زنبیل کاریابی
زنبیلِ کاریابی
سالها پیش هر بار که خواستم زنبیل کاریابیام را در جایی جز حوزه علمیه بگذارم، حادثهای رخ داد. گاه چون نسیمی آرام، گاه چون طوفانی بیخبر، آمد و مرا از آن راه بازگرداند. گویی دستی ناپیدا، مرا از هر مسیر دیگر بازمیگرداند به همان راهی که از آغاز برگزیده بودم: راه طلبگی، راه خدمت بینام و نشان، راهی که نه فرش قرمز دارد و نه طنین کف زدنها، اما دل را آرام میکند.
به یاد دارم روزی را که با رتبهای درخشان در مقطع ارشد دانشگاه تهران پذیرفته شدم. شوقی در دلم جوانه زد، اما هنوز جوانه نزده، باد حادثه وزیدن گرفت. مادرم، آن فرشتهی بیادعا، بیمار شد. دردهایش، آهسته و بیصدا، خانه را پر کرد. من ماندم و او، من ماندم و پرستاری از زنی که تمام عمرش را بیچشمداشت وقف کرده بود. دانشگاه را رها کردم، اما در عوض، در مدرسهای دیگر، در مکتب وفاداری و عشق، در کنار او آموختم که گاه خدمت، در سکوت و اشک معنا مییابد و سرانجام، او رفت؛ با تمام مهربانیهایش، با تمام مادر بودنش و من ماندم با دلی شکسته و زنبیلی که هنوز خالی بود.
پس از او، دل به قضاوت بستم. آزمون دادم، نمرهام خوب بود، اما گفتند: «ما اصلاً جنس زن را نمیپذیریم.» اینبار از سر به ظاهر ناتوانی درها به رویم بسته ماند. زنبیلم را برداشتم و به راهی دیگر رفتم.
در روزگار متأهلی، دو دانشگاه مرا برای مدرسی پذیرفتند. قرار بود به دو استان دور سفر کنم برای مصاحبه. اما کودکانم، آن روزها تبدار و بیمار، مرا به خانه خواندند. مادری، اینبار بر صحنه آمد و زنبیل کاریابیام، باز هم بر زمین ماند.
در آزمون آموزش و پرورش شرکت کردم. اینبار، با آمدن فرزندی که سایهاش بر خانه افتاد و همه چیز را دگرگون کرد، مسیرم باز هم تغییر کرد. گویی تقدیر، هر بار که خواستم از مسیر طلبگی فاصله بگیرم، نشانهای میفرستاد، مانعی میگذاشت، یا دلیلی میآورد که بمانم.
حتی وقتی دوباره در دورهی تربیت قاضی پذیرفته شدم، شرط اقامت دوساله در قم، دور از خانه و فرزندان، من را از رفتن بازداشت. نمیتوانستم دل از خانه بکنم، از فرزند و تعهدی که بر دوش داشتم.
اینگونه شد که هر بار زنبیل کاریابیام را در جایی نهادم، خواسته یا ناخواسته، زنبیلم را برداشتند شاید از سر حکمتی پنهان. گویی سهم من در صندلیهای رسمی و عنوانهای پرطمطراق نبود بلکه در سکوت حجرهها، روشنی چراغ مطالعهی شبانه، دلسپردن به کلمات وحی و حکمت و در تربیت دلها و جانها بود.
من، با همهی این رفتوآمدها، با همهی درهای بسته و راههای نرفته از سر ایمان بر مرام و مسلک طلبگی ماندم؛ ایمان به اینکه گاه، ماندن در مسیر، خود عین حرکت است و گاه، خدمت در گمنامی، از هزار منصب و مقام، شریفتر است.
اینک، زنبیلم را برای خدمت به حقیقت و هدایت دلها بر زمین نهادهام؛ در همان حجرهی کوچک، در همان مسیر بیهیاهو، اما پر از معنا.
#نقد
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری


