رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

با من بیا تا ابد

31 اردیبهشت 1405 توسط مریم قپانوری

با من بیا

آفتاب بی‌دریغ می‌تابد؛ گویی مهربانی را با دستانِ نور می‌ریزد بر پهنای جهان. پرتوش، زمینِ خشک و سرد را بیدار می‌کند و رشته‌ِرشته انوارش را روی خاک می‌گستراند؛ تا هر ذره‌ای که در سکوت مانده، باور کند که می‌توان دوباره جان گرفت.

زمین، انگار سال‌ها در انتظارِ همین لحظه بوده باشد، دَرب‌های قلبش را می‌گشاید. نسیم از لا‌به‌لای ترک‌های تیره می‌گذرد و گرما به دانه‌ای می‌رسد که در درونِ او پنهان شده است. دانه تکان می‌خورد و پوستِ سختش را می‌شکافد. شکفتن آغاز می‌شود. جوانه، لبخندِ امید است که از دلِ خاک سر بیرون می‌آورد.

سپس زمان، تندتر می‌گذرد.
برگ‌ها یکی پس از دیگری راهِ آسمان را می‌جویند؛ ساقه‌ها قدم‌به‌قدم قد می‌کشند و از دلِ زمین تا رویِ روشنِ فردا بالا می‌روند. شب که می‌رسد، انگار همین جوانه‌ها رو به مهتاب می‌نشینند و به تماشا سوگند می‌خورند: «من خواهم رویید.»

فصلِ گل و شکوفه فرا می‌رسد.
زنبورها در میان گلبرگ‌ها و کاسبرگ‌ها لانه می‌سازند و با عجله‌ای شیرین، سهمِ خود را از این فصلِ روشن برمی‌دارند. گرده‌ها روی پاهایشان می‌نشینند؛ مثل دانه‌های ریزِ شادی که به دامنِ مادر می‌چسبد. گرده‌ها از گل به گل می‌روند، از جایی به جای دیگر، با تلاشی بی‌صدا و بی‌ادعا. زنبور به عطرِ دشت سیر می‌کند و دهانش پر می‌شود از بویِ زندگی؛ بعد، با بال‌هایی که ضربانِ امیدند، روانه‌ی کندو می‌شود.

اینجا بهار است؛ همان بهاری که با نم‌نمِ باران حرف می‌زند و با آواز جیرجیرک‌ها خنده را به گوشِ زمین می‌خواند.
اینجا دامنِ زمین سبز است؛ سبزی‌ای که آرام‌آرام بر شانه‌های جهان می‌نشیند. شقایق‌ها و نسترن‌ها مثل قصه‌های کوتاه و رنگین، در هم تنیده‌اند. همیشه‌بهار هم میان این صفِ سبز می‌درخشد و گندم‌زارها را با سبزِ روشنِ امید آذین می‌بندد؛ گویی زمین لباسِ جشن بر تن کرده باشد.

و آنگاه، ابرها می‌آیند؛ در عطشِ دیدارِ زمین، به هم می‌کوبند. رعد چون طبلِ آسمان غرش می‌کند و پرده‌ی سکوت را پاره می‌‌سازد. باران می‌آید و زمین را می‌شوید در پسِ هر غرش، نویدِ روشنایی هست: «باز هم راهی هست، حتی وقتی تاریکی نزدیک می‌شود.»

با من بیا…
دست در دست هم سایه‌به‌سایه برویم، از کنارِ این بوته‌ها و این عطرهای تازه، از میانِ زمزمه‌ی خاک و روشناییِ آسمان. برویم تا سرای امید را پیدا کنیم؛ جایی که ماندنش، آغازِ دوباره است.

#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1779353860img_20260521_122651_799.jpg

 نظر دهید »

صف اول.

29 اردیبهشت 1405 توسط مریم قپانوری

صفِ اوّل

در طول بیش از بیست سالی که افتخار خدمت در حوزه را داشته‌ام، تنها یک بار توفیق یافتم حضور مسئولی را درک کنم که با نیت شنیدن، فهمیدن و همراهی کردن، پای سخنان اهل حوزه بنشیند؛ حضوری که در آن، دیدن و لمس کردن واقعیت‌ها جایگزین گزارش‌های کاغذی شود و در پایان، سخن از مساعدت و پیگیری، رنگ صداقت و تعهد به خود بگیرد.

دیروز حوزه‌ی علمیه‌ی شهرمان میزبان مدیریت محترم حوزه‌های علمیه خواهران جناب آقای دکتر علیزاده(زید عزه) بود؛ میهمانی از سرزمین آفتاب و نور، که حضورش برای طلاب و اساتید مایه‌ی امید و دلگرمی بود. ما که خود را همواره «مدعیان صف اول» می‌دانیم، چشم‌انتظار دیداری صمیمی و بی‌واسطه بودیم.

برنامه چنین مقرر شده بود که دیدار با اساتید در ابتدای ورود انجام گیرد، اما به اقتضای شرایط، ترتیب جلسات تغییر یافت و ابتدا نشست‌هایی با مبلغین، طلاب امین و دیگر گروه‌های فعال برگزار شد. ساعت‌ها گذشت تا سرانجام نوبت به اساتید رسید. این جلسه در فضایی علمی و فرهیخته، در کتابخانه حوزه و با حضور جمعی از اساتید و مسئولان، برگزار شد؛ فضایی آمیخته به وقار، اندیشه و دغدغه‌های صادقانه.

استاد میهمان با حوصله و دقت، سخنان را می‌شنیدند؛ شنیدنی فعال و مسئولانه، نه صرفاً از سر ملاحظه. نکات مطرح‌شده را با قلم بر صفحه‌ی گوشی خود یادداشت می‌کردند و آنجا که مطلبی نیازمند توضیح بیشتر بود، با تواضع درخواست شرح و تفصیل می‌دادند تا مبادا نکته‌ای ناگفته یا نادیده بماند. حتی هنگامی که شارژ تلفن همراهشان به پایان رسید، برگه‌های درخواست‌ها و پیشنهادها را شخصاً از ارائه‌دهندگان دریافت کردند تا پیگیری امور معطل نماند.

در پایان سخنان، با توکل به خداوند متعال، از او مدد و توفیق خدمتگزاری مسئلت کردند و با صداقتی قابل تقدیر فرمودند: «قولی نمی‌دهیم که از عهده‌ی انجامش برنیاییم؛ چرا که وعده‌ی بی‌عمل، رنگی از نفاق دارد.» برخی مطالبات را محقق‌شده دانستند، برخی را در مسیر اقدام و اجرا، و برخی دیگر را نیازمند تأمین بودجه و همراهی شورای سیاست‌گذاری برشمردند. در مواردی نیز، شخصاً راهکارهایی عملی ارائه کردند که نشان از اشراف و دغدغه‌مندی ایشان داشت.

ایشان از متانت، دقت و علمی‌بودن مطالبات اساتید ابراز خرسندی کردند و صراحتاً قدردان حضور و ایستادگی آنان در شرایط دشوار اقتصادی شدند؛ شرایطی که با وجود حقوق اندک و تنگناهای معیشتی، خللی در تعهد و همراهی‌شان با حوزه ایجاد نکرده است.

این دیدار در فضایی سرشار از احترام و امید به آینده به پایان رسید و در خاتمه، با اهدای هدایایی متبرک از حرمین شریفین در کربلای معلی، دل‌های طلاب و اساتید بیش از پیش نورانی و متبرک شد؛ گویی این تبرک، مُهر معنویِ پایانی بود بر نشستی که با نیت خدمت آغاز شده و با امید به تحقق وعده‌ها به سرانجام رسید.

باشد که چنین حضورهایی تداوم یابد و «صف اول» جایگاهی حقیقی در شنیدن، تصمیم‌سازی و خدمت‌رسانی باشد.

#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

1779197028img_20260519_164642_605.jpg

 نظر دهید »

پهباد خدا.

25 اردیبهشت 1405 توسط مریم قپانوری

پهباد خدا
در طول تاریخ، همواره شاهد ظهور افرادی بوده‌ایم که قدرت و ثروت، آنان را به غرور و تکبر کشانده و در نهایت به ورطه نابودی کشانده است. داستان نمرود، پادشاهی که ادعای خدایی کرد و در برابر فرمان الهی سرکشی نمود، نمونه‌ای عبرت‌آموز از این مدعاست.

روزی فرشته‌ای به صورت انسان نزد نمرود آمد و او را به یکتاپرستی دعوت کرد. فرشته به نمرود هشدار داد که با خدای یکتا در ستیز نباشد و از عذاب الهی بترسد، زیرا فرمانروایی و سپاه خدا از پادشاهی و سپاه او بسی عظیم‌تر است و اگر اراده کند، او را به وسیله ضعیف‌ترین مخلوقاتش هلاک خواهد کرد.

نمرود که خود را بی‌نیاز از هر کسی می‌دانست، این هشدار را نادیده گرفت و سپاه خدا را به جنگ طلبید. فرشته به او سه روز مهلت داد تا سپاهش را جمع کند. پس از سه روز، به فرمان الهی، پشه‌ها بر سپاه نمرود تاختند و آنان را چنان نیش زدند که سپاهیانش پراکنده شدند.

پس از مدتی، همان فرشته بار دیگر نمرود را به یاد شکست سپاهش انداخت و دوباره او را به ایمان به خدا توصیه کرد و از هلاک شدنش تهدید نمود. اما نمرود باز هم عناد ورزید. در این هنگام، خداوند پشه‌ای را مأمور کرد تا از راه بینی وارد سر نمرود شود و مغز او را بخورد. شدت درد نمرود به حدی بود که اطرافیانش برای آرام کردن او، بر سرش می‌کوبیدند و این درد تا چهل سال ادامه یافت تا اینکه نمرود از دنیا رفت.(1)

امروزه نیز شاهد زیاده خواهی ترامپ هستیم.او که با تکیه بر قدرت دنیوی، گردنکشی کرده، جهان را زیر و رو می‌کند و عملاً با خدا به جنگ برمی‌خیزد. اما تاریخ به ما آموخته است که عاقبت این افراد، همانند نمرود خواهد بود. «پشه‌ای» که خداوند مأمور کرده بود، نمادی از قدرت بی‌انتهای اوست؛ قدرتی که در کوچکترین مخلوقاتش نیز تجلی می‌یابد و در برابرش هیچ کس نمی‌تواند از عذاب الهی فرار کند، چرا که «پشه پهباد خداست» و اراده او بر همه چیز غالب است.

پ.ن:حوادث الایام،آیت الله مرعشی،ص21
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#مرقومات_جنگی

1778834751img_20260515_121524_612.jpg

 نظر دهید »

حج فقرا.

22 اردیبهشت 1405 توسط مریم قپانوری

حج فقرا

«در روایات آمده است که از اعمال ارزشمند شب و روز دحو‌الارض ، زیارت امام رضا علیه‌السلام است؛ (1)شبی که یادآور گسترده شدن زمین و آغاز پیدایش کعبه، نخستین خانه توحید است.
اما چه رازی است در این هم‌نشینی معنوی؟ چرا در روزی که نشانه‌ی احیای زمین و شروع رحمت الهی است، زیارت امام رضا ـ که آن را حجّ فقرا نامیده‌اند ـ چنین توصیه شده است؟

شاید سرّ این پیوند آن باشد که دحو‌الارض، روز باز شدن درهای رحمت است و زیارت امام رضا(ع) نیز دری است به سوی آرامش، بخشایش و نزدیکی به خدا. همان‌گونه که زمین در آن روز گسترده شد و جایگاه عبادت پدید آمد، دلِ زائر نیز در سایه کرامت رضوی گسترده می‌شود و آماده دریافت نور و برکت الهی می‌گردد.
زیارت امام رضا(ع) در دحو‌الارض، گویی پیوندی میان آغاز آفرینش و استمرار رحمت خدا در وجود امام است؛ سفری است که هرچند از راه دور و با قدم‌هایی ساده باشد، اما از نظر معنا، حکمِ طواف بر گرد خانه دوست را دارد.»

اللهم ارزقنا..
پ.ن:مفاتیح الجنان

#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#رها_نویسی

1778612243img_20260512_222514_283.jpg

 نظر دهید »

از دل خاک ایران

21 اردیبهشت 1405 توسط مریم قپانوری

از دل خاک ایران

دستگیره‌ی شکسته‌ی در را پایین می‌کشم و وارد اتاق می‌شوم. لباس‌هایم را از کمد بیرون می‌آورم؛ همان‌هایی که ظاهر و رنگ‌ورویشان به لباس کار می‌خورد. از صندوق خاک‌گرفته‌ی زیرزمین، دسته‌ی بیل را برمی‌دارم و سوار ماشین می‌شوم تا به روستا بروم.

سرِ جاده پیاده می‌شوم و باقی راه را پیاده، از کنار جاده تا خانه‌ی پدرم می‌روم. به خانه‌ می‌رسم، همان جایی که درخت توت کهن‌سال با هیبت و شکوهش هنوز حیاط را در اختیار دارد؛ انگار سال‌هاست صاحب این خانه است. لباس‌هایم را می‌پوشم و از درخت بالا می‌روم. دست در آغوش تنه‌اش می‌برم و بالاتر می‌روم.

توت‌های سفید و سرخ، در هم آمیخته‌اند و حبه‌های سرخ و رسیده، طعم توت را شیرین‌تر کرده‌اند. آن‌قدر شیرین و آبدارند که سر و صورت و لباس‌هایم را رنگین کرده‌اند.

سطل که پر می‌شود، آرام دست‌هایم را از شاخه‌ها رها می‌کنم و پایین می‌آیم. نگاهی به ریشه‌هایی می‌اندازم که از دل خاک بیرون زده‌اند. دلم برایش می‌سوزد؛ آخر مدت‌هاست که خاک و زمینش را تقویت نکرده‌ام. دسته‌ی بیل را جا می‌اندازم ، خاک پایش را زیر و رو می‌کنم، برایش کود می‌ریزم و در دل، برایش شعر می‌خوانم.

راستش را بخواهید، خیلی دوستش دارم؛ آن‌قدر خوش‌طعم و نجیب و باصلابت است که توت‌فرنگی، با آن هیبتِ از فرنگ‌برگشته‌اش، در برابرش لنگ می‌اندازد
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

17784872673102-bdhr-twt-qrmz.jpg

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 19
  • 20
  • 21
  • ...
  • 22
  • ...
  • 23
  • 24
  • 25
  • ...
  • 26
  • ...
  • 27
  • 28
  • 29
  • ...
  • 91
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • راضيه فارغ

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس