رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

خانه تکانی دل

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

خانه‌تکانی دل

جوان‌تر که بودم، دلم همیشه هوای حرم امام رضا (ع) داشت، هم برای زیارت و هم خادمی. هر وقت مشهد می‌رفتم، نمی‌توانستم فقط زائر باشم؛ می‌ایستادم کنار خادم‌ها، بی‌لباس رسمی، بی‌کارت ولی با همان عشق جمعیت را هدایت می‌کردم، راه نشان می‌دادم، کمک می‌کردم. انگار یک گوشه از آن خادمی را به من داده بودند، فقط برای چند روز، فقط برای دل. اما راه مشهد دور بود و من فقط با دلم می‌رفتم.

یک روز رفتم زیارت امامزادگان محمد و علی (ع) از فرزندان موسی بن جعفر، همان امامزاده‌ای که در شهرمان بود.
آنجا یک اطلاعیه دیدم: «خادمی افتخاری».
نفسم بند آمد.با خودم گفتم: “شاید این همان راهی است که امام رضا (ع) برایم باز کرده است.”

آن امامزاده نه آینه‌کاری داشت، نه آب‌خوری درست‌حسابی، نه دفتر آنچنانی و نه امکانات فرهنگی و آموزشی. فقط یک جارو بود و یک صحن ساده. ولی من با عشق رفتم با همان جارو، با همان سکوت، با همان بی‌چیزی، شروع کردم به خدمت. هر بار که جارو می‌زدم، انگار داشتم دل خودم را می‌تکاندم.

دو سال آنجا خادم بودم. بعد از آن توفیق سربازی امام عصر(عج) نصیبم شد، درس خواندم، رشد کردم، ولی آن صحن ساده همیشه در دلم بود.

اکنون بعد از سال‌ها، دوباره برگشتم آمدم درون همان ضریح ، همان جا که یک روز با دل شکسته ایستاده بودم. دست بردم به غبار ضریح، ولی این بار، انگار داشتم غبار دل خودم را پاک می‌کردم.آن لحظه، فهمیدم که خادمی فقط به لباس نیست، به دلِ پاک است.

من خادم شدم، بی‌صدا، بی‌ادعا و حالا برگشتم، با دلِ روشن‌تر، با نگاهی عمیق‌تر و با یک لبخند آرام که فقط خودم می‌دانم از کجا آمده.

امروز یک پایان نبود، یک شروعی دوباره ؛ شروعی با دلِ تازه، با نوری که از همان صحن ساده، تا حرم رضای غریب، امتداد دارد.

#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1758731182img_20250923_195856_195.jpg

1758731182img_20250923_195851_575.jpg

1758731181img_20250923_195859_450.jpg

 نظر دهید »

زنگ بهشت.

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

زنگ بهشت

درختان مدرسه دوباره جوانه زدند و زنگ اول مهر، با صدای شاد کودکان درآمیخت. اما در گوشه‌ای از حیاط جای دوازده غنچه هنوز خالی‌ست. کودکانی که از میان تب‌های کرونا گذشتند، از دل روزهای بی‌برقی، بی‌نانی، بی‌خواب و با چشم‌هایی پر از رؤیا به آستانه‌ی شکوفه‌ها رسیدند.

اما پیش از آنکه دفترهایشان را باز کنند، پیش از آنکه مدادشان را بتراشند، پیش از آنکه نامشان را در کلاس بخوانند، پر کشیدند و رفتند به جایی که «عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون» است؛ جایی که زنگ‌ها، زنگ بهشت‌اند و گل‌ها، گل‌های ابدی. ما مانده‌ایم با قاب‌های کوچک، با پرچم‌های کنار عکس، با بغضی که در گلو مانده و با پرسشی بی‌پاسخ:

بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟!!!


اما در دل همین اندوه، در دل همین جای خالی، در دل همین سکوت کلاس، درسی نهفته است؛ این کودکان، با رفتن‌شان، ما را به یاد چیزی انداختند که گاهی در هیاهوی زندگی فراموش می‌کنیم که هر لحظه‌ی زندگی، فرصتی‌ست برای ساختن جهانی امن‌تر، مهربان‌تر و انسانی‌تر.

ما که مانده‌ایم، باید وارث رؤیاهای ناتمامشان باشیم.باید طوری زندگی کنیم که نبودشان بی‌ثمر نماند، طوری آموزش بدهیم، تربیت کنیم و تصمیم بگیریم که هیچ کودکی دیگر، قربانی بی‌عدالتی و خشونت نشود.

شهادت این غنچه‌ها آغازی‌ست برای بیداری، برای ساختن، برای اینکه مدرسه‌ها، خانه‌ها و خیابان‌ها جای امنی باشند برای شکوفه‌دادن کودکی.

ما، با هر قدمی که به سوی نور برمی‌داریم و با هر مهری که می‌کاریم، با هر صدایی که در برابر ظلم بلند می‌کنیم، داریم به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شویم.

#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

1758731917img_20250924_200809_770.jpg

1758731917img_20250924_200804_032.jpg

 نظر دهید »

در جستجوی مجازی رفیق

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

درجستجوی مجازی رفیق
بارداری دومم بود. به خوردن غذا علاقه‌ای نداشتم فقط دوست داشتم یخمک بخورم و نوشابه حالا تصورش را بکنید چهارماه تمام این خوراک شب و روزت باشد و بعد هم همین‌ها را گلاب به رویتان بالا بیاوری. بگدریم که هشت کیلو وزن کم کردم شبی خیلی حالم بد بود قند و فشارم افتاده بود در نیمه‌‌ی شب بی‌جان روی زمین تک و تنها با دختر دوساله‌ام دراز کشیده بودم که دوباره حالت ضعف بهم دست داد با خودم گفتم اگر الان دوستی یا رفیقی داشتم حداقل به بالینم می‌آمد و حداقل لیوانی‌آب قند بر گلویم می‌ریخت یا شاید هم یک مامای همراه که دردم را درمان می‌کرد درد بی اشتهایی و حالت تهوع.
با همان حال خوابم برد خواب یکی از دوستان دوران راهنمایی‌ام را دیدم فقط چهره و ته صدایی که نمیدانم چه بهم گفت از خواب که بیدار شدم با خودم گفتم چی شده که من خواب زهرا را دیدم بی‌اختیار گوشی را برداشتم اسم و فامیلی زهرا را در گوگل سرچ کردم زهرا شده بود ماما در یکی از بیمارستان‌های تهران
رفیقی که همیشه در کنار هم بودیم در دوران راهنمایی با هم درس میخواندیم زهرا بابا نداشت و با مادرش تنها زندگی می‌کردند برادر و خواهر‌های او همه تهران بودند و او با مادرش در یک خانه آپارتمانی با صدها پله زندگی می‌کردند وقتی عکس زهرا را دیدم در گوگل همه‌ی ان خاطرات و ساعتها برایم تداعی شد
حکمت ان خواب و سرچ در گوگل را نمیدانم ولی گاه‌گاهی که یاد دوستان قدیمی می‌افتم نام و یادشان را در شبکه‌های مجازی و گوگل سرچ می‌کنم شاید به مدد اینها احوالی از دوستان قدیمی بگیرم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

آن تایم.

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

آن تایم
پدرم نظامی نبود اما همیشه ما را مثل یک سرباز تربیت کرد طوری که به موقع و سر وقت بدون هیچ معطلی کارهایمان را انجام می‌دادیم؛ همیشه بعد از اذان صبح سفره صبحانه در خانه پهن می‌شد معتقد بود که روزی را اول صبح خدا بین بندگانش پخش می‌کند و اگر احدی خواب باشد روزی آن روز را از دست داده است. برای همین همه ما را حتی وقت‌هایی که نمازخوان نبودیم و تکلیفی نداشتیم بیدار می‌کرد. هیچ وقت یاد ندارم که ظرف‌های نشسته‌ی ناهار بماند برای شام. برای خوردن صبحانه و رفتن به سر کلاس و تحصیل،صبحانه جز برنامه‌های حتمی و روتین هر روز بود. سفره‌ی صبحانه همیشه با سنگک داغ پهن بود. در انجام کار‌ها تعلل و بهانه معنایی نداشت هر کاری که زمان انجامش بود باید بی برو برگرد انجام می‌شد ما هم با همین زندگی تربیت شدیم. شب‌ها رختخواب تا قبل از ساعت 9 شب پهن می‌شد و همه از 9شب با خاموشی سراسری به خواب می‌رفتیم این نظم و روال روتین تربیتی همچنان در جانم هست از اینکه کارهایم بمانند و تلنبار بشوند عصبانی و ناراحت میشوم اگر جایی نا منظم باشد به هم می‌ریزم. همیشه برای حضور درجلسات ،کلاس‌های درس و.. از قبل برنامه ریزی می‌کنم که مبادا دیر برسم اما امان از بی نظمی ساعت شروع جلسات و مراسمات و.. را برای اینکه همه مقید به نظم باشند معمولا نیم ساعت زودتر اعلام می‌کنند و من با همان اخلاق آن تایمم همان ساعت اعلامی را می‌روم وقتی می‌روم تازه میزبانان در تدارک جلسه و میزبانی‌اند از اینکه دیر برسم جایی یا وعده ای بدهم و نتوانم انجام بدهم سخت بدم می‌آید.
اما زندگی متاهلی قدری این نظم در زندگی را برایم به هم زده؛ شب‌ها دیرتر به رختخواب می‌روم روزها زودتر از موعد بیدارم کارهایم قدری پس و پیش می‌شود اما همه‌ی سعی و تلاشم را می‌کنم تا به موقع انجام شوند اما در عوض همسرم دقیقه نود است. کنار آمدن با کسی که 90 درجه خلق و خوی‌اش با من فرق می‌کند بعضی وقتها سخت می‌شود.
البته خوب که نگاه می‌کنم همه‌ی اطرافیانم دقیقه نودی هستند یه بنده خدایی می‌گفت ایرانی‌ها همه اینجوری ان مثل بازی فوتبال که تا دقیقه نود هیچ خبری از گل و رفتن توپ به دروازه نیست.به نظر آدم دقیقه نودی خیلی ریلکس است، آرامش دارد و با همان آرامشش هم کارش انجام می‌شود یا خودش انجام می‌دهد و یا دیگران زحمت انجامش را بی هیچ درخواستی می‌کشند.
اما وقتی آن تایم باشی کسی جُور تو را نمی‌کشد چون همه به چشم یک مسئولیت پذیر نگاهت می‌کنند و مطمئن هستند که تو آن کار را انجام خواهی داد و منتظرند که خودت گلیم خودت را بیرون بکشی
یک بنده خدایی می‌گفت خدا برای آدم تنبل نماز می‌خواند!! نمی‌دانم درست منظور حرفش چه بود؟!! دقیقا هرچه بود آدم تنبل آرامش بیشتری دارد کارهایش را دیگران انجام می‌دهند این دیگران هستند که خودشان را با او وفق می‌دهند و این دیگران هستند که برای همچنین آدمی ارزش قایل هستند اما هرچقدر مسئولیت پذیر و سر به زیر باشی ارزش نداری جزء وظایفت محسوب شده و این تو هستی که زیر بار همه مسیولیت‌ها کمر خم میکنی بی هیچ کمک و دادرسی
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »

شیطنت به وقت کودکی

29 مهر 1404 توسط مریم قپانوری

شیطنت به وقت کودکی

سلام مامان جان،
می‌دانیم این روزها گاهی صبر و آرامشت را به چالش می‌کشیم؛ به‌ویژه آن هنگام که در کلاس‌های آنلاین مشغولی یا گوشی در دست داری. اما باور کن، تمام شیطنت‌هایمان تنها برای آن است که نگاه پرمهرت را به سوی خود جلب کنیم.

من، محمدجواد کوچولوی یک‌سال‌ونیمه، عاشق بازی با آبم. هر لیوان آب برایم دریایی‌ست بی‌کران و دستانم همانند پاروهایی‌ست که قایق خیال را در آن به حرکت درمی‌آورد. لمس وسایل برقی، فروکردن دوشاخه در پریز و تماشای چرخش و حرکت و مکش وسایل، برایم شگفت‌انگیز و پرهیجان است.
در آغوش گرم تو یا بابا، آرامشی بی‌بدیل را تجربه می‌کنم. خوردن با دست، مالیدن کشک و ماست بر فرش، ریختن قند در فنجان چای، بازگذاشتن درِ یخچال و استشمام هوای سرد، کشیدن غذا با ملاقه، بالا رفتن از چهارپایه و ایستادن بر دیگ زودپز، خاموش و روشن کردن فندک آبگرم‌کن و فوت‌کردن شعله‌های گاز، همه و همه، تنها گوشه‌ای از استعدادهای نهفته‌ام هستند که شاید روزی، با دستان پرمهر و انگیزه‌بخش تو، به جهانی از ایده و اختراع بدل شوند.

من، حلما، دختر سه‌ساله‌ات، گاه بی‌اشتها تو را پای اجاق می‌نشانم تا برایم سیب‌زمینی سرخ کنی؛ تنها برای آن‌که عشق و علاقه‌ات را در عمل ببینم. گاهی دستشویی نمی‌روم تا با لحن مادرانه‌ات التماس کنی که شلوارم را خیس نکنم. دوست دارم در همه چیز، همچون حانیه با من رفتار شود؛ اگر او به مدرسه می‌رود، من نیز باید به مهد بروم تا از قافله عقب نمانم.
وقتی مکالمه عاشقانه‌ات با بابا را نیمه‌کاره می‌گذارم و خودم محبت او را جلب می‌کنم، حس خوبی دارم. گاهی از توجه بیشترتان به محمدجواد دلگیر می‌شوم؛ درست است که او کوچک‌تر است، اما من نیز برای جلب محبتت، کفش و لباس نمی‌پوشم. خواهش می‌کنم این‌قدر به محمدجواد نچسب! با اینکه او را بسیار دوست دارم.

اما من، حانیه، دختر بزرگ خانواده، دوست دارم همه چیز فقط برای من باشد. خودخواهی‌ام بی‌حد و مرز است. می‌دانم که تلاش می‌کنی میان من و حلما در خرید لباس و گرفتن هدیه تفاوتی نگذاری، اما وقتی کنارم می‌نشینی و در انجام تکالیفم کمکم می‌کنی، نمی‌خواهم کسی جمع دونفره‌مان را برهم بزند.
کاش فقط مامان من بودی، نه مامان حلما و محمدجواد.
راستی، از اینکه کنار بابا می‌نشینی و خودت را لوس می‌کنی خوشم نمی‌آید؛ آخر او بابای من است، نه بابای تو!
از اینکه نزد بابا از من بدگویی می‌کنی تا خودت عزیزتر شوی و من طرد شوم، دلگیرم. شاید گمان می‌کنی برای تربیتم از بابا کمک می‌گیری، اما من و بابا رابطه‌ای دخترانه و عمیق داریم که هیچ‌یک از حرف‌های بی‌ارزش تو آن را خراب نمی‌کند. پس سعی نکن خودت را خوب جلوه بدهی.

راستی، امروز روز جهانی کودکان است.
روزمان مبارک 🌸

#به_قلم_خودم

✍🏻مریم قپانوری

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 19
  • 20
  • 21
  • ...
  • 22
  • ...
  • 23
  • 24
  • 25
  • ...
  • 26
  • ...
  • 27
  • 28
  • 29
  • ...
  • 58
اسفند 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29

موضوعات

  • همه
  • احکام نو پدید
  • اخبار
  • به سوی ظهور
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • حجاب و عفاف
  • درباره مدیر
  • دفاع مقدس
  • دلنوشته ها
  • دینی
  • دینی،سیاسی
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • روز مادر
  • سواد رسانه ای
  • سیاسی
  • سیاسی
  • سیاسی،دینی
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • مذهبی،دینی
  • نسیم خدا
  • نوروز 96

آیتم ها

  • محفل قرآن.
  • در سکوت هاضمه
  • سحر اول ...
  • پیشنهادات زندگی
  • ماهیت سفره‌ها یکی نیست
  • مکان‌نما.
  • طنین یقین ...
  • نُشخوار ذهن
  • سرنوشت اجی مجی
  • جاودانه ...
  • فریاد جاودانگی
  • عهد‌نامه با امام زمان(ع)
  • تو کجایی؟!!
  • دلنوشته‌ی انتظار
  • سرباز کوچک وعده‌ها
  • لشگر رعب و خلع سلاح ذهن
  • سفره‌ی لطف
  • قرآنی که نمیسوزد
  • چگونه در این روزها زندگی و خانه را مدیریت کنیم؟
  • براندازی به سبک داخلی

کاربران آنلاین

  • زينب صالحي هاردنگي
  • یَا مَلْجَأَ کُلِّ مَطْرُودٍ
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد
  • طالب نور

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس