رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

موافقین و مخالفین نظر رهبری

29 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

خطبه‌‌‌ی دوم نمازجمعه امروز آیت الله شعبانی امام جمعه همدان و نماینده ولی فقیه در استان و عضو مجلس خبرگان رهبری
آیا مخالفین نظر رهبری خائن هستند؟

وظایف موافقین و مخالفین نظر رهبری بعد از اعلان نظر ایشان چیست؟
خوب گوش کنیم

1781894235c57c56647e52e09babb4f27a29e83b0b.mp3

 نظر دهید »

ضرورتی در بزنگاه تاریخ

27 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

ضرورتی در بزنگاه تاریخ

در این روزها سخن از مذاکره، بر جان‌ها تلخ می‌نشیند؛ طوری که انگار نوش‌دارویی است که جز زهر، اثری ندارد. تلخی این تجربه از خاطرات ناخوشایند گذشته ریشه گرفته؛تجربه‌ی تلخ مذاکره و زدن به زیر میزش آن‌ هم با جنگ و حمله.

اکنون هم مذاکره به مذاق خیلی‌ها خوش ننشسته‌است. اگر خوب نگاه کنیم در برابر ما چندین راه بیشتر نبوده؛ یا تسلیم محض و بی‌چون و چرایی که با رسالت الهی و هویت دینی و سیاسی ما در تضاد است؛ یا درگیر شدن در گرداب “نه صلح، نه جنگ"، وضعیتی که جز تشدید بحران و دشواری، ارمغانی نداشت. تصور کنید عمری دوری از دیدار مسئولان، عمری آمادگی نظامی و چشم بر ماشه، عمری…همه‌ی این‌ها بستری برای سخت‌تر شدن شرایط هستند.

راه بعدی، درگیری سفت و سخت و جنگی تمام‌عیار. اما پیروزی در این میدان نیز تضمینی نداشت. چه کسی می‌توانست مدعی شود که جمهوری اسلامی در این آوردگاه پیروز از میدان بیرون خواهد آمد؟ در شرائطی که پدافندهای ما ضربه‌های مهلکی خورده و تجهیزاتمان نیازمند بازسازی و نوسازی اساسی است. این‌ها واقعیت‌های میدانی است که می‌توانست سرنوشتی ناگوار را برای کشور رقم بزند.

پس، به ناچار و از سر ضرورت، به وادی مذاکره قدم گذاشتیم و شروطی را بیان کردیم تا آن‌ها محقق شوند. اگرچه بعید می‌دانیم که طرف مقابل به تعهداتش عمل کند، اما حداقلش این است که تجدید قوا می‌کنیم و برای جنگ احتمالی بعدی آماده می‌شویم.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مرقومات_جنگی
✍🏻مریم قپانوری

178166343454234492-_-_-_-_-_-_-_.jpg

 نظر دهید »

قدم زدن بر بلندای شهر

27 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

قدم زدن بر بلندای شهر

با زدن راهنما به سمت راست می‌پیچیم، وارد جاده‌ی سربالاییِ بام می‌شویم. در دو سوی راه، درختان توت قد کشیده‌اند و شاخه‌هایشان با میوه‌های رسیده، رهگذران را به مهمانی می‌خواند. کمی جلوتر ماشینی پارک کرده و یک خانواده، همگی، مشغول چیدن توت‌اند.

هرچه بالاتر می‌رویم، هوا خنک‌تر می‌شود و نسیم، آرام و دلنشین، صورت‌ها را نوازش می‌کند. ماشین را در پارکینگ می‌گذاریم. بچه‌ها با شوق به سوی تاب و سرسره می‌دوند و بازی، شور راه را از تنشان بیرون می‌کشد. پس از آن، باقی مسیر را باید پیاده بالا برویم و ما نیز، همگام با کودکان، قدم در راه می‌گذاریم.

در سمت چپ جاده، بر کناره‌ی مسیر، نقش و نگاری از قالی عشوند بر زمین نشسته است؛ قالیِ دست‌بافتی که تار و پود و نقش و نگارش، به ثبت ملی رسیده و خود، نشانی از هنر و اصالت این دیار است. بالاتر می‌رویم. چشم‌هایم را می‌بندم و خود را در عطر گل‌های اقاقیا و یاس گم می‌کنم؛ رایحه‌ای چنان خوش که با یک نفس عمیق، ریه‌هایم سرشار از بوی بهشت می‌شود. اندکی آن‌سوتر، گل‌های شمشاد با جامه‌ای زرد و قامتی رعنا، از دور خودنمایی می‌کنند.

سربالایی به پایان می‌رسد و به محوطه‌ی اصلی بام می‌رسیم. صدای اردک‌ها و غازهای درون دریاچه از دور به گوش می‌رسد. هر بار که برایشان خوراکی می‌بریم ــ از چیپس و پفک گرفته تا نان خشک ــ گویی بچه‌ها را می‌شناسند؛ با هم‌همه و سر و صدا، یکدیگر را خبر می‌کنند و به کناره‌ی آب می‌آیند. بچه‌ها نیز با ذوق، برایشان چیپس خردشده و ویفر می‌ریزند و آن‌ها یکی‌یکی با نوک‌های ظریف و دوست‌داشتنی‌شان دانه‌ها را می‌گیرند و می‌خورند.

صدای قورقور قورباغه‌ها نیز از گوشه‌وکنار برمی‌خیزد. خورشید در آستانه‌ی غروب است و از این بلندا، تمام شهر زیر پای ماست؛ خانه‌ها، آپارتمان‌ها، خیابان‌ها و درخت‌ها، همه در برابر چشم گسترده‌اند. روستاهای دور و نزدیک نیز در افق پیداست و گویی خداوند، در همین حوالی، حضورش را به آرامی به دل می‌نشاند.

گرداگرد دریاچه را دور می‌زنیم. ماهی‌های درون آب چنان بزرگ شده‌اند که تصورشان هم دشوار است؛ گویی هیچ‌کس باور نمی‌کند ماهی قرمزی که روزی بر سفره‌ی هفت‌سین می‌درخشید، روزی به اندازه‌ی یک قزل‌آلا شود!

صدای شرشر آب دریاچه به گوش می‌رسد. بچه‌ها با ایستادن کنار آبِ ورودی دریاچه، کمی خیس می‌شوند. آن‌سوتر، گل‌های نازِ ابریشم و اطلسی مرا به حضور می‌طلبند. و من به یاد می‌آورم:

*«گفتم چو به گل رسم، دامنی پر کنم
هدیه‌ی اصحاب را، بوی گل چنان مستم کرد که دامنم از دست برفت»*

چند نفر نیز بر وسایل ورزشی مشغول بازی‌اند. محمدجواد، بدو‌بدو، خودش را به آن‌ها می‌رساند. من از کنار وسایل، بار دیگر به این شهر هزاررنگ نگاهی می‌اندازم؛ لحظه‌ای سرم از این همه بلندی و شکوه، گیج می‌خورد.

بچه‌ها کم‌کم خسته می‌شوند. ما نیز آهسته، گرداگرد دریاچه را پشت سر می‌گذاریم و بام، درختان سرو و توت و کاج و ابریشم را به خدا می‌سپاریم.


#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
#خاطره_گردی
✍🏻مریم قپانوری
#عکس_تولیدی

1781662637img_20260617_045741_844.jpg

1781662636photo_2021-07-04_06-47-04.jpg

 نظر دهید »

در آستان قرب

26 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

در آستانِ قرب

«روزگاری آسمانِ دل‌مان بیقرار بود و جان‌هایمان در تبی جانکاه می‌سوخت؛ همان روزهایی که در فقدانِ “امامِ شهید"، ضجه‌هایمان بوی غربت می‌داد و دست‌هایمان، مستأصل و لرزان، تنها به دامانِ حضرتِ اباعبدالله (ع) بند بود. در آن طوفانِ سهمگین، ما پناهی جز “زیارتِ عاشورا” نیافتیم؛ سفره‌ای به همت دوست عزیزمان مریم جان گشوده شد و با دلی شکسته، چهل روز به میهمانیِ اشک رفتیم.

هر صبح که غم بر کُنجِ دلمان سنگینی می‌کرد ، با کوله‌باری از درد و رنج، با ترس‌هایی خفته در جان، با اندوهِ تنهایی و با دلهره‌هایی که برای فردایِ این سرزمین و فرجامِ زندگی‌مان در گلو داشتیم، این زیارتِ قدسی را زمزمه می‌‌کردیم. ما می‌خواندیم تا شاید در هیاهویِ بلا، کشتیِ نجاتِ حسین (ع) لنگرگاهِ آرامشمان شود.

چه تقارنِ غریبی! درست در لحظه‌ای که خورشیدِ چله‌نشینیِ ما به غروبِ چهلمین روز می‌رسد، تقویمِ دلمان با دومِ محرّم و ورودِ کاروانِ عشق به کربلا پیوند می‌خورد. انگار خدا می‌خواهد ما را در این میعادگاهِ نورانی ملاقات کند. رسیدن به کربلا، یک هجرتِ قلبی است. باید همه‌یِ زندگی‌مان حسینی شود؛ باید بند بندِ وجودمان در کشتیِ نجاتِ او پهلو بگیرد.

برای رسیدن به آمالِ بلندِ الهی، باید از همه‌یِ دلبستگی‌هایِ زمینی – از آرامشِ خانه، از عطوفتِ همسر و از شیرینیِ فرزند – در راهِ دوست بگذریم. باید از “من"هایِ کوچکِ خود هجرت کنیم تا به “او” برسیم. چرا که تا “حسینی” زندگی نکنیم و در تپش‌هایِ زندگی، رنگ‌وبویِ کربلا نداشته باشیم، نمی‌توانیم امید داشته باشیم که پایانِ زندگیمان، سرانجامی مانند “مرگِ حسینی” داشته باشد.

خوشا آنان که در این کشتیِ طوفان‌زده، مقصد را تنها در آغوشِ حسین (ع) جستجو کردند.
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

1781609868290999_224.jpg

 نظر دهید »

سنگری که هنوز نفس می‌کشد

26 خرداد 1405 توسط مریم قپانوری

سنگری که هنوز نفس می‌کشد

«آدمِ عزادار، چشم و گوشش پیشِ عزیزِ از دست‌رفته‌اش است؛ هر طرف که می‌چرخد، سایه‌سارِ حضورِ او را می‌بیند و هر صدایی که در جانش می‌پیچد، دلش را هوایی می‌کند. امشب که درِ روضه باز شد و هق‌هقِ بی‌قرارِ گریه‌ها در فضا پیچید، من ناخودآگاه در میانِ این‌همه ضجّه و ذکر، پر کشیدم به سمتِ آن سنگرِ همیشگی، به سویِ همان مصلایِ امام (ره) که سال‌ها برای ما کعبه‌یِ آمال و خاستگاهِ حقیقت بود.

آه، آن روزها… آن سنگرِ ساده و استوار! یادش بخیر؛ وقتی قامتِ آن امامِ شهید پشت تریبون قرار می‌گرفت، گویی زمان از حرکت می‌ایستاد تا کلماتِ نورانی‌اش، غبارِ تردید را از جانمان بشوید. ما از آن تریبون درسِ پرواز می‌آموختیم.

امشب که به در و دیوارِ آن مصلایِ خاطره‌انگیز فکر می‌کنم، انگار دیوارها هنوز بویِ نفس‌هایِ گرمِ او را می‌دهند. انگار هنوز هم وقتی سکوت در شبستانِ مصلّی حاکم می‌شود، می‌توان طنینِ آن صدایِ آسمانی را شنید که با صلابت می‌گفت و ما در آن تلاطمِ اندیشه، به ساحلِ آرامش می‌رسیدیم. آن‌جا هر آجرش گواهی می‌دهد که بر این ملت و امام آن چه گذشت؛ دیوارها، گواهند که چگونه نگاه‌هایِ مشتاقِ ما در آن ستون‌ها گره می‌خورد تا ذره‌ای از روشنگری‌هایش را به جان بخریم.

حالا که روضه، بهانه‌ای شده برای بی‌تابی‌هایِ دل، من در این میان، یتیمِ آن نگاهِ پدرانه و آن کلامِ مقتدرانه شده‌ام. هرچه بیشتر درِ این روضه باز می‌شود، من کمتر به زمین تعلق دارم و بیشتر در خیالاتم، راهیِ آن سنگر می‌شوم؛ جایی که هرچند امامِ ما از میانمان رخت بربسته، اما هنوز هم تپشِ کلامش در تار و پودِ آن مکان، زنده‌ترین خاطره‌یِ روزگارِ ماست.»

#به_قلم_خودم
#مدار_نوشت
#پل_کلمات
✍🏻مریم قپانوری

17816084161781548225negar_1781546428099.png.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 15
  • 16
  • 17
  • ...
  • 18
  • ...
  • 19
  • 20
  • 21
  • ...
  • 22
  • ...
  • 23
  • 24
  • 25
  • ...
  • 91
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • راضيه فارغ

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس