نُشخوار ذهن
نُشخوار
هنوز زمستان جامهی یخ و سکوتش را از تن زمین نگرفته است. شاخهها در سرمای ساکتِ صبح، برف را چون خاطرهای فراموشناشدنی بر دوش دارند و ذهن، در همین میان، بیقرارِ روزهای روشن و تعطیلِ عید نوروز چنگ میزند. انگار هزاران خاطرهی نیمنم از سالهای گذشته در ذهنش زنده شدهاند؛ میجوند و باز میجوند، همچون نشخوارِ بیپایان اندوهی کُهن؛ یاد مهمانانی که آمدند، حرفهایی که در دل ماند، لبخندهایی که رنگ مکر داشت و کادوهایی که از روی وظیفه داده شد بیآنکه مهر در پشتش باشد. دلش میخواهد امسال با انتقام جبران کند؛ میخواهد نقشه بکشد، در ذهنش طرحِ تلافی بریزد، تا دلش از آن «بیاحترامیها» خنک شود. اما افسوس، هر تلافی، زمستانی دوباره است و هر اندیشهی سرد، غباری تازه بر دل مینشاند. چشم را باید از گذشته شست و به حالِ دوخت. زیرا تا گذشته را از بندِ ذهن آزاد نکنی، افسردگی چون عصارهی تاریکی در جانت میریزد و کینهها مثل برفی که در سایه ذوب نمیشود، جا خوش میکنند. زمان، اگر در گلوی دلِ کینهمند گیر کند، دیگر نه زلال است و نه جریان دارد. باید گذاشت برفها آب شوند، باید زمین نفَس بکشد، باید دستها به سوی آفتاب باز شوند و انسان در میانِ شکوفههای رهایی، یاد بگیرد که مفهوم احترام گم نمیشود و تنها در سرمای گذشته یخ میزند.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
