عکسهای رهبری


درآستان ربیع الانام
در روزگار پاییز و زمستان، طبیعت آرام آرام به خواب میرود؛ درختان، این ستونهای سبز هستی، برگهایشان را وا مینهند،
هویتی که روزی با شکوه و رنگ در جهان میدرخشید، اکنون عریان، بیصدا، بینشان، گویی از هستی بریدهاند، تنها جرعهای آب، اندکی نور، آنها را از فروپاشی کامل بازمیدارد. با تمام وجود مردهاند،اما نه برای همیشه؛ زیرا بهار میآید و با آمدنش، جان در کالبد خاک میدمد؛ درختان دوباره لباس سبز میپوشند، هویتشان بازمیگردد و پیوندشان با هستی، با نور، با زندگی،
دوباره برقرار میشود.
پیامبر اکرم (ص) فرمودند:
«هرگاه بهار را دیدید، بسیار قیامت را یاد کنید.»
زیرا قیامت نیز چنین است:
روزی که همه چیز عیان میشود، پوشیدهها آشکار، خاموشها گویا
و مردگان، زنده.
امام عصر (عج)، ربیعالأنام است، بهار جانها؛ همان بهاری که دلهای مرده را زنده میکند؛ آمدنش، همچون قیامت است؛ روزی که همه چیز نو میشود،باطنها آشکار، حقیقتها بیپرده و هر آنکس که در خواب غفلت باشد با نسیم حضورش بیدار میشود.
در روزگار او، عقلها به کمال میرسند؛عقلهای الهی که حقیقت را بیپرده میفهمند و با نور ولایت، به ژرفای هستی نظر میکنند.
در عصر او، علوم از پردهی احتجاب بیرون میآیند و بیستوهفت بخش از دانش که تا آن روز در حجاب بودهاند بر دلهای آماده گشوده میشود.علم، دیگر نردبان سلوک خواهد بود. ثروت و مکنت، دیگر در انحصار نیست؛ چون باران بهاری، بر همه میبارد و زمین، گنجهای نهفتهاش را بیدریغ عرضه میکند؛ فقر نمیماند و کرامت انسانی، در سایهی عدالت او، شکوفا میشود.
درختان خشک، دلهای افسرده،
همه با دم مسیحاییاش جان میگیرند
و جهان، دوباره به یاد میآورد که هستی، بیحضور او، فصل سردیست بیبهار.
#به_قلم_خودم
#نقد
✍🏻مریم قپانوری

الهام یا انکار خویشتن
در مسیر زندگی، داشتن الگو نعمتیست. انسان بیجهت و بیجهتنما، چون کشتی بیسکان در دریای پرموجِ دنیا، سرگردان است. الگو، چراغیست در تاریکی، نشانهایست از راهی که میتوان رفت و گاهی تجلی آرمانیست از آنچه باید بود. پیامبر، الگوی حسنه است؛ نه فقط برای مؤمنان، بلکه برای هر انسانی که در جستوجوی حقیقت، اخلاق و معناست. او نه فقط راه را نشان داد، بلکه خود راه شد.
اما در این دنیای پرهیاهو، پر از صداهای بلند و تصویرهای پرزرقوبرق، گاه انسان به جای یافتن راه خود، در سایهی دیگری گم میشود. دنبال کردن کسی، اگر از جنس الهام باشد، رشد میآورد؛ اما اگر از جنس حسادت باشد، فرسایش.
وقتی علایق کسی را پی میگیری، بیآنکه آن علایق از دل تو برخاسته باشند، صرفاً برای اینکه شبیه شوی، یا عقب نمانی، یا دیده شوی، این دیگر تبعیت نیست؛ این انکار خود است.
رقابت، اگر از دل انگیزه و استعداد برخیزد، زیباست. رقابت یعنی من میخواهم بهتر شوم، نه اینکه تو را از میدان بیرون کنم. اما حسادت، رقابت را آلوده میکند. حسادت یعنی من نمیخواهم تو باشی، حتی اگر خودم نباشم.
اگر رقابت است، پس باید با رشد همراه باشد؛ اگر حسادت است، پس نامش را رقابت نگذار.
در نهایت، انسان باید الگو داشته باشد، اما نه اینکه در سایهی دیگری زندگی کند. باید الهام بگیرد، اما راه خود را بیابد. باید رقابت کند، اما با خودش و باید بداند که ارزش هر انسان، در یگانگی اوست، نه در شباهتش با دیگری.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

ستونی در میان واژهها
🌿 یاد آن روز نخست، هنوز در جانم زنده است. روزی که برای دریافت کتابها و شنیدن قوانین آموزشی، در اتاق کوچک دفتر معصومیه گرد آمده بودیم. هفده نفر، در فضایی تنگ و ساده، اما پر از انتظار. ناگهان، خانمی با چهرهای مصمم و عینکی بر چشم، وارد شد. بیآنکه کلامی گفته باشد، همه بیاختیار از جا برخاستند؛ گویی حضورش وزنی داشت فراتر از ظاهر. در دلمان گمان بردیم که از مسئولان حوزه است.
در آن لحظه، بیاختیار یاد صحنهای از فیلم حضرت یوسف(ع) افتادم؛ آنجا که شاهزاده نوجوان مصری، بیاراده در برابر حضرت یوسف(ع) خم شد و تعظیم کرد. همان حس، همان عظمت خاموش، در آن خانم موج میزد.
او بیکلام در کنارمان نشست. نگاهها پنهانی به سویش روان بود، اما هیچکس جرأت سخن گفتن نداشت. سکوت، احترام و اندکی ترس، فضا را در بر گرفته بود. جلسه که پایان یافت و به کلاس رفتیم، او نیز آمد. آنجا بود که فهمیدیم او نیز چون ما، طلبهای است؛ اما نگاهش، نافذ و استوار، کلامش قاطع و رفتارش آکنده از اقتدار و جدیت بود.
سالها در کنار هم درس خواندیم. او همیشه شاگرد اول بود و من، با فاصلهای اندک، شاگرد دوم. در مباحثه و بیان، بینظیر بود. هرگاه در فهم مطلبی درمانده میشدیم، آن عزیز گره از کارمان میگشود. نه فقط در علم، که در زندگی نیز راهگشا بود؛ برای متأهلان کلاس که در روابطشان دچار مشکل بودند، مادرانه مشاوره میداد، با نرمی و درایت.
سالها گذشت. هر دو سطح سه را در دو رشته متفاوت پذیرفته شدیم. هر دو استاد شدیم، هر یک در درسی جدا، اما همدل و همراه و اکنون، پس از سالها، آن عزیز همچنان ستون استوار حوزه است؛ نه فقط در تدریس بلکه در روحبخشی به جمع، در حفظ حرمت علم و در تداوم آن اقتدار خاموشی که از همان روز نخست، دلها را به احترام واداشت.
و آن بانوی باوقار، که از نخستین لحظهی حضورش، احترام در دلها افکند و سالها در ستونِ استوارِ علم و همراهی باقی ماند کسی نبود جز استاد فرهیختهی کلام و منطق، سرکار خانم “اعظم جلالوند.”
#بوی_ماه_مهر
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

خواهرانهای در مسیر ولایت
در دل هر خواهر، آغوشی هست برای برادری که جهان را برایش امنتر میکند و در دل هر برادر، پناهی هست برای خواهری که با نگاهش، آرامش را به خانه میآورد. رابطهی خواهر و برادر، فقط پیوند خون نیست؛ پیوند دل است، پیوند عهد و پیوند دعایی که شبها بیصدا جاری میشود.
اما وقتی این رابطه، رنگ ولایت میگیرد، از جنس خاک نمیماند. مثل حضرت فاطمه معصومه (س) و امام رضا (ع). آنها فقط خواهر و برادر نبودند؛ دو شعله از یک خورشید بودند. حضرت معصومه، نهتنها خواهر امام بود، بلکه یاور ولایت بود. هجرتش به قم، اشکهایش در فراق برادر و مرقدش که مأمن دلهای عاشق شده، همه نشان از عشقی دارد که از مرزهای خانواده فراتر رفت و به عهد الهی رسید.
امام رضا(ع) ، وقتی خبر بیماری خواهر را شنید، دلش لرزید و حضرت معصومه(س)، با شوق دیدار برادر، راهی شد؛ اما در میانهی راه، جانش را در راه ولایت گذاشت. این عشق، فقط احساسی نبود؛ ولایی بود، آسمانی بود و جاودانه شد.
امروز، هر خواهر و برادری که دلشان به نور اهلبیت (ع) روشن است، میتوانند از این رابطه بیاموزند که محبت، اگر با ولایت گره بخورد، میشود عبادت و دلسوزی، اگر برای راه حق باشد، میشود جهاد و خانواده، اگر در مسیر اهلبیت(ع) باشد، میشود قافلهی نور.
پس بیاییم در روابطمان، فقط به احساس بسنده نکنیم؛ عشق را با ایمان بیامیزیم و پیوندهایمان را با ولایت معنا کنیم.
چرا که در سایهی ولایت، حتی اشک خواهر برای برادر، میشود چراغی برای هدایت نسلها.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

قاصدک سکوت
خستهام. دلم میخواهد ساعتی چند، در سکوتی سنگین و بیپیرایه، از غوغای جهان فاصله بگیرم. آرامشی هست در خاموشی که در فریاد نیست؛ در شکایت و گلایه نیست. چه بسیار گمان میکنیم اگر رنج و اعتراضمان را فریاد کنیم، سبک میشویم؛ اما آنچه سبک میشود، تن است نه جان و پس از گفتن، این ما هستیم که در بند واژهها گرفتار میشویم.
تا زمانی که خاموش ماندهایم، کلمات در زندان عقل و نفس، بیصدا اسیرند. عقل، حقیقت را بیپیرایه میبیند؛ اما نفس، در جولان خویش، واقعیت و کذب را در هم میتند تا زهر خویش را بریزد.
در روایتها آمده: «عقلِ هر کس، پشت زبان اوست.»
تا زمانی که سخن نگفتهای، چون پستهای پرمغز، باوقار و سنگینوزن مینمایی؛
اما وای از آن دم که لب بگشایی و تهی باشی، رسواییات حتمی است.
هرچه نفس قویتر، پستهات پوکتر و هرچه عقل سنگینتر، جانِ سخنت گیراتر و اثرگذارتر. کاش سکوت را بیاموزیم؛ سکوتی که گاه، بلندترین فریادِ حقیقت است.
✍🏻 مریم قپانوری
#نقد
#به_قلم_خودم
