از دل خاک ایران
از دل خاک ایران
دستگیرهی شکستهی در را پایین میکشم و وارد اتاق میشوم. لباسهایم را از کمد بیرون میآورم؛ همانهایی که ظاهر و رنگورویشان به لباس کار میخورد. از صندوق خاکگرفتهی زیرزمین، دستهی بیل را برمیدارم و سوار ماشین میشوم تا به روستا بروم.
سرِ جاده پیاده میشوم و باقی راه را پیاده، از کنار جاده تا خانهی پدرم میروم. به خانه میرسم، همان جایی که درخت توت کهنسال با هیبت و شکوهش هنوز حیاط را در اختیار دارد؛ انگار سالهاست صاحب این خانه است. لباسهایم را میپوشم و از درخت بالا میروم. دست در آغوش تنهاش میبرم و بالاتر میروم.
توتهای سفید و سرخ، در هم آمیختهاند و حبههای سرخ و رسیده، طعم توت را شیرینتر کردهاند. آنقدر شیرین و آبدارند که سر و صورت و لباسهایم را رنگین کردهاند.
سطل که پر میشود، آرام دستهایم را از شاخهها رها میکنم و پایین میآیم. نگاهی به ریشههایی میاندازم که از دل خاک بیرون زدهاند. دلم برایش میسوزد؛ آخر مدتهاست که خاک و زمینش را تقویت نکردهام. دستهی بیل را جا میاندازم ، خاک پایش را زیر و رو میکنم، برایش کود میریزم و در دل، برایش شعر میخوانم.
راستش را بخواهید، خیلی دوستش دارم؛ آنقدر خوشطعم و نجیب و باصلابت است که توتفرنگی، با آن هیبتِ از فرنگبرگشتهاش، در برابرش لنگ میاندازد
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
