ردپای شمع.
08 تیر 1405 توسط مریم قپانوری
«داشتم کتابهای چیده شده بر لبِ طاقچه را مرتب میکردم که دفتر خاطراتِ قدیمیام، چون رازی سرگشوده از میانِ کتابها بر زمین لغزید. خم شدم و آن را برداشتم؛ صفحاتش بوی کهنگی و عطری غریب میداد. ورق زدم تا به صفحهای رسیدم که دوستی در روزگارانِ دور، برایم نقاشی کرده بود: پروانهای که گردِ شمعی میچرخید و در میانِ شعلهاش، نقشِ لطیفِ «دوستت دارم» جان گرفته بود.
شمعها میسوزند و در پایِ خویش آب میشوند؛ و تنها ردپایی که از این تپشهای بیقرار بر جا میماند، همین دفترهای قدیمی و خاکگرفته است که شاهدِ زنده بودنِ روزهای رفتهاند.
روزِ وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران، یاد باد »
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
