بغض یک کودک،داغ یک امت
بغضِ یک کودک، داغِ یک امت
دوازده روز از جنگ گذشته بود و دیگر صدایِ گلولهها نمیآمد.آتشبس شده بود. بچههایِ محله، مثلِ همیشه، دور هم جمع شدند تا در زمینِ چمن، فوتبال بازی کنند. پدرها هم بچهها را آورده بودند. تیمِ «بزرگترها» و تیمِ «کوچکترها» تشکیل شد.
همه با پدرانشان میآمدند، جز «حنیف». او تنها، گوشهای ایستاده بود. داورِ بازی به سمت حنیف رفت و با مهربانی پرسید: «چرا بازی نمیکنی پسرجان؟ چرا بابا را صدا نمیزنی بیاید؟»
حنیف، دیگر نتوانست بغضش را نگه دارد. زد زیرِ گریه و گفت: «ولی بابای من شهید شده، دیگه نمیبینمش…»
دلِ داور لرزید. یادِ پدرِ مرحوم خودش افتاد. به حنیف دلداری داد و قول داد که او را پیشِ کسی ببرد که مثلِ پدر، برایِ بچهها مهربان است؛ «رهبرِ شهید».
حنیف به دیدنِ رهبر رفت. از پدرِ شهیدش برایش گفت. آقا، او را در آغوش گرفت و برایش دعا کرد.
اما این روزها «رهبر عزیز» هم از میانِ ما رفت. حنیف، که حالا داغِ رفتنِ دو پدر را بر دل داشت، تنها تر از همیشه، در غمِ از دست دادنِ هر دو، اشک میریزد.
#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن