آرمیتا دختر جشنها
آرمیتا، دختر جشنها
آرمیتا در خانوادهای کوچک به دنیا آمد؛ نه دایی و خالههای پرجمعیت، نه پسر دایی و دخترخالههای شلوغ. اما چیزی که کم نداشت، عشق و توجه بیحد مادرش بود. از همان روزهای اول، مادر آرمیتا تصمیم گرفت هر لحظه از زندگی دخترش را به جشن تبدیل کند.
اولین دندانش با جشن تم “دندان کوچولو"، اولین قدم با جشن تم “کفشدوزکی". تولدها؛ هر سال با تمی جدید از شخصیتهای کارتونی گرفته تا پرنسسهای افسانهای. لباسها، خوراکیها، دکورها، همه و همه چیز دقیقاً با تم هماهنگ بود.
اما چیزی که از چشم مادر آرمیتا پنهان ماند؛ دلهای کوچکی بود که هر سال در این جشنها شکسته میشد. بچههایی که هیچوقت تولدی برای خودشان نداشتند، هر بار که دعوت میشدند، با لبخند میآمدند اما با حسرت برمیگشتند. حسرت داشتن حتی یک جشن ساده، یک کیک کوچک، یا شاید یک بادکنک رنگی.
از طرف دیگر، والدینی بودند که توان خرید هدیههای سنگین و هماهنگ با تم جشن را نداشتند. فشار اجتماعی برای تهیه کادو، دعواها و دلخوریها را به خانهها کشاند. گاهی پدر و مادرها برای خرید یک هدیه مناسب، روزها بحث میکردند، گاهی حتی قهر میشدند و این فشار، آرامآرام فاصلهای ساخت میان بچهها و والدینشان؛ بچههایی که با دیدن زندگی پرزرقوبرق آرمیتا، احساس میکردند همه چیز در خانهی خودشان کم است.
آرمیتا، بدون اینکه خودش بخواهد، تبدیل شده بود به دنیای آرزوهای دستنیافتنی و مادرش، شاید با نیت خوب اما بیتوجه به تأثیراتش، دلهای زیادی را شکسته بود.
مادر آرمیتا شاید هرگز قصد بدی نداشت، اما گاهی زیادهروی در شادیهای شخصی میتواند غمهای جمعی بسازد. کاش او میدانست که شادی واقعی، آن است که دلهای بیشتری را روشن کند، نه فقط یک دل را با نور خیرهکننده بسوزاند.
✍🏻*مریم قپانوری*