فول آپشن...
فول آپشن
هر لحظه رنگ چهرهاش سرختر میشد. اطرافش حلقه زده بودند. هر کسی سوالی میپرسید. جلوتر رفتم قضیه را از نفرات جلویی پرسیدم. آقای ایکس با نگرانی از وضعیت پسر نوجوانش میگفت. آخر او را میان جمعی از اغتشاشگران گرفته بودند. از کاری که فرزندش کرده بود خبر نداشت. روز اول به دیدار پسرش به زندان رفت. با نا امیدی تمام دوباره به سر کار برگشت. همکاران از وضعیت پسرش پرسیدند؛ او گفت: “میخواهند فرزندش را به مرکز استان منتقل کنند؛ حالا حالا در زندان تشریف دارد.” پدر روزهای سختی را میگذراند. از لابه لای دستگاه پمپاژ آب، نیم نگاهی به او انداختم.با گوشی قدیمی عکسهای پسرش را زیر و رو میکرد. صدای پچ و پچ همکاران میآمد؛ نکند میخواهند او را اعدام کنند! پدر بی خبر از کارهای پسر، سر در گریبان غم و غصه کرده بود و حسرت روزهایی را میخورد که نتوانسته نوجوانش را آنطور که باید و شاید تربیت کند. روزهایی که با ذوق و شوق آخرین مدل گوشی همراه را برایش فراهم کرده بود و او را در فضای بی در و پیکر مجازی رها کرده بود.
فردای آن روز فرزندش را به مرکز استان متتقل کردند پدر آن روز را هم سرکار حاضر نشد. به آنها گفته بودند تا پایان اغتشاشات خبری از ملاقات نیست.روزهای بعد سرکار آمد. از فرزندش مانند همهی این سالها خبری نداشت. در دلش غصهی عظیمی بود. دست و دل کار کردن نداشت.
چند روز گذشت. آتش فتنه شعلهورتر شد.مساجد،مدارس،حوزهها و… در آتش فتنهگران و آشوبگران ناجوانمردانه سوخت. خون بیگناه مدافعان امنیت بر زمین ریخت. مردم بینا شدند؛دانستند که این جنایات دیگر اعتراض نیست. با بصیرت و دفاع از نظام اسلامی به میدان آمدند، تجمع کردند. ندای اعتراضشان را مسالمت آمیز به گوش مسئولان رساندند. صف اعتراضشان را از آشوبگران جدا کردند و با تاسی و همراهی با ولایت آتش فتنه را خواباندند.
آقای ایکس بعد آشوبها با خوشحالی به محل کار برگشت. خبر آزادی فرزندش را با وثیقهی کلان داد. اینبار دیگر همان پدر بیخبر از فرزندش نبود. با خودش میگفت دیگر نمیگذارم فرزندم طعمهی خودخواهی فتنهگران بشود.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
#روایت_بیداری