سایهی خرمالو،بازتاب کربلا
سایهی خرمالو،بازتاب کربلا
«ده روز تمام، میان دو دنیا سرگردان بودم؛ در خلوت، با نالههایی که تنها گوشِ آسمان به آنها بود و در میانِ مجلس روضه، با بغضهایی که چون تکهای سنگ در گلویم فرو میرفت؛ میترسیدم نالهی من، از مرثیهای که میخوانم بلندتر شود و آرامشِ سوگ را برهم بزند.
امروز، در روزِ شهادتِ امام سجاد (ع)، تقدیر من را به آستانهی خانهای قدیمی کشاند؛ خانهای که انگار سالهاست با نامِ “علیاصغر(ع)” پیوند خورده است. زیر سایهی درخت خرمالو و در میانِ دیوارهای سیاهپوش، وقتی کودکان با ذوق به سوی پرچمها میدویدند، لرزهای بر اندامم افتاد. اما آن آرامشِ ظاهری، دیری نپایید.
وقتی دختر بچهها چادر به سر کردند و پسران، طبلها و سنجها را به دست گرفتند، زمانی که مادران، تابوتِ کوچکِ علیاصغر را بر دوش کشیدند، سدی که در گلویم ساخته بودم، در هم شکست. با هیات کودکان در خیابانها راه افتادیم، میانِ صدای مداح و ضرباتِ سینهها، من دیگر در خیابان نبودم؛ من در میانهی جادهی اسارت بودم.
بچهها در نقشِ اسرای کربلا، زیر تازیانهی خیالیِ سربازان، “یا حسین” سر میدادند و من، در میانهی آن گرما و ازدحام، تنها با خنکای اشکهایم که بر آتشِ جگرم مینشست، زنده بودم. مردم با ما همصدا میشدند، کسی با ما هلهله نمیکرد و کسی چادر از سرِ زنان نمیکشید؛ در این میان چشمانم بر آن زنی ماند که نقاب بر چهره داشت و خود را در برابرِ شلاقها میانداخت تا کودکانِ بیتاب، زخمی نشوند.او، بازتابی از آن قامتِ صبر بود که تمامِ رنجِ اسارت را بر تن کشید.
دختر کوچکم که از شدت خستگی گریه میکرد، با طعمِ شیرینِ شلهزردی که از سرِ اکرام برایش آوردند، آرام شد؛ اما من، چگونه آرام شوم؟ قلبم سنگینی میکرد.
ما در این مسیر، نه خارِ مغیلان داشتیم و نه تشنهی آب بودیم. ما امروز پذیرایی شدیم، اما دلهایمان برای آن روز سوخت که پاسخِ دلتنگیِ کودکان برای پدر، تنها تشتِ پرخون و سرِ بریده بود. ما امروز فقط در نقشِ اسرا بودیم، اما آنها حقیقتِ اسارت بودند. ای کاش میتوانستیم در برابرِ اشکهای آن روزگار، بهجای هلهله، تمامِ عمر را به پای زینب (س) بریزیم…»
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن



