جوانههای عشق در هیات روستا
جوانههای عشق در هیات روستا
در کودکی، زمانی که هنوز جهان برایم پر از رمز و راز بود و قلبم تشنهی عشق، ناگهان نگاه و دلم، با ذکر مصیبتهای اربابِ بیکفن، حسین (ع) گره خورد. این دلبستگی از عمقِ جان بود، روزی که سایهی پرمهرِ مداح اهل بیت، داییِ جانم در هیئتِ باصفای روستا بر سرِ من افتاد.
یادم میآید، کتابهای روضه و نوحهی او، گنجینههایی بودند که از دستش میگرفتم و به مدرسه میبردم. آنجا، در میانِ هیاهویِ بچهها، در صفِ صبحگاهی یا در کلاس درس، من با نوایِ او، با روضههایش، غوغایی برپا میکردم. معلمِ مدرسه، که شورِ عشق را در وجودم میدید، مرا از کلاسی به کلاسِ دیگر میبرد، تا بچهها هم از این نغمههایِ سوزناک، بهرهمند شوند. آنجا بود که عشقِ میکروفون و روضهخوانی، چون بذری در خاکِ جانم، ریشه دواند و جوانه زد.
از آن روز به بعد، هر شعری، هر نوحهای که به گوشم میرسید، سبک و سیاقش را در ذهنم حک میکردم. گویی ذهنم، موزهای بود از نغمههایِ عاشورایی. و این تازه آغازِ راه بود. بعدها، دست به کارِ ظریفی شدم؛ بر رویِ شعرهایی که هنوز آهنگی نداشتند، سبکهایِ را میگذاشتم و روحِ تازهای به آنها میبخشیدم. هر بیت و هر مصرع، محملی میشد برایِ پروازِ خیال و اوجِ احساس. مثل اینکه تمامِ هستیام، وقفِ خدمت به درگاهِ حسین (ع) شده بود و این، زیباترینِ سرنوشت من بود.
#به_قلم_خودم
#خاطره_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
#مدار_نوشتن
