مکاننما.
مکاننما
روز موعود فرا رسید؛ روزی که قرار بود دورهای سرنوشتساز در فضایی با بالاترین سطح امنیتی برگزار شود. همزمانی این رویداد با آغاز مذاکرات حساس ایران و آمریکا، چون پردهای از استرس و واهمه بر تمام وجودم افکنده بود. مسئول برگزاری با لحنی جدی، خبر از عدم پذیرش کودکان بالای دو سال به دلیل مسائل امنیتی میداد. خانوادهام، از این سفر پایتختنشینی در این شرایط پرتنش بیخبر بودند و تنها همسر و خانوادهی او در جریان بودند، آن هم صرفاً برای مراقبت از فرزندان.
سوار بر اتوبوس شدم و به استان مقصد رسیدم. سنگینیِ تنهایی و غریبه بودن در شهری که تازه از دل آشوبها برخاسته بود، بر شانههایم فشار میآورد. با وجود تمام دلهرههای درونی، به مدد یکی از اقوام همسر، خود را به محل برگزاری رساندیم. تدابیر امنیتی بهقدری شدید بود که یکی از مسئولان با تلخی میگفت: «وقتی از خانه خارج میشدم، با اهل بیت وداع کردم.»
آن شب را در اتاقی سرد و تنها به سر بردم، تا نیمهشب که همکارانی از اصفهان از راه رسیدند و وحشت انزوا شکست. فردای آن روز، کلاسها آغاز شد و چشمانمان بر تمثال شهدای «جنگ 12 روزه» و مزار شهید گمنام افتاد. آن لحظه، تمام استرسها رخت بربست. امنیت محسوس، اتاقهایی با قفلهای فوق سری و اینترنت کند که دسترسی به مکانیابها را مسدود کرده بود؛ همهٔ اینها به ظاهر حصاری برای آرامش بودند.
صبح روز بعد، اضطراب جای خود را به آسایش و آرامشی درونی داد؛ آرامشی که گویی از حضور بیمثال شهدا در آن محافل نورانی جاری شده بود. دیگر ترس معنی نداشت؛ زیرا دریافتم این امنیتِ مطلق، محصول قفلها و تدابیر زمینی نیست، بلکه میراث خونین و حضوری همیشگی است که از ارواح طیبهٔ شهدا در این حریم پرتوافکنی میکند. آرامشی که تنها در پناهگاه آسمان قابل حصول بود.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#صبح_روشن
