم سخت تنگ شده بود؛ درس و مشق همچون زنجیری بر دست و پایمان پیچیده بود و مجال نفس کشیدن نمی‌داد. همه‌ی تکالیف را به پایان رساندیم و گفتیم: بگذار این فاصله‌ی دور را طی کنیم، شاید دل‌هایمان سبک‌تر شود. هنوز چند گامی از خانه دور نشده ب… بیشتر »
 نظر دهید »

رقص عقربه‌ها در بلندترین شب

01 دی 1404 توسط مریم قپانوری
رقص عقربه‌ها در بلند‌ترین شبشب آرام آرام بر پنجره‌های شهر نشست و ما، دلخوش به حضور آقای همسر، خیال داشتیم یلدایی باشکوه‌تر از همیشه بیافرینیم. هنوز ذرت پفیلایی نخریده بودیم، اما چه باک! عقربه‌های ساعت بی‌امان دایره‌ی دوارشان را می‌پیمودند و زمان، گاه شت… بیشتر »
 نظر دهید »
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • طهماسبي
  • راضيه فارغ
  • زفاک

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس