پیمان در دل تاریکی
پیمان در دل تاریکی
روزهایی تار و مبهم پیشرو داشتیم. صدای گوشیها خاموش و صفحههای مجازی بینشانه بودند. تنها صدایی که در کوچهها و خانهها میپیچید همهمهی اخبار ضد و نقیضی بود از تلویزیون و ماهوارهها؛ هرکس چیزی میگفت و هیچکس مطمئن نبود چه حقیقتی در دل این گردباد نهفته است.
شهر را خاموشی و هراس گرفته بود. میگفتند:” بانکها غارت شدهاند، بازارها شعلهور است و مسجدها در آتش ظلم فرو رفتهاند". زمزمههایی از گوشه و کنار میآمد: «نظام دیگر به آخر خط رسیده است؛ پهلوی میآید، دوران پیشین بازمیگردد.»
اما ته دلمان، آنجا که هنوز صدای ایمان میتپید، مطمئن بودیم که این خاک هنوز زیر سایهی دعاست و هیچ حقیقتی فرو نمیریزد تا وقتی خدا بخواهد.
آن شب، خیال من پر کشید به صفحات تاریخ؛ یاد روزگاری افتادم که در کتابها خوانده بودم — روزهای سختِ کشف حجاب رضاخان، روایت زنانی که چادرشان را از آنان ربودند، بانویی که هفت سال از خانه بیرون نیامد تا ایمانش بیحجاب نماند_ انگار این تصاویر از میان غبار زمان برخاسته بودند و جلوی چشمانم جان گرفته بودند.
اضطراب عجیبی داشتم، ذکر بر لب و استغاثه در دل، رو به امام عصر (عج). دلم آرام نمیگرفت تا شب رسید؛ شبِ سنگینِ آن روزهای پرالتهاب.
در خواب دیدم که همهی آن ترسها جامهی حقیقت پوشیدهاند. دنیایی بیحیا و آشفته در خواب پیش رویم باز شد؛ ما را در مجلسی به ظاهر دینی نشاندند ومی گفتند باید دوشادوش مردان بنشینید. درونم فریاد زد. نفسَم به تنگی افتاد. کودک خردسالم را بهانه کردم و از آن محفل فرار کردم؛ دویدم تا از آن فضا، از آن تحمیل و بیعفتیِ پنهانشده در نقاب دین، دور شوم.
ناگهان از خواب پریدم. نفسم هنوز مضطرب بود، اما در دل آرامشی عجیب میجوشید. با خود گفتم: حتی اگر دنیا دوباره عقب برگردد، حتی اگر تاریخ تکرار شود و آزمون الهی دوباره برپا شود، من زنیام که در دامان مادری مؤمن پرورش یافتهام، بر سفرهی پدری نشستهام که نانش بوی حلال میداد. من ایمانم را معامله نخواهم کرد. حجابم را که نشانهی عشق و بندگی است، با هیچ مُد و موجی عوض نمیکنم.
باشد که خدا ما را از فتنههای آخرالزمان حفظ کند و نگذارد نوری که در دلهایمان روشن است، خاموش گردد.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#روایت_بیداری
✍🏻مریم قپانوری
