شقایقهای داغدار بهار
شقایقهای داغدار بهار
چهل روز گذشت؛ چهل صبح که با غبار اندوه آغاز شد و چهل شب که سایهی دلتنگی بر دیوار دل نشست. زمان پیش میرود، اما گویی لحظهها هنوز در همان روز واقعه گیر افتادهاند؛ همان جایی که سکوت، صدایش از هر فریادی بلندتر بود.
پیراهنهای عزا را که کنار میگذاریم، گویی تنها پارچهای را از تن درمیآوریم، نه سوگ نشسته بر قلب را. دلهایمان همچون شقایقهاییاند که در بهار از خاک سر برمیآورند، اما درونشان هنوز ردّی از سیاهیِ غم مانده است؛ سیاهیای که نه باد میبرد و نه باران میشوید.
دریغ که بعضی داغها پایانپذیر نیستند؛ تنها شکل عوض میکنند، از گریه به سکوت، از فریاد به آهی آرام و از اندوه به عهدی درونی.
راه شهادتت ای رهبر عزیزم، همچون خط سرخی است که بر دامنهی کوهسار عصرها کشیده شده؛ راهی که آلالهها آن را میشناسند، چراکه با زبان خاموششان از رنج و معنا سخن میگویند.
ما مسیر سرخ شهادت را از سر باور ادامه میدهیم؛ با گامی آرام و دلهایی استوار. وفاداریمان زمزمهای در عمق جان است؛ زمزمهای که میگوید:
«روشنایی را، هرچند کم، باید در دل نگه داشت تا شب به پایان برسد.»
#به_قلم_خودم #رها_نویسی #مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری
