اتمسفر حزن آلود
اتمسفر حزن آلود
نالهی «العطش» از گلوی کودکان برمیخاست و در تفتیدهگیِ خیمهها میپیچید؛ خیمهها داغ بودند و دلها داغتر. در میان این همه رنج و عطش، هنوز کورسویی از امید میدرخشید؛ امیدی که بر دوشهای عمو عباس قد میکشید. مشک را بر دوش انداخت؛ باید کاری میکرد.علیاصغر دیگر تابِ تشنگی نداشت. تنها یک جرعه آب، شاید میتوانست جانِ طفلِ رباب را به لبخند برگرداند.
عباس(ع) به سوی نهر علقمه رفت. مشک را از آب پُر کرد و آنگاه که دستانش به خنکای آب رسید، تشنگیِ جانش بیتابی کرد. اما ناگهان یادش آمد که مولایش نیز تشنه است.
آب را بر زمین ریخت و با هزار امید و آرزو، راهِ بازگشت به سوی خیمهها را در پیش گرفت.
اما چه بیرحم بود آن دشت.تیر آمد و بر مشک نشست؛ آب، آهستهآهسته از زخمِ مشک فرو میریخت. تیر دیگری، بر دستهای عباس نشست و نبرد، سختتر و سنگینتر از همیشه آغاز شد.دستهای عباس(ع) بر زمین افتاد،
اما او هنوز ایستاده بود؛ مشک را به دندان گرفت، چرا که صدای گریهی علیاصغر،
چون آتشی خاموشناشدنی، در جانش میپیچید.باید، به هر قیمت، این جرعههای امید را به خیمه میرساند. اما تیر دیگر آمد؛
بیشرمانه، بر پیکرِ استوارش نشست. عباس خم شد تا تیر را از تن بیرون بکشد که ناگاه، عمود آهنین بر فرقِ مبارکش فرود آمد و آنگاه صدای شرشرِ آبِ مشک با نالههای جانسوز در هم آمیخت. مشک افتاد، دستان افتادند و علم بر زمین افتاد.علمدارِ حسین با همهی شکوه و غیرت بر خاک افتاد؛ شرمنده از آنکه نتوانست طفلِ رباب را سیراب کند. در آن دشتِ بیتابِ عطش تیرِ سهشعبه سینهی کوچکِ طفلِ رباب را سیراب کرد.
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
