فریاد جاودانگی
آنان از جان خویش گذشتند تا وطن جان گیرد،
بینام و نشان ماندند تا نام ایران بلند بماند و در سکوتِ خاک، فریادِ جاودانگی سر دادند.
#کوتاه_نوشت
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

آنان از جان خویش گذشتند تا وطن جان گیرد،
بینام و نشان ماندند تا نام ایران بلند بماند و در سکوتِ خاک، فریادِ جاودانگی سر دادند.
#کوتاه_نوشت
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

مولای من!
با تو پیمان میبندم که نور ولایتت را نه تنها بر زبان، که بر جان و دل بگسترانم؛
چنانکه زنان با رسول خدا(ص)، دست در آب نهاده، بر ایمان و وفاداری خویش بیعت کردند.
#عهد_میبندم
#به_قلم_خودم
#کوتاه_نوشت
✍🏻مریم قپانوری

حس غریبی دارم، تو همیشه با منی، شاید بهانهی هر عاشقی برای زنده ماندن همین است.دلم عمری است که دلتنگه،از جداییها گله دارم، غایب همیشه حاضر! تو کجایی؟ تو کجایی؟
#کوتاه_نوشت
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

ساعت دلتنگیمان کوک است به وقت آمدنت
ای حضرت باران کی میآیی!

سرباز کوچکِ وعدهها
سراسیمه نگاهی به تقویم انداختم؛ برفِ بهمن ماه پشت پنجره آرام و بی صدا نشسته بود، همان سرمایی که یاد آن سال را زنده میکرد؛ سالی که نخستین گریهی پسرم، میان زوزهی کولاک و صداهای بیوقفهی بیمارستان، به دنیا آمد. زمین یخ زده بود و ساعت، پنجِ غروب را نشان میداد. بخار نفسها در هوای سرد گم میشد و ما در روشنایی کمرنگِ بخش اطفال، شبی طولانی را آغاز کردیم.
فردا صبح، پس از ویزیت دکتر، به ناچار ماندگار شدیم. زردیِ نوزادِ یکروزه سایهای بود بر دلِ مادری خسته و دلنگران. آن هفته، به کندی گذشت؛ در هر لحظه میان صدای گریهی کودکانِ بیمادر در اتاقهای دیگر و سکوتِ بیمارستان، دلِ من به نوزاد کوچکم چنگ میزد. بیرون از بیمارستان دنیا سرد و سفید بود؛ درونم، آتشی از بیم و دعا زبانه میکشید.
مرخص شدیم، باز برگشتیم . اینبار با تب و سرفههای بیامان. راهیِ بیمارستانی در شهر بیگانه و غریب شدیم؛ دور از خانه و خاطره و آرامش. شب نیمهی شعبان بود. در اتاق ایزوله، پرده نیمهباز بود و هوای سرد از شکاف پنجره میوزید. چشمانم ناخواسته به صحنهای افتاد؛ پرستاری، آرام، نوزادی را کفنپیچ میکرد. همهی وجودم لرزید؛ زمانپیش چشمانم ایستاد، صدای ضربان قلبم را میشنیدم.
در همان لحظه، از عمق جان نام مهدی فاطمه (عج) را فریاد زدم؛ گفتم: «آقا جان، من نخواستم گناه کنم؛ آنچه را که خدا خواسته بود، حفظ کردم. علیرغم همهی فشارها و سخنان، سقط نکردم. اگر این کودک، هدیهی توست، خودت او را به من ببخش. عهد میبندم، تربیتش کنم؛ سربازی برای روز آمدنت، سرباز کوچکی از امروز.»
اکنون دو سال گذشته است. دوباره بهمن رسیده و همزمان با میلادِ آنکه زمین و زمان در انتظارشاند، پسرم نیز میلادش را جشن میگیرد. آن عهدِ نیمهشعبانی اکنون معنا پیدا کرده است؛ نوری کوچک، سربازی ناتوان که روزی شاید به لشکرِ انتظار بپیوندد.
آقا جان…
من همچنان بر همان عهد ایستادهام. سرباز نومولودت را میپرورم؛ تا روزی که دلهای خسته را فریاد بزنی و پرده از خورشید برداری. تا آمدنت، هر نفسم زیارتِ عهد است.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد
#عهد_میبندم
✍🏻مریم قپانوری
