سوراخ اشک
سوراخ کردن گوش دختران، سنتی است به قدمت نسلها. روزی که دخترم تازه به دنیا آمده بود، هر کسی که به دیدارش میآمد، همین یک نصیحت را بر لب داشت: «ببرش تا کوچک است و نادان؛گوشش را سوراخ کن هرچه زودتر، بهتر.»
اما من دلم تاب نمیآورد. دخترم با درد کولیک میسوخت؛ شب و روز با گریهای بیپایان دست وپنجه نرم میکرد و من جز نگاه ناتوان، چیزی برایش نداشتم. مدتی صبر کردم تا آن درد بینام ونشان از تن کوچکش بیرون رفت.
روزی که برای نخستینبار آرامش را بر چهرهاش دیدم، فکر کردم زمانش رسیده. او را در آغوش گرفتم و بردم. تفنگِ سوراخکن بر گوش ظریفش نشست و با یک فشار، آن گوش کوچک از درد فریاد کشید. از مطب تا خانه، در بغلم مینالید و با همان زبان کودکانه از من عذرخواهی میکرد: «مامان، مگر من چه کار کردم که گوشم را سوراخ کردی؟»
آن عذرخواهی بیگناه، خنجری بود بر دلم. دخترم هر لحظه گوشش را دستکاری میکرد؛ گوشوارههای حلقهای یکییکی میافتادند و چون درد هنوز در تنش زنده بود، نمیگذاشت آنها در سوراخ گوشش بمانند. آخر کار، عطایش را به لقایش بخشیدیم و آن سوراخ پر از اشک، آرامآرام بسته شد و اثری از آن نماند.
بدن کودک، امانتی است در دست ما، نه ملکی برای راضی کردن دلمان. هیچ رسمی و هیچ «همه میگویند»ی ارزش یک قطره اشک کودک را ندارد. باید اجرای سنتها با مهربانی باشد، با رضایت، با صبر؛ نه با زور یک تفنگ سرد بر گوشی که هنوز بوی شیر مادر میدهد.
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
✍🏻مریم قپانوری

فرم در حال بارگذاری ...
