رفیق گامبهگام
رفیق گامبهگام
زندگی خیلی عجیبی داریم هردو متولد 1/1 هستیم با اختلاف یکسال،همیشه در سر بزنگاهها میرسید،هر وقت هر کجا گیر میکردیم او بیهیچ ادعایی میآمد. یادم هست زمستانهای قدیم با آنهمه برف و بوران مدارس را تعطیل نمیکردند حتی مقطع دبستان.برای رفتن به مدرسه هردو چکمه پلاستیکی میپوشیدیم منکه همیشه در حفظ تعادل مشکل داشتم و یک طرف سرم بر اثر زمین خوردن قُلمبه میشد، دستم را میگرفت با خودش از میان یخ و برفهای نیمه یخ رد میکرد و به مدرسه میبرد. حافظهی حفظش عالی و راه بلد بود؛ در راه مدرسه تکیهگاهم بود همیشه در مدرسه و زنگهای تفریح میآمد و مقنعهی کج و کولهام را مرتب میکرد. کتابها و دفترهایش برایم حکم گامبه گام داشت خودش نیز معلم همراه.
نمیدانید چه لذتی داشت وقتی مسایل ریاضی را از روی کتابهای نوشته شده و مطالب دست نویس او حل میکردم و با یاد گرفتن جوابها چه نمرات بیستی که نمیگرفتم!؟ کنکور رسید راه ما از هم جداشد او ازدواج کرد و من یک عمر برای همیشه در خط طلبگی ماندم. سالها بعد من نیز به جرگهی متاهلین و مادرها پیوستم و او جای مادر نداشتهام را در سختیهای زندگی متاهلی پر کرد.
او کسی نبود جز خواهر بزرگترم منظر
#سوژه_هفتگی
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری
#بوی_ماه_مهر

