به حرمت آخرین قطره
به حرمت آخرین قطره
«دنیا، نامِ دیگرِ بنبست است؛ روزی که سقفِ آرزوهای مادری بر سرم آوار شد من، درآن اتاقِ خاکستری، میانِ صدایِ یکنواختِ دستگاهها و بوقهای ممتدِ مانیتور، معنای واقعیِ “اضطرار” را زندگی کردم. وقتی پزشک با نگاهی سرد و دردمند گفت: “دیگر نباید شیرش بدهی"، انگار حکمِ مرگِ تمامِ علایقم را امضا کرد.
کودکم، پارهی تنم، غنچهی نشکفتهام ، برای نفس کشیدن میجنگید. تنگیِ نفس، امانش را بریده بود؛ هر جرعه شیر، باری بود بر شانههای خستهی ریههای کوچکش. معدهاش که پر میشد، اکسیژن سهمش را از دست میداد و بیقراری، آغازِ رقصِ مرگ بود. آنقدر خودش را به دیوارههای سردِ دستگاه میکوبید که گویی میخواست از این زندانِ تن رها شود.
اما مادر است و هزار راهِ نرفته! وقتی پرستار نگاهش را چرخاند و من ماندم و آن نگاهِ ملتمسِ کودکم، دیگر تاب نیاوردم. دستور پزشکان را به دیوار کوبیدم. کودکم را در آغوش گرفتم؛ همانجا که گرمایِ جانم بود. قطرهای شیر به لبهای خشکیدهاش چکاندم، برای تسلیِ آخرین لحظات. با خود گفتم: “اگر قرار است بروی، دستکم با کامِ شیرین برو؛ نباید تشنه و گرسنه از دنیا بروی.”
در آن لحظهی اضطرار و ناچاری برای لحظاتی خودم را در میانِ خیمهای سوخته تصور کردم. آه، ای رباب! ای مادرِ کوچکِ دشتِ نینوا! حالا میفهمم در آن ظهرِ عطشخیز، وقتی گلویِ کوچکِ ششماههات توانِ مکیدن نداشت و تیرِ سه شعبه… آه، رباب! تو در آن لحظات، وقتی دستهایت خالی از طفل و سینهات پر از درد بود، چگونه جان به در بردی؟ من که در پناهِ این دستگاهها، به جرمِ مادری، اینچنین سوختم، چگونه میتوانم تصویرِ آن دستهایِ لرزانِ تو را بر گهوارهی خالی تصور کنم؟
من برای یک جرعه شیر، قانونِ زمین را شکستم؛ اما تو، چه کشیدی وقتی دیدی زمین، سهمِ کودکت را جز با خون پاسخ نداد؟»
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
