آفتاب و آینه
آفتاب و آینه
همه جای خانه را به هم ریختند. با اسباب و وسائل خانه بازی میکنند. دیگر حتی اسباببازیها هم گوشهی عُزلتشان را پر نمیکند. آینهی قدیمی را برداشتم با اندک نوری که از پنجره به درون اتاق تابیده بود دفتر خاطرات کودکیام را برایشان ورق زدم. آن زمان که آینه را به سمت نور میچرخاندیم و پرتوی درخشان آفتاب را به دیوار اتاق منعکس میکردیم. آینه را تکان میدادیم و هربار به دنبال گرفتن نور منعکس شده در جای جای اتاق میگشتیم. وقتی آن را با دستان کوچکمان لمس میکردیم وجودمان غرق در شادی و شعف میشد و یا آن زمان که با میلهی خودکار، روی دفتر سفید با تابش نور خورشید رنگین کمانی از نور را درست میکردیم.
دل و وجود آدمی دنبال نور حقیقی میگردد؛ نوری که به سراسر هستی ساطع میشود، نه شب میشناسد و نه روز، همه جا و هر زمان هست، خلوت و جلوت را پر میکند، همهی الطاف رنگارنگش را با آفریدن رنگها و نگارهها در هستی گسترانده است و اوست که نور آسمانها و زمین است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری