سرنوشت اجی مجی
سرنوشتِ اَجی مَجی
اتوبوس، آرام و سنگین در دل جاده میلغزید. نه خبری از ویآیپی بودنش بود و نه راحتی صندلیها؛ اما گوشه کنار دیوارهها با برگههایی پر از دعا و ذکر پوشیده شده بود. هرکدام نشانی از امید به رحمت خدا داشت.
چشمم به جاده خشک شده بود و پلکهایم سر صلح با خواب نداشتند. جاده، ممتد و تکراری بود.
از صندلیهای عقب دختری آمد و کنارم نشست. رو به راننده گفت:
— منو سر جادهی فلانجا پیاده کن.
لباس و نگاهش رنگ امروزی داشت؛ جوانی بود از نسل تصمیمهای سریع و دلهای دودل. گردنم را از تکیهی صندلی جدا کردم و گفتم:
— خسته شدیم… تنها بودی تو مسیر؟
لبخندی زد و گفت:
— بله، خودم تنها بودم.
بعد دو انگشت سبابهاش را بالا آورد و پرسید:
— یکی از این دوتا رو انتخاب میکنی؟
بیخبر از ماجرا، به شوخی گفتم:
— سمت چپ، چون چپدستم! حالا ماجرا چیه؟
گفت:
— دو تا خواستگار دارم. هر دو دوستم دارن… یکی پولداره، اون یکی نه. یکی همسنمه، اون یکی چند سال بزرگتره.
نمیدونم کدومو باید انتخاب کنم، گیجم…
اتوبوس شد صحنهی گفتوگویی دو نفرهی ما. از مرد زندگی برایش گفتم، از اینکه ثروت اگر بیمحبت باشد، میشود زنجیر طلا بر گردن یک دل خسته. از اینکه سن اگر با درک همراه نباشد، تنها عددی است بیروح. اندکی بعد دخترجوان خداحافظی کرد و پیاده شد.
مدتی بعد، هنوز تصویر دستان بلندش در ذهنم مانده بود با خود اندیشیدم:
زندگی را نمیشود با «انتخاب انگشت» رقم زد. عشق و آینده، بازی سکه نیست که در هوا بیندازی و اسمش را بگذاری بخت و از زمین آن را برداری. خوشبختی فهم میخواهد و زنی که سرنوشتش را با «اَجی مَجی» برمیگزیند، هنوز معنای زندگی را نیافته است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
