عکسهای رهبری


امتداد روح
هوا رو به سردی میرود و پاییز با نفس باد، برگهای خشکیده را به افتادن میخواند. در کنج دنج خانهای که دیوارهایش سالهاست شاهد خلوت دو نفر است، گاهی صدای جیرجیر شاخهای خشک پشت پنجره، تنها نجوای بیخوابیهای طولانی است. انگار زندگی در این خلوت ممتد، به اینجور ماندن و تکرار عادت کرده.
زندگی، همواره تشنهی رویش است؛ تشنهی شکوفهای که سکوت دیوارها را به ترانهی حیات تبدیل کند. نفر سومی که هنوز پایش به این خانه باز نشده، تنها یک فرد تازه نیست؛ او دعوتی است از جانب خالق هستی برای شکستن حصار روزمرگی. آمدنش، همهی قانونهای قدیمی را به نفع جوشش و امید تغییر میدهد؛ خواب و خوراک و لحظههای آرام پیشین را با عطر حضور گرمش دگرگون میکند و افق نگاه انسان را از خودش، به سوی آیندهای روشنتر میکشاند.
کودکان، معنابخش هبوط آدمی بر زمیناند. آنها میوههای باغ زندگیاند که با آمدنشان، مرزهای تکرار را میشکنند و تنوع و شوری وصفناپذیر را به خانه هدیه میدهند. حضور کوچکشان، پاهای پر از تقوتقشان بر کف خانه، طنین پویایی است که خانهی سرد را به گرمای محبت مجهز میکند.
درختانی که ثمر ندادهاند، نباید به قضاوت تکرار بنشینند. اگر درختی در باغ زندگی بارور نیست، باید دست به دعا بردارد و از رزاق بیپایان طلب کند تا این میوهی رحمت را به زندگیاش ببخشد. فرزند، امتداد روح و چراغ روشن خانهای است که میخواهد طعم واقعی بندگی و زندگی را تجربه کند.
✍🏻مریم قپانوری
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

به آستان مهربان پدر
سلام پدر عزیزم
شرمم میآید که با این دستهای تهی، از دردهای خود بگویم؛ چرا که من برای آمدنت قدمی برنداشتم، اما همیشه چشمانم به آسمان کرم بیپایانت دوخته شده است.
مدتهاست در کسوت طلبگی هرگاه خواستم باری از دوش دین بردارم، ناچار شدم جگرگوشههایم را پشت سر بگذارم و به تعبیر آن عزیز، آنان را به دست خدا بسپارم و به کار پردازم. هنوز دردهای زایمان در تنم بود که فرزند ده روزهام را رها کردم و راهی شدم؛ یا آن روزهای گرم تابستان که با سه کودک کوچک، بار سفر تبلیغ بستم. همهی این رنجها، زخمی عمیق بر تن و جانم گذاشت.
فرزندانم اول و آخر خدا را دارند، من نیز جز او پناهی نمیجویم؛ اما گاهی در کنج دلم، از بیپناهی و تنهایی میلرزم. در این دنیا کسی نیست که در سختیها دستم را بگیرد. دلم یک دلسوز میخواهد؛ کسی شبیه پدر یا مادری که هیچگاه به فرزندش ستم نمیکند. دلم مادری میخواهد که عاطفهاش تاب رنج فرزند را نداشته باشد.
آقای من، میشود تو دلسوزم باشی؟ میشود برایم پدری کنی؟ و شاید بهتر است بگویم مادری کنی؛ به حرمت همان عاطفه مادری که ظلم را بر فرزند برنمیتابد. میشود در این بزنگاهها، درست در همان لحظه که دلم از استرس و نگرانی حوادث ناگوار میلرزد تو مرا آرام کنی؟
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
#به_قلم_خودم
#نقد

فراتر از مرزهای خود
صدای غرش ماشین در کوچهی تنگ با هیاهوی مردمی که راهنمای راننده بودند در هم میآمیخت. ناگهان، طنین تکاندهندهی برخورد دو لاستیک با تیر برق، قلب کوچه را لرزاند. رانندهای بیچاره در میان بار گوجهفرنگی و تاریکی مطلق درمانده ماند.
لحظهای بعد من با گوشی همراه، از آن تیر برق تنها در دل تاریکی تصویر و فیلمی گرفتم و به ادارهی برق، پیامی فرستادم؛ درخواستی برای نوری که حق هر رهگذری است.
روز بعد راننده با دشواری بسیار و پس از ساعتها انتظار با دو لاستیک فرسوده، بار خود را از آن کوچهی بنبست و تاریک به مقصد رساند.
چند روز بعد با پیگیریهای من، چراغی بر بلندی آن تیر برق نشست. اما در میان شادی همسایهها از روشنایی نور، کلامی شنیدم که قلبم را لرزاند؛ همسایهای که میزبان همان راننده بود رو کرد به من و گفت: “خدا برای تو خواسته؛ این نور بیشتر حیاط تو را روشن کرده!”
در آن لحظه یاد آن جملهی معروف افتادم “برای همسایهات چراغی روا دار، که حتماً حوالی خانهی تو را نیز روشن خواهد کرد.”
چقدر انسان میتواند در دریای خودخواهی غرق شود که خیر عمومی را به منفعت شخصی تبدیل کند؟ روشنایی، حق هرعابر است، نه تنها حیاط یک خانه.
خدمت به خلق، اگر با روحیهی ایثار و بدون چشمداشت شخصی (نمک اخلاق) نباشد، تنها به تلاشی میانتهی میماند. اگر نیت، رضای الهی نباشد، خدمات ما در برابر طوفان حسد و خودخواهی، رنگ میبازد. خدمت یعنی فراتر رفتن از مرزهای حیاط خانهی خودمان.
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#نقد

قحطی جان در عصر رفاه
همراه مادرم با کولهباری از امید و اندک وسایل ضروری، پا به راهروی مدرسه علمیه گذاشتیم. در هیاهوی بدو ورود، زنی از میان جمعیت صدایم کرد. دستانش درگیر باری سنگین بود. من بی درنگ کمکش کردم تا وسائلش را به سلامت به حجره برسانیم.
اندکی بعد، همگی در اتاقی که نام دهانپرکن سالن اجتماعات را بر پیشانی داشت گرد هم آمدیم؛ اتاقی کوچک و سه در چهار که محل تجمع بیستودو تن از ما شده بود. تنها یک چهره از آن جمع برایم آشنا بود؛ باقی غریبههایی بودند با اختلاف سنی فاحش؛ برخی پخته و جاافتاده و چندتایی همسن و سال من. معاون آموزش بیقرار و پرشتاب میان دو اتاق در تکاپو بود.
بعد از مدتی در اتاق باز شد. خانمی عینکی با چادری آراسته و مرتب وارد شد. بیاختیار، همگی به گمان اینکه از مسئولین است به احترام هیبت و وقارش از جا بلند شدیم اما او با کمال تواضع، میان دو تن از خواهران جا گرفت. نگاهها به او میخکوب بود؛ باصلابت، مقتدر و آرام. بعدها او شد ترازوی علم ما؛ شاگرد اول کلاس و رقیبی بیبدیل در المپیادهای علمی. در حلقههای درس، آنجا که گرهی بر ذهن استاد و شاگردها میافتاد، دستان گرهگشای او بود که حقیقت را نمایان میکرد. در عین نبوغ و تبحر، تقوایش ستودنی بود. زندگیاش در هالهای از سکوت بود، اما پناهگاه طلبههای متأهل برای گرهگشایی از چالشهای زندگیشان. او سنگ صبوری بود که رنج دیگران را به جان میخرید.
زمان گذشت و سرنوشت، مسیر ما را به هم گره زد؛ هر دو در سطح سه و در دو رشتهی متفاوت پذیرفته شدیم و هر دو در آزمون استادی، مهر قبولی بر پیشانیمان خورد. از آن جمع بیستودونفره، تنها دو تن به کرسی استادی رسیدند، یکی راهی طرح امین شد و بقیه در مسیر پرفراز و نشیب خانهداری و زندگی خودشان، بذر آموختههایشان را در نهاد خانواده نشاندند.
آنزمان کلاسهایمان کوچک بود، اما ارادههایمان به وسعت آسمان. به ما آموخته بودند که چون سهم امام زمان (عج) خرج تحصیل ماست، مسئولیتمان سنگینتر از آن است که به سستی بگذرد. حضور در کلاس، بیمباحثه، در حکم حرمت بود؛ بیبرنامه بودن در زیست طلبگی ما معنایی نداشت و غیبتهای غیرموجه، راهی به ساحت آموزش ما نداشت. ما نسلی بودیم که با قناعت تمام، با کمترین امکانات رفاهی و پژوهشی، قلم زدیم و درس خواندیم، اما در عرصههای تدریس، تبلیغ و پژوهش، خوش درخشیدیم.
امروز که به آن سالن اجتماعات نگاه میکنم، نه از آن فرش دوازدهمتری خبری است و نه از آن حالوهوای ساده. کلاسها وسیع شده، سیستمهای سرمایشی و گرمایشی به کمال رسیده و اساتید با معیارهایی دقیقتر ارزیابی میشوند؛ اما افسوس که تعداد طلبهها کم شده و جنس «ارزش» آن روزها در هیاهوی امکانات به غنیمتی محدود تبدیل شده است.
✍🏻مریم قپانوری
#نقد
#خاطره_گردی #مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم

#عکس_نوشته
#عکس_نوشته_تولیدی
