رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

مکان‌نما.

26 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

مکان‌نما

روز موعود فرا رسید؛ روزی که قرار بود دوره‌ای سرنوشت‌ساز در فضایی با بالاترین سطح امنیتی برگزار شود. همزمانی این رویداد با آغاز مذاکرات حساس ایران و آمریکا، چون پرده‌ای از استرس و واهمه بر تمام وجودم افکنده بود. مسئول برگزاری با لحنی جدی، خبر از عدم پذیرش کودکان بالای دو سال به دلیل مسائل امنیتی می‌داد. خانواده‌ام، از این سفر پایتخت‌نشینی در این شرایط پرتنش بی‌خبر بودند و تنها همسر و خانواده‌ی او در جریان بودند، آن هم صرفاً برای مراقبت از فرزندان.

سوار بر اتوبوس شدم و به استان مقصد رسیدم. سنگینیِ تنهایی و غریبه بودن در شهری که تازه از دل آشوب‌ها برخاسته بود، بر شانه‌هایم فشار می‌آورد. با وجود تمام دلهره‌های درونی، به مدد یکی از اقوام همسر، خود را به محل برگزاری رساندیم. تدابیر امنیتی به‌قدری شدید بود که یکی از مسئولان با تلخی می‌گفت: «وقتی از خانه خارج می‌شدم، با اهل بیت وداع کردم.»

آن شب را در اتاقی سرد و تنها به سر بردم، تا نیمه‌شب که همکارانی از اصفهان از راه رسیدند و وحشت انزوا شکست. فردای آن روز، کلاس‌ها آغاز شد و چشمانمان بر تمثال شهدای «جنگ 12 روزه» و مزار شهید گمنام افتاد. آن لحظه، تمام استرس‌ها رخت بربست. امنیت محسوس، اتاق‌هایی با قفل‌های فوق سری و اینترنت کند که دسترسی به مکان‌یاب‌ها را مسدود کرده بود؛ همهٔ این‌ها به ظاهر حصاری برای آرامش بودند.

صبح روز بعد، اضطراب جای خود را به آسایش و آرامشی درونی داد؛ آرامشی که گویی از حضور بی‌مثال شهدا در آن محافل نورانی جاری شده بود. دیگر ترس معنی نداشت؛ زیرا دریافتم این امنیتِ مطلق، محصول قفل‌ها و تدابیر زمینی نیست، بلکه میراث خونین و حضوری همیشگی است که از ارواح طیبهٔ شهدا در این حریم پرتوافکنی می‌کند. آرامشی که تنها در پناهگاه آسمان قابل حصول بود.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#صبح_روشن

1771101745img_20260207_215618_626.jpg

 نظر دهید »

طنین یقین ...

25 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

طنین یقین

بچگی ما پر از بازی و خیال بود؛ دنیایی ساده و بی‌خبر از هیاهوی سیاست و سرنوشت جامعه. روزی را خوب یادم هست؛ وقتی نامزدی برای نمایندگی شهرمان پا به کوچه گذاشت، همه در تب‌و‌تاب بودند ؛ از آماده‌کردن سینی گل و دود اسپند تا ظرف‌های رنگارنگ شکلات. در میان آن شلوغی، سینی کوچک اسپند را به دست من سپردند. نمی‌دانستم آن لحظه، میان بوی اسپند و شادی کودکانه، سیاست هم دارد در کوچه‌ی ما قدم می‌زند.
کاندیدا که رسید، دستی بر سرم کشید و سه برگ صدتومانی در دستم گذاشت؛ آن روز، برای من همان سه برگ، حکم دنیایی از خوشبختی داشت.

سال‌ها گذشت. بزرگ شدیم، فهمیدیم که شادی حقیقی در سه برگ صدتومانی نیست. شناخت حق ،حضور در پای صندوق رأی و تعیین سرنوشت با دستان خودمان رمز همان خوشبختی است . آموختیم سهم ما از سرنوشت، همان رأیی است که از باورمان می‌جوشد.
اما در پیچ‌و‌خم سیاست، گاه گم می‌شویم؛ فکر به مسائل بزرگ، به فراسوی مرزها، به جنگ‌ها و بحران‌ها، گاهی دلمان را سنگین و ذهنمان را سردرگم می‌کند.

با این همه، در میان این اضطراب و بن‌بست‌ها، وقتی پای صحبت‌های رهبر انقلاب می‌نشینیم، گویی درونمان دوباره جان می‌گیرد؛ کودک درونمان بیدار می‌شود، همان کودکی که روزی با اسپند دود در کوچه می‌دوید، حالا با آرامش دل و امیدی تازه لبخند می‌زند.حضور او، وجودی آرام‌بخش و راهگشا است؛ چون نسیمی که بر دل‌های ناآرام می‌وزد و غبار تردید را می‌زداید.
اوست که دل‌های متزلزل را استوار و غم‌های فروخورده را شاد می‌کند؛ و ما، با تمام فراز و نشیب‌ها، دوباره ایمان می‌آوریم به فردایی روشن‌تر.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#صبح_روشن
✍🏻مریم قپانوری

1771076351img_20260214_170806_756.jpg

 نظر دهید »

نُشخوار ذهن

23 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

نُشخوار

هنوز زمستان جامه‌ی یخ و سکوتش را از تن زمین نگرفته است. شاخه‌ها در سرمای ساکتِ صبح، برف را چون خاطره‌ای فراموش‌ناشدنی بر دوش دارند و ذهن، در همین میان، بی‌قرارِ روزهای روشن و تعطیلِ عید نوروز چنگ می‌زند. انگار هزاران خاطره‌ی نیم‌نم از سال‌های گذشته در ذهنش زنده شده‌اند؛ می‌جوند و باز می‌جوند، همچون نشخوارِ بی‌پایان اندوهی کُهن؛ یاد مهمانانی که آمدند، حرف‌هایی که در دل ماند، لبخندهایی که رنگ مکر داشت و کادوهایی که از روی وظیفه داده شد بی‌آنکه مهر در پشتش باشد. دلش می‌خواهد امسال با انتقام جبران کند؛ می‌خواهد نقشه بکشد، در ذهنش طرحِ تلافی بریزد، تا دلش از آن «بی‌احترامی‌ها» خنک شود. اما افسوس، هر تلافی، زمستانی دوباره است و هر اندیشه‌ی سرد، غباری تازه بر دل می‌نشاند. چشم را باید از گذشته شست و به حالِ دوخت. زیرا تا گذشته را از بندِ ذهن آزاد نکنی، افسردگی چون عصاره‌ی تاریکی در جانت می‌ریزد و کینه‌ها مثل برفی که در سایه ذوب نمی‌شود، جا خوش می‌کنند. زمان، اگر در گلوی دلِ کینه‌مند گیر کند، دیگر نه زلال است و نه جریان دارد. باید گذاشت برف‌ها آب شوند، باید زمین نفَس بکشد، باید دست‌ها به سوی آفتاب باز شوند و انسان در میانِ شکوفه‌های رهایی، یاد بگیرد که مفهوم احترام گم نمی‌شود و تنها در سرمای گذشته یخ می‌زند.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

1770922882img_20260212_223021_669.jpg

 نظر دهید »

سرنوشت اجی مجی

23 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

سرنوشتِ اَجی مَجی

اتوبوس، آرام و سنگین در دل جاده می‌لغزید. نه خبری از وی‌آی‌پی بودنش بود و نه راحتی صندلی‌ها؛ اما گوشه کنار دیواره‌ها با برگه‌هایی پر از دعا و ذکر پوشیده شده بود. هرکدام نشانی از امید به رحمت خدا داشت.

چشمم به جاده خشک شده بود و پلک‌هایم سر صلح با خواب نداشتند. جاده، ممتد و تکراری بود.

از صندلی‌های عقب دختری آمد و کنارم نشست. رو به راننده گفت:
— منو سر جاده‌ی فلان‌جا پیاده کن.

لباس و نگاهش رنگ امروزی داشت؛ جوانی بود از نسل تصمیم‌های سریع و دل‌های دودل. گردنم را از تکیه‌ی صندلی جدا کردم و گفتم:
— خسته شدیم… تنها بودی تو مسیر؟
لبخندی زد و گفت:
— بله، خودم تنها بودم.

بعد دو انگشت سبابه‌اش را بالا آورد و پرسید:
— یکی از این دوتا رو انتخاب می‌کنی؟

بی‌خبر از ماجرا، به شوخی گفتم:
— سمت چپ، چون چپ‌دستم! حالا ماجرا چیه؟

گفت:
— دو تا خواستگار دارم. هر دو دوستم دارن… یکی پولداره، اون یکی نه. یکی هم‌سنمه، اون یکی چند سال بزرگتره.
نمی‌دونم کدومو باید انتخاب کنم، گیجم…

اتوبوس شد صحنه‌ی گفت‌وگویی دو نفره‌ی ما. از مرد زندگی برایش گفتم، از اینکه ثروت اگر بی‌محبت باشد، می‌شود زنجیر طلا بر گردن یک دل خسته. از اینکه سن اگر با درک همراه نباشد، تنها عددی است بی‌روح. اندکی بعد دخترجوان خداحافظی کرد و پیاده شد.

مدتی بعد، هنوز تصویر دستان بلندش در ذهنم مانده بود با خود اندیشیدم:
زندگی را نمی‌شود با «انتخاب انگشت» رقم زد. عشق و آینده، بازی سکه نیست که در هوا بیندازی و اسمش را بگذاری بخت و از زمین آن را برداری. خوشبختی فهم می‌خواهد و زنی که سرنوشتش را با «اَجی مَجی» برمی‌گزیند، هنوز معنای زندگی را نیافته است.
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1770921883img_20260212_221340_465.jpg

 نظر دهید »

جاودانه ...

21 بهمن 1404 توسط مریم قپانوری

جاودانه

فارغ از رنگ‌ها و نقش‌هایش، آنچه این پرچم را زیبا و درخشان کرده نه پارچه‌اش است و نه دوختش، بلکه فروغ نامی است که بر آن نقش بسته؛ نامی ازلی و ابدی، الله، یادآور نوری که خاموشی در آن راه ندارد.
با خود می‌اندیشم، اگر هر نام دیگری بر آن بود، روزی رنگ می‌باخت و به فراموشی سپرده می‌شد. همان‌گونه که نشان‌ها و آرم‌های پادشاهان و سلطنت‌ها، روزی در اوج بودند و امروز در غبار تاریخ آرام گرفته‌اند.
اما این نام، چون مهر جاودان بر سینه‌ی پرچم نشسته است — نامی که با آن آسمان برپاست و زمین پابرجا.
دنیا در گذر است، چهره‌ها و نشانه‌ها می‌میرند، اما او باقی است و یادش به هر آنچه آراسته شود، ماندگار می‌گردد.

ای پرچم همیشه سرافراز، ای مظهر غیرت و ایمان! سرافرازی‌ات از نوری است که در دل داری.با نام خدا بر افراشته‌ای، پس جاودانه بمان؛ زیرا تا نام او بر توست، تو نیز در سپهر تاریخ پایدار خواهی بود.
#کوتاه_نوشت
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#صبح_روشن

1770715014img_20260210_123241_357.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • قرار دل بی قراران
  • راضيه فارغ
  • Sepide mfl
  • فرشته مشهدی

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس