رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

طلوع تبلیغ بانوان

03 اسفند 1404 توسط مریم قپانوری

طلوع تبلیغ بانوان

سال‌ها پیش، همراه جمعی از هم‌کلاسی‌هایم برای دریافت مجوز تبلیغ و تأیید صحت قرائت قرآن و نماز، رهسپار منزل امام جمعه شهر شدیم. تا آن روز هیچ‌گاه این‌چنین رو در رو با ایشان سخن نگفته بودیم. دیدار، آمیخته با احترام و بیم و امید بود؛ چرا که قرار بود زحمات‌مان در مسیر تبلیغ دین، رسمیت یابد. امام جمعه با دقّت و مهربانی، پرسش‌هایی از احکام الهی مطرح کردند و سپس قرائت اذکار و نماز را شنیدند. صدای ما در آن لحظه زمزمه‌ای از عبادت و پژواکی از اشتیاق جوانیِ طلبه‌ای بود که می‌خواست پیام ایمان را به دل‌ها برساند.

در آن دوران، حوزه علمیه خواهران تازه تأسیس شده بود. کمتر کسی از مکان آن یا از برنامه‌های آموزشی‌اش خبر داشت. جهانی کوچک، پر از امید بود و در حال تولد بود. پس از آن ارزیابی و گفت‌وگو، امام جمعه برگه‌های تبلیغ را امضا کردند؛ برگه‌هایی که برای ما حکم دروازه‌ای به سوی رسالت داشت. با همان برگه‌ها به اداره‌ی آموزش و پرورش رفتیم و از آنجا، راه مدارس و دل‌های کودکان را در پیش گرفتیم؛ تا آوای قرآن و داستان نماز را با جان‌های تازه به اشتراک بگذاریم.

اما امروز، به فضل پروردگار، عرصه‌ی تبلیغ چنان گسترده و سازمان‌یافته شده است که هر طلبه پس از پایان تحصیلات، با گذراندن دوره‌های تخصصی تبلیغ، حکم رسمی خود را دریافت می‌کند و در میدان‌های گوناگون فرهنگی، تربیتی و اجتماعی به فعالیت می‌پردازد.

این مسیر، نشان روشنی است از رشد و بالندگی نهضت تبلیغ در میان بانوان و طلاب جوان کشور؛ مسیری که از خانه‌ای ساده و دیداری صمیمی آغاز شد و امروز به شبکه‌ای از آگاهی و ایمان تبدیل شده است. تبلیغ امروز عهدی معنوی است با خدا برای روشن نگاه داشتن چراغ ایمان در دل جامعه.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
#قاب_رمضان
✍🏻مریم قپانوری

1771724164img_20260222_050450_816.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

محفل قرآن.

01 اسفند 1404 توسط مریم قپانوری

محفل قرآن

سال‌های آغازین طلبگی‌ام بود. معلم تجویدی داشتیم سخت‌گیر، دقیق و دلسوز. کتابی که می‌خواندیم چندان آسان نبود، پر از نکته‌های ریز و قواعد سنگین تجوید و روان‌خوانی. با همه‌ی پیش‌زمینه‌ای که از دوران کودکی در دارالقرآن شهرمان داشتم ؛همان‌جا که تجوید ابتدایی و سطح یک را آموخته بودم ؛ باز هم نیاز به تمرین و تکرار داشت. گاهی حس می‌کردم هر حرف، دنیایی از دقت می‌طلبد.

ماه رمضان از راه رسید. برای نخستین‌بار تلویزیون مراسم جزخوانی قرآن از حرم مطهر حضرت معصومه (س) را پخش می‌کرد. هر روز، یک جزء را همراه تلویزیون می‌خواندم. قاریان بین‌المللی، با صوتی دلنشین و قرائتی بی‌غلط، آیات را چنان می‌خواندند که دل هر شنونده‌ای نرم می‌شد. من اما در میان آن همه زیبایی، از قرائت خود خجالت می‌کشیدم. همان‌جا بود که تصمیم گرفتم از نو آغاز کنم؛ باقی روزهای ماه رمضان را به تمرین و تکرار آگاهانه سپردم.

صفحه‌های اول و دوم سخت گذشت. مخارج حروف، صفات، احکام… هر کدام تمرکز می‌خواست. اما با گذر روزها، زبانم و گوشم با نغمه‌ی درست حروف مأنوس گردید. آرام‌آرام، حروف با جانم یکی شدند.

تا جایی رسیدم که دیگر نمی‌توانستم قرآن را جز با لحن درست عربی بخوانم؛ همان طور که نازل شده است، همان طور که شایسته‌ی کلام الهی است.

اکنون هرگاه قرآن می‌خوانم، یاد آن روزهای دشوار اما شیرین می‌افتم ـ روزهایی که آموختم هر دشواری، اگر با عشق همراه شود، آسان می‌شود؛زیبایی در تسلیم زبان به حقیقت نهفته است، حقیقتی که از دل قرآن می‌جوشد.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی #نقد
✍🏻مریم قپانوری

1771605042img_20260220_195308_884.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

در سکوت هاضمه

30 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

درسکوت هاضمه

بدن انسان، جهانی کوچک و شگفت‌انگیز، محل همراهی جریان‌های حیات‌بخش است؛ جایی که شبکه‌ای پیچیده از رگ‌ها؛مویرگ‌های ظریف، سیاهرگ‌ها و سرخرگ‌های پرتوان، همچون رودخانه‌هایی خروشان، اکسیژن و نعمات را به فرمان قلب، پمپاژ می‌کنند تا هرسلولی زنده بماند. فرآیند هضم و جذب، نبردی تمام‌عیار است که تمامی قوا را به خود مشغول می‌‌کند.

هنگامی که لقمه‌ای وارد معده می‌شود، تمام قوای جسمانی ما بسیج می‌شود؛ نیرویی عظیم صرف تجزیه، حل و جذب آن لقمه می‌شود. در این میان «عقل»، که موکل تدبیر و تعقل است، در سایه قرار می‌گیرد و فرصت نمی‌کند تا ژرفای هستی را تماشا کند و حکمت نهفته در امور را تحلیل کند. تمام توان، صرف لقمه‌ای می‌شود که به زودی خاکستر خواهد شد.

اما چه مکاشفه‌ی بزرگی است آن لحظه‌ای که معده خالی است! در سکوت هاضمه، آن زمانی که جسم از اشتغال فارغ می‌شود، «عقل» مجال ظهور پیدا می‌کند؛ اوست که هضمِ معنوی می‌کند، حقایق را جذب و با نوری تازه به ادراک هستی می‌پردازد.

این همان درس بزرگ و جاودانه‌ای است که پیامبر راستین(ص) بر ما گشود: «شیطان چون خون در رگ‌های شما جاری است.**» این سخن، هشداری عمیق بود که نشان می‌داد وسوسه و تیرگیِ قوای نفسانی، دقیقاً از همان مجاری حیات‌بخش جسم می‌گذرند. پس، راه نفوذ او را باید سد کرد، و بهترین سدّ، «تشنگی و گرسنگی» است.

گرسنگی و عطش، پالایشی هدفمند هستند که بدن را از بندِ اشتغال آزاد می‌کنند، جریان وسوسه را در رگ‌ها کند می‌کنند و افسار تن را به دست «عقل» می‌سپارند. عقل است که مجال بیشتری برای ادراک و درک حقایق پیدا می‌کند؛ حجاب‌ها کنار می‌رود و چشم بصیرت باز می‌شود. روزه، این آیین قدسی، دقیقاً همین بستر را فراهم می‌‌کند.دلی که با روزه از غذای جسم به سوی «مهر خدا» گرایش می‌یابد، آماده‌ی پذیرش و فرمانبرداری می‌شود. این دل، حکمت الهی را در تعاملات روزمره جاری می‌‌کند. روزه، پلی است میان شکم و روح، میان بدن و عقل، میان دنیا و معبود.
#نقد
#به_قلم_خودم #رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

1771499928img_20260219_142243_061.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

سحر اول ...

30 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

«به یاد آن سحرهای سخت که دیابت، مانع تکالیفت نشد؛ چه اراده‌ای داشتی، مادر جان! چقدر دلم هوای سحرهای کنارت را کرده است.ای خدای من، آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
#رها_نویسی
#سحر_اول
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

پیشنهادات زندگی

29 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

پیشنهادات زندگی

ماه رمضان از راه رسیده است و سال شمسی، آرام‌آرام، به ایستگاه پایانی خود نزدیک می‌شود. ذهنم ناخودآگاه به عقب بازمی‌گردد، به گذر ایامی که چون ورق‌های خاطره در صندوقچه‌ی زندگی‌ام جمع شده‌اند؛ روزها و شب‌هایی آمیخته از گرما ،اضطراب، خنده و اشک، امید و هراس.

سال گذشته، برای من و بسیاری دیگر، مجموعه‌ای از تجربه‌های سهمگین و الهام‌بخش بود. از وداع با عزیزانی که جای خالی‌شان هنوز در دل‌هایمان می‌تپد، تا تابستانی سوزان که با جنگی دوازده‌روزه در خرداد ترکیب شد و اضطراب و نگرانی را در رگ‌های زمان ریخت. روزهایی که گرمای هوا با قطع آب و برق درآمیخت و صبر و استقامت را به آزمون گذاشت.

مهرماه که رسید، جنب و جوش تازه‌ای در زندگی آغاز شد. کلاس‌ها باز شدند، صدای خنده‌ی کودک در آغوشم با هیاهوی درس درهم آمیخت، و شب و روز جاهایشان را با یکدیگر عوض کردند. زندگی چرخشی 180 درجه‌ای داشت. چالش‌ها، ضعف‌ها، دعاها و وردهایی که بر زبان جاری شد، هرکدام ردپایی از عبرت و بیداری بر دل گذاشتند.

اکنون که در آستانه‌ی سال نو ایستاده‌ام، صندوق پیام زندگی را پیش روی خود می‌بینم؛ صندوقی پر از یادداشت‌های کوچک و بزرگ از آنچه گذشت. برخی یادآورها، درسی از صبر و ایمان‌اند، تجربه‌هایی که مرا به خدا و امید به آینده نزدیک‌تر کردند. برخی، زمزمه‌های یأس و خستگی‌اند که شاید هنوز گوشه‌ای از جان را تیره کرده‌اند.

اما در میان اینهمه پیام، گنجینه‌هایی هم هست که به فراموشی سپرده‌ام اندیشه‌هایی که روزی چون جرقه‌ای در ذهنم درخشیدند و در پیچ و خم روزمرگی خاموش شدند. شاید اکنون، زمان آن است که غبار فراموشی را از آن‌ها بتکانم؛ دوباره بخوانمشان، پیگیرشان شوم و به زندگی‌ام رنگی تازه ببخشم — همان زندگی پویا و رها از رکود که امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود:
«کسی که دو روزش همانند هم باشد، زیان دیده است.»(1)

آری، شاید آغاز سال نو، بهانه‌ای باشد برای زیستن متفاوت‌تر از دیروز؛ با نگاهی روشن‌تر، ایمانی استوارتر و قلبی آماده برای درک پیام‌های تازه‌ی زندگی.
پ.ن:1_الامالی شیخ صدوق،477/644
✍ مریم قپانوری
#به_قلم_خودم
#نقد
#رها_نویسی

1771411956screenshot_20260218_135744_chrome.jpg

 نظر دهید »


فرم در حال بارگذاری ...

فید نظر برای این مطلب

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 192
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • طلوع تبلیغ بانوان
  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟

کاربران آنلاین

  • انتظار
  • امیری حسـین و نعم الامـیر
  • مبینا غیور

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس