رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

عکسهای رهبری

 

1473911938_1.jpg

پیمان در دل تاریکی

05 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

پیمان در دل تاریکی

روزهایی تار و مبهم پیش‌رو داشتیم. صدای گوشی‌ها خاموش و صفحه‌های مجازی بی‌نشانه بودند. تنها صدایی که در کوچه‌ها و خانه‌ها می‌پیچید همهمه‌ی اخبار ضد و نقیضی بود از تلویزیون و ماهواره‌ها؛ هرکس چیزی می‌گفت و هیچ‌کس مطمئن نبود چه حقیقتی در دل این گردباد نهفته است.
شهر را خاموشی و هراس گرفته بود. می‌گفتند:” بانک‌ها غارت شده‌اند، بازارها شعله‌ور است و مسجدها در آتش ظلم فرو رفته‌اند". زمزمه‌هایی از گوشه و کنار می‌آمد: «نظام دیگر به آخر خط رسیده است؛ پهلوی می‌آید، دوران پیشین بازمی‌گردد.»
اما ته دلمان، آن‌جا که هنوز صدای ایمان می‌تپید، مطمئن بودیم که این خاک هنوز زیر سایه‌ی دعاست و هیچ حقیقتی فرو نمی‌ریزد تا وقتی خدا بخواهد.

آن شب، خیال من پر کشید به صفحات تاریخ؛ یاد روزگاری افتادم که در کتاب‌ها خوانده بودم — روزهای سختِ کشف حجاب رضاخان، روایت زنانی که چادرشان را از آنان ربودند، بانویی که هفت سال از خانه بیرون نیامد تا ایمانش بی‌حجاب نماند_ انگار این تصاویر از میان غبار زمان برخاسته بودند و جلوی چشمانم جان گرفته بودند.
اضطراب عجیبی داشتم، ذکر بر لب و استغاثه در دل، رو به امام عصر (عج). دلم آرام نمی‌گرفت تا شب رسید؛ شبِ سنگینِ آن روزهای پرالتهاب.

در خواب دیدم که همه‌ی آن ترس‌ها جامه‌ی حقیقت پوشیده‌اند. دنیایی بی‌حیا و آشفته در خواب پیش رویم باز شد؛ ما را در مجلسی به ظاهر دینی نشاندند ومی گفتند باید دوشادوش مردان بنشینید. درونم فریاد زد. نفسَم به تنگی افتاد. کودک خردسالم را بهانه کردم و از آن محفل فرار کردم؛ دویدم تا از آن فضا، از آن تحمیل و بی‌عفتیِ پنهان‌شده در نقاب دین، دور شوم.
ناگهان از خواب پریدم. نفسم هنوز مضطرب بود، اما در دل آرامشی عجیب می‌جوشید. با خود گفتم: حتی اگر دنیا دوباره عقب برگردد، حتی اگر تاریخ تکرار شود و آزمون الهی دوباره برپا شود، من زنی‌ام که در دامان مادری مؤمن پرورش یافته‌ام، بر سفره‌ی پدری نشسته‌ام که نانش بوی حلال می‌داد. من ایمانم را معامله نخواهم کرد. حجابم را که نشانه‌ی عشق و بندگی است، با هیچ مُد و موجی عوض نمی‌کنم.

باشد که خدا ما را از فتنه‌های آخرالزمان حفظ کند و نگذارد نوری که در دل‌هایمان روشن است، خاموش گردد.

#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#روایت_بیداری
✍🏻مریم قپانوری

1769325914img_20260125_105414_656.jpg

 نظر دهید »

مولودی لری

04 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

✨ مداحی پلیس فراجا کربلایی بهروز سوری از نهاوند به لهجه‌ی لُری

آهای نتانیاهو یادت نره به جای موشک با همین آجر حریفت هستیم.

✨مهدیه معلی
ــــــــــــــــــــــــــــــــ📢ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

176925768703d16d925865914c81e7a27bc34b9ae4.mp4

 نظر دهید »

سفره‌ی لطف

04 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری
سفره‌ی لطف

سفره‌ی لُطف

وقتی خبر رسید که دوستانم به کربلا رسیده‌اند، دلم بی‌قرار شد. حس عجیبی بود، شبیه نسیمی که آرام نمی‌گذرد و فقط خاکِ دل را برمی‌انگیزد. با خودم گفتم: «شاید امام حسین فقط پولدارها را می‌طلبد، شاید من جا مانده‌ام چون دستانم خالی‌ست…» همین فکر، مثل خنجری نرم، دلم را برید و آن شب بغضی سنگین گلوی مرا گرفت. دل شکست، چنان شکستی که گویی صدایش تا خودِ آسمان رفت.

چند روز در همین حال بودم؛ قلبم میان دلتنگی و ناله می‌سوخت. تا اینکه یک روز دوستی با من تماس گرفت و گفت:
«یک کاروان به کربلا می‌رود، بانی خیری پیدا شده که هزینه‌ی دو نفر را قبول کرده. می‌توانی بیایی؟»

برای لحظه‌ای نفس در سینه‌ام حبس شد، باورم نمی‌شد. مگر می‌شود این‌قدر زود صدای دلم شنیده شود؟ اشک در چشمانم جمع شد؛ خدایا، مگر می‌شود این‌همه زود پاسخ بدهی؟

اما در همان لحظه نگاهم به کودکم افتاد؛ کوچولویی که با چشم‌هایش مرا محکم‌تر از زنجیر نگه می‌داشت. یاد مدارک و گذرنامه هم افتادم که هیچ‌چیز آماده نبود. افکار هزار رنگ در ذهنم می‌چرخیدند. نفس عمیقی کشیدم و آهسته، با دلی شکسته، گفتم: «نه، نمی‌توانم…» و گوشی را قطع کردم.

بعد از آن، ساکت نشستم. اشک آرام روی گونه‌ام می‌لغزید و صدای درونم می‌گفت:
«اهل بیت (ع) سفره‌ی لطفشان را برای همه پهن کرده‌اند. هر کس به اندازه‌ی فهم و توانش از آن برمی‌دارد. یکی به زیارت می‌رود، یکی با شوقِ رفتن زنده می‌ماند.»

فهمیدم شاید سهمِ من، همین اشتیاق و دلتنگی باشد. شاید خدا نمی‌خواست جسمم برود، اما می‌خواست دلم برود. زیارت فقط رفتن نیست گاهی ماندن و سوختن هم نوعی زیارت است.
#نقد
#به_قلم_خودم #رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

فول آپشن...

01 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

فول آپشن
هر لحظه رنگ چهره‌اش سرخ‌تر می‌شد. اطرافش حلقه زده بودند. هر کسی سوالی می‌پرسید. جلوتر رفتم قضیه را از نفرات جلویی پرسیدم. آقای ایکس با نگرانی از وضعیت پسر نوجوانش می‌گفت. آخر او را میان جمعی از اغتشاش‌گران گرفته‌ بودند. از کاری که فرزندش کرده بود خبر نداشت. روز اول به دیدار پسرش به زندان رفت. با نا امیدی تمام دوباره به سر کار برگشت. همکاران از وضعیت پسرش پرسیدند؛ او گفت: “می‌خواهند فرزندش را به مرکز استان منتقل کنند؛ حالا حالا در زندان تشریف دارد.” پدر روزهای سختی را می‌گذراند. از لابه لای دستگاه پمپاژ آب، نیم نگاهی به او انداختم.با گوشی قدیمی عکس‌های پسرش را زیر و رو می‌کرد. صدای پچ و پچ همکاران می‌آمد؛ نکند می‌خواهند او را اعدام کنند! پدر بی خبر از کارهای پسر، سر در گریبان غم و غصه کرده بود و حسرت روزهایی را می‌خورد که نتوانسته‌ نوجوانش را آنطور که باید و شاید تربیت کند. روزهایی که با ذوق و شوق آخرین مدل گوشی همراه را برایش فراهم کرده بود و او را در فضای بی در و پیکر مجازی رها کرده بود.

فردای آن روز فرزندش را به مرکز استان متتقل کردند پدر آن روز را هم سرکار حاضر نشد. به آن‌ها گفته بودند تا پایان اغتشاشات خبری از ملاقات نیست.روزهای بعد سرکار آمد. از فرزندش مانند همه‌ی این سال‌ها خبری نداشت. در دلش غصه‌ی عظیمی بود. دست و دل کار کردن نداشت.
چند روز گذشت. آتش فتنه شعله‌ورتر شد.مساجد،مدارس،حوزه‌ها و… در آتش فتنه‌گران و آشوبگران ناجوانمردانه سوخت. خون بی‌گناه مدافعان امنیت بر زمین ریخت. مردم بینا شدند؛دانستند که این‌ جنایات دیگر اعتراض نیست. با بصیرت و دفاع از نظام اسلامی به میدان آمدند، تجمع کردند. ندای اعتراضشان را مسالمت آمیز به گوش مسئولان رساندند. صف اعتراضشان را از آشوبگران جدا کردند و با تاسی و همراهی با ولایت آتش فتنه را خواباندند.

آقای ایکس بعد آشوب‌ها با خوشحالی به محل کار برگشت. خبر آزادی فرزندش را با وثیقه‌ی کلان داد. این‌بار دیگر همان پدر بی‌خبر از فرزندش نبود. با خودش می‌گفت دیگر نمی‌گذارم فرزندم طعمه‌ی خودخواهی فتنه‌گران بشود.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
#روایت_بیداری

 نظر دهید »

آفتاب و آینه

01 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

آفتاب و آینه
همه جای خانه را به هم ریختند. با اسباب و وسائل خانه بازی می‌کنند. دیگر حتی اسباب‌بازی‌ها هم گوشه‌ی عُزلتشان را پر نمی‌کند. آینه‌ی قدیمی را برداشتم با اندک نوری که از پنجره به درون اتاق تابیده بود دفتر خاطرات کودکی‌ام را برایشان ورق زدم. آن زمان که آینه را به سمت نور می‌چرخاندیم و پرتوی درخشان آفتاب را به دیوار اتاق منعکس می‌کردیم. آینه را تکان می‌دادیم و هربار به دنبال گرفتن نور منعکس شده در جای جای اتاق می‌گشتیم. وقتی آن را با دستان کوچکمان لمس می‌کردیم وجودمان غرق در شادی و شعف می‌شد و یا آن زمان که با میله‌ی خودکار، روی دفتر سفید با تابش نور خورشید رنگین کمانی از نور را درست می‌کردیم.
دل و وجود آدمی دنبال نور حقیقی می‌گردد؛ نوری که به سراسر هستی ساطع می‌شود، نه شب می‌شناسد و نه روز، همه جا و هر زمان هست، خلوت و جلوت را پر می‌کند، همه‌ی الطاف رنگارنگش را با آفریدن رنگ‌ها و نگاره‌ها در هستی گسترانده‌ است و اوست که نور آسمان‌ها و زمین است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 190
بهمن 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی
  • پیمان در دل تاریکی
  • مولودی لری
  • سفره‌ی لطف
  • فول آپشن...
  • آفتاب و آینه
  • چگونه آمریکا به ملت ایران خدمت می‌کند؟
  • بی حصار در دنیای مجازی
  • راههای کسب آرامش در زندگی
  • چگونه به مقام رضا و تسلیم برسیم؟
  • روایت دوران پهلوی

کاربران آنلاین

  • راضيه فارغ
  • سمیه کیکاوسی

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس