بی کمپلکس.
بی کمپلکس
صدای پای گرما و تابستان آرام آرام میآید. پاهایم کوتاه و کوتاهتر میشوند. قدم میزنند در کوچههای روستا. آن زمانی که دور از چشم پدر بزرگ و مادربزرگ از گوسفندان در راه صحرا سواری میگرفتیم. نمیدانید چه لذتی داشت. دستها را گره کرده در پشم چرکین گوسفندان و نواختن ضربهی آهنگین چوب بر فرق گوسفند.
از همان زمان عاشق پزشکی بودم. فرقش را با دامپزشکی نمیدانستم. اما در صحرا زیر برق داغ و آتشین نور خورشید از این گیاه به آن گیاه میپریدم.هر کرم ابریشم بود شکار میکردم در دهانم را میبستم و آن را روی تخته سنگ دراز میکردم و تمام شکمش را باز و در آخر در قبری کوچک به دور از چشم خاله و دایی دفنش میکردم. همه از آرزویم خبر داشتند. از زدن بی کمپلکس برای کاکتوس بیچاره تا زیر و رو کردن آزمایشگاه مدرسه و کار با میکروسکوپ به دور از چشم معلم و ناظم.
اما این آرزو فقط به اینجا ختم نشد. رفتن به رشته تجربی و عضویت در کتابخانههای شهر و خواندن کتابهای پزشکی انهم در حجم و تعداد زیاد.
برنامههای پزشکی تلویزیون را هم زیاد دنبال میکردم تله تکست بخش پزشکی جز روزمرههای دیداریام بود. همهی آنچه که میخواندم را در دفتر یاد داشت میکردم. آرزو داشتم پزشک بشوم و دوست داشتم پولهای تو جیبیام را جمع کنم و با آن یک میکروسکوپ بخرم. اما افسوس که هیچ وقت این آرزوها هیچ وقت محقق نشد. شهید سپهبد سبد عبدالرحیم موسوی میگوید:
دنیا چیز بدی است
چون اگر همه را هم به دست بیاوریم
چیزی به دست نیاورده ای.
اما این حسن دنیا هم هست.
چون که اگر کل آن را هم از دست بدهی چیزی را از دست ندادی ….
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
پ.ن:
از بین آهنگهای سنتی که تلویزیون پخش میکنه این شعر گلهای اطلسی علیرضا افتخاری را خیلی دوست دارم
من و باغ آروزهام که گلی نچیدم از اون
من و رسم این زمستون که زدن به من شبیحخون
با تو بودن و نبودن
مثل بیم و امیدن
باتو بودن و نبودن مثل سیاه و سفیدن