خانه تکانی دل
خانهتکانی دل
جوانتر که بودم، دلم همیشه هوای حرم امام رضا (ع) داشت، هم برای زیارت و هم خادمی. هر وقت مشهد میرفتم، نمیتوانستم فقط زائر باشم؛ میایستادم کنار خادمها، بیلباس رسمی، بیکارت ولی با همان عشق جمعیت را هدایت میکردم، راه نشان میدادم، کمک میکردم. انگار یک گوشه از آن خادمی را به من داده بودند، فقط برای چند روز، فقط برای دل. اما راه مشهد دور بود و من فقط با دلم میرفتم.
یک روز رفتم زیارت امامزادگان محمد و علی (ع) از فرزندان موسی بن جعفر، همان امامزادهای که در شهرمان بود.
آنجا یک اطلاعیه دیدم: «خادمی افتخاری».
نفسم بند آمد.با خودم گفتم: “شاید این همان راهی است که امام رضا (ع) برایم باز کرده است.”
آن امامزاده نه آینهکاری داشت، نه آبخوری درستحسابی، نه دفتر آنچنانی و نه امکانات فرهنگی و آموزشی. فقط یک جارو بود و یک صحن ساده. ولی من با عشق رفتم با همان جارو، با همان سکوت، با همان بیچیزی، شروع کردم به خدمت. هر بار که جارو میزدم، انگار داشتم دل خودم را میتکاندم.
دو سال آنجا خادم بودم. بعد از آن توفیق سربازی امام عصر(عج) نصیبم شد، درس خواندم، رشد کردم، ولی آن صحن ساده همیشه در دلم بود.
اکنون بعد از سالها، دوباره برگشتم آمدم درون همان ضریح ، همان جا که یک روز با دل شکسته ایستاده بودم. دست بردم به غبار ضریح، ولی این بار، انگار داشتم غبار دل خودم را پاک میکردم.آن لحظه، فهمیدم که خادمی فقط به لباس نیست، به دلِ پاک است.
من خادم شدم، بیصدا، بیادعا و حالا برگشتم، با دلِ روشنتر، با نگاهی عمیقتر و با یک لبخند آرام که فقط خودم میدانم از کجا آمده.
امروز یک پایان نبود، یک شروعی دوباره ؛ شروعی با دلِ تازه، با نوری که از همان صحن ساده، تا حرم رضای غریب، امتداد دارد.
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری




