زمزمهای در ازدحام
زمزمهای در ازدحام
روزی که پیکر بیجانِ مادرم را بر دوشِ تابوت و در آغوشِ سردِ آمبولانس به خانه آوردند، انگار زمان در نقطه عزای زندگیام ایستاد. هنوز هم آن تصویر، مثلِ خنجری در قلبم جا خوش کرده است.
در میان سیلابی از جمعیتِ زنان، گرفتار مانده بودم؛ نه توانِ پیش رفتن بود و نه مجالی برای رسیدن به او. دلم میخواست خود را به مادرم برسانم، اما هجومِ اندوه و ازدحامِ غریبهها، دست و پایم را بسته بود. در آن لحظه، از ژرفای جانم، از میانِ آتشی که درونم زبانه میکشید، فریادِ «یا حسین» سر دادم. تنها همان ناله بود که حرارتِ قلبِ سوختهام را اندکی تسلی داد و این تنِ نیمهجان را در طوفانِ مصیبت، به ساحلِ صبرِ زینبی پیوند زد.
وقتی تابوتِ مادر را در ماشین گذاشتند، با چشمانم دیدم که پارهای از جانم را میبرند. روح از کالبدم جدا میشد و به سوی آسمان پر میکشید؛ دنیا در برابر دیدگانم پوچ و تهی شد. همهچیز رنگ باخت و چیزی جز من، نالهای ممتد از بیمادری باقی نماند.
اکنون که خبرِ تشییعِ پیکرِ مطهرِ امامِ و پدر شهیدمان را میشنوم، انگار زمین و زمان دوباره برایم تکرار میشود. آن داغِ دیرین، همچون گدازهای سرد که دوباره شعلهور شده باشد، در وجودم زنده شده است. تماشای خیلِ عظیمِ عزاداران، مرا به یادِ همان لحظاتِ بیتابیام میاندازد؛ انگار بار دیگر جانم از تن جدا میشود.
این تشییع، برای من تنها بدرقهی یک رهبر نیست؛ بازخوانیِ همان دردهای بیکسی است، اما این بار در ابعادِ یک امت. گویی تمامِ جهانِ ما را دارند به سمتِ ابدیت میبرند. دیدنِ این شکوهِ تلخ و این انبوهِ اشک، مرا به همان پناهگاهِ همیشگیام میبرد. باز هم حسین است که به دادم میرسد؛ باز هم ذکرِ «یا اباعبدالله» است که بر زبانم جاری میشود تا مرهمی بر این جراحتِ عمیق باشد.
در این لحظاتِ سنگین، تنها تسلایِ ما همین است که میدانیم هیچ مصیبتی فراتر از مصیبتِ کربلا نیست. آری، زمزمه میکنم و با تمامِ وجودم تکرار میکنم که:
«لا یَومَ کَیَومِکَ یا اَباعَبدِالله»
هیچ روزی، هیچ غمی و هیچ وداعِ جانکاهی، به غربت و مصیبتِ روزِ تو نمیرسد، ای حسین…
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
✍🏻مریم قپانوری
