سفرهی لطف
سفرهی لُطف
وقتی خبر رسید که دوستانم به کربلا رسیدهاند، دلم بیقرار شد. حس عجیبی بود، شبیه نسیمی که آرام نمیگذرد و فقط خاکِ دل را برمیانگیزد. با خودم گفتم: «شاید امام حسین فقط پولدارها را میطلبد، شاید من جا ماندهام چون دستانم خالیست…» همین فکر، مثل خنجری نرم، دلم را برید و آن شب بغضی سنگین گلوی مرا گرفت. دل شکست، چنان شکستی که گویی صدایش تا خودِ آسمان رفت.
چند روز در همین حال بودم؛ قلبم میان دلتنگی و ناله میسوخت. تا اینکه یک روز دوستی با من تماس گرفت و گفت:
«یک کاروان به کربلا میرود، بانی خیری پیدا شده که هزینهی دو نفر را قبول کرده. میتوانی بیایی؟»
برای لحظهای نفس در سینهام حبس شد، باورم نمیشد. مگر میشود اینقدر زود صدای دلم شنیده شود؟ اشک در چشمانم جمع شد؛ خدایا، مگر میشود اینهمه زود پاسخ بدهی؟
اما در همان لحظه نگاهم به کودکم افتاد؛ کوچولویی که با چشمهایش مرا محکمتر از زنجیر نگه میداشت. یاد مدارک و گذرنامه هم افتادم که هیچچیز آماده نبود. افکار هزار رنگ در ذهنم میچرخیدند. نفس عمیقی کشیدم و آهسته، با دلی شکسته، گفتم: «نه، نمیتوانم…» و گوشی را قطع کردم.
بعد از آن، ساکت نشستم. اشک آرام روی گونهام میلغزید و صدای درونم میگفت:
«اهل بیت (ع) سفرهی لطفشان را برای همه پهن کردهاند. هر کس به اندازهی فهم و توانش از آن برمیدارد. یکی به زیارت میرود، یکی با شوقِ رفتن زنده میماند.»
فهمیدم شاید سهمِ من، همین اشتیاق و دلتنگی باشد. شاید خدا نمیخواست جسمم برود، اما میخواست دلم برود. زیارت فقط رفتن نیست گاهی ماندن و سوختن هم نوعی زیارت است.
#نقد
#به_قلم_خودم #رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
