رهروان عشق

رهروان عشق

  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 
  • رهروان عشق

ماه پیشونی

30 آذر 1395 توسط مریم قپانوری

به نام خدا بسم الله مشکل گشا بسم الله
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود
دختری بود به نام ماه پیشونی
ماه پیشونی خیلی خوشگل بود… صورت زیبای او مثل قرص قمر می درخشید موهاشو که شونه میکرد اشرفی دونه دونه از موهاش میریخت وقتی ناراحت بود وگریه میکرد از چشماش مرواریدهای دونه دونه میبارید.
بابای ماه پیشونی خار کن بود و هر روز برای به دست آوردن یه لقمه نان به صحرا میرفت و با تیشه نیم تیزش خارها رو از زمین میکند. اون خارهای کنده شده را با هزار زحمت برای فروش به بازار میبرد..
ماه پیشونی بابا و مامانشو خیلی دوست داشت…
یک روزی از روزای گرم تابستان ماه پیشونی زیر سایه درخت نشسته بود و موهای زیباشو شونه میزد که چشم پسر پادشاه به اون افتاد..پسر پادشاه هرروز بعد از ظهر روی پشت بام قدم میزد. پسر پادشاه یک دل نه صد دل عاشق ماه پیشونی شد..تصمیم گرفت با پدرش برای خواستگاری ماه پیشونی برن…
ماه پیشونی دختر عموئی داشت که هنوز ازدواج نکرده بود.قیافه زشت و وحشتناکی داشت..کسی دوست نداشت به خواستگاریش بره..مادر این دختر زشت خیلی از این قضیه رنج میبرد..وقتی که شنید ماه پیشونی میخواد با پسر پادشاه ازدواج کنه تصمیم گرفت که ماه پیشونی رو بکشه ودر عوض دختر خودش رو به عقد پسر پادشاه در بیاره…
خلاصه جشن ازدواج ماه پیشونی و پسر پادشاه از راه رسید…دختر زیبا روی رو سوار بر اسب سفید مراد کردند….زن عموی و دختر عموی ماه پیشونی همراه او بودند تا اونو به خانه پسر پادشاه ببرند…
زن عمو، ماه پیشونی رو از بیراهه میبرد تا سر فرصت نقشه خودشو عملی کنه…ماه پیشونی به زن عمو گفت: زن عمو جون خیلی تشنمه برام آب بیارین…زن عمو که جنسش شیشه خورده قاطی داشت گفت: باید یک چشمتو بدی تا برای تو یک لیوان آب بیارم.یک چشم ماه پیشونی رو در آورد و یه لیوان آب به ماه پیشونی داد… راه خیلی دور و دراز شده بود…شدت گرما به حدی بود که ماه پیشونی از تشنگی طاقت نیاورد و دوباره از زن عمو خواست که آب براش بیاره… زن عمو دوباره گفت: آب به چِشمِه باید یک چشمتو بدی تا برای تو آب بیارم…چشم دوم ماه پیشونی رو از حدقه در آورد و یک لیوان دیگه بهش آب داد…دخترک بیچاره بدون چشم رو از اسب سفید مراد پائین آوردند و در ناکجا آبادی که معلوم نبود کجای کره جغرافیا بود رهاش کردند…
چشمهای زیبای ماه پیشونی رو زن عمو به جای چشم های دخترش گذاشت …لباس زیبای عروس رو برتن دختر زشت خود پوشاند و سوار بر اسب مراد… تاخت و تاخت و تاخت تا اونو به سمت خونه پادشاه برد..
ماه پیشونی تک و تنها در اون صحرا مونده بود و کسی رو نداشت..تا اینکه فردای آن روز پدر ماه پیشونی که از قضیه دخترش بی اطلاع بود برای کندن خار به صحرا رفت..دختری رو دید که چشمهای زیباش از حدقه بیرون اومده و توانی نداره.دختر رو با خودش به خونه برد…مادر ماه پیشونی که نمیدونست این دخترک کور و نابینا دختر خودشه اونو به حموم (عمومی) برد تا خون آبه های سر و صورت اونو براش بشوره…
در حموم دختری رو دید که چشمهای زیبائی مثل دخترش ماه پیشونی داشت. دنبال خونه دختر رفت و رفت و رفت تا اینکه به خونه پادشاه رسید..درخونه پادشاه خبری از ماه پیشونی نبود…دختری زشت با چشمانی زیبا که تاج ملکه را بر سرش گذاشته بود در اون حوالی قدم میزد…باخودش گفت : پس دختر من ماه پیشونی کجاست؟
پسر پادشاه که عاشق ماه پیشونی بود فهمید این دختری که با چشمان زیبا و صورت زشت اینجا در خونه اون قدم میزنه همان ماه پیشونی نیست..
در به در به دنبال ماه پیشونی بود..همه جا را برای پیدا کردن ماه پیشونی زیر پا زد تا اینکه یه روزی از روزا بالای پشت بام مشغول قدم زدن بود که دختر نابینائی رو در خانه خارکن دید که اشرفی دونه دونه از موهای زیباش میریخت ، وقتی راه میرفت خاک زیر پاش به زر تبدیل میشد..خوب که نگاهش کرد فهمید همون ماه پیشونیه…
اومد در خونه خار کن و داستان دختر نابینا رو پرسید…
ماه پیشونی بیچاره با پادرمیونی پسر پادشاه دوباره چشمهای خودشو بدست آورد .پسر پادشاه زن عمو و دختر زشت رو رو به خاطر ظلمی که در حق ماه پیشونی کرده بودند زندانی کرد..
قصه ما به سر رسید…کلاغه به خونش نرسید..
ماه_پیشونی
قصه_شب_یلدا

امام على عليه السلام:

لِلّهِ دَرُّ الحَسَدِ ما اَعدَلَهُ! بَداَ بِصاحِبِهِ فَقَتلَهُ؛

آفرين بر حسادت! چه عدالت پيشه است! پيش از همه صاحب خود را مى كشد.

(شرح نهج البلاغه، ج1، ص316)

نویسنده: کوثرنهاوند(مهاجر الی الله بِشِهاب قَبَس)

1482247855_.jpg

 نظر دهید »

چرا جوجه را آخر پائیز می شمارند

30 آذر 1395 توسط مریم قپانوری

چرا جوجه را آخر پائیز میشمارند؟
جوجه‌های طبیعی در فصل بهار سر از تخم درمی‌آورند تا بزرگ شوند و به پاییز برسند، بسیاری از آنها دچار آسیب‌های گوناگون می‌شوند و از میان می‌روند و چه بسا که شمار اندکی از آنها که همه پیشامدها را از سر بگذرانند، به پاییز می‌رسند و در شماره می‌آیند و حساب می‌شوند.
بنابراین، مصداق این مثل، جایی است که یافته‌ها و بهره‌ها را زمانی باید قطعی و مسلّم دانست که از گذر آزمون‌ها و رویدادها گذشته و ثبات و دوام خود را نشان داده باشند.
به عبارت دیگر، خردمند کسی است که به نتیجهٔ آنی کارش یا کاری فریفته نشود و پایان کار را بنگرد. در این خصوص حضرت جلال‌الدّین مولوی گفته‌ است:

هر که اوّل بین بُود، اَعْما بُوَد
هر که آخر بین، چه بامعنا بُوَد

خود همین بیت نیز به صورت مَثَل درآمده است. این مثل هم مشابه مَثَل «جوجه را آخر پاییز می‌شمارند» است. در خصوص پیدایی این مثل، مولوی در داستانی می‌گوید:
«مردی شتابان به دکاّن زرگری رفت و گفت: ترازو بده تا زری که دارم وزن کنم. زرگر گفت که غربال ندارم. مرد گفت: ترازو می‌خواهم، نه غربال! زرگر گفت: جارو در دکاّن موجود نیست!
مرد عصبانی شد و گفت: لودگی بگذار و خود را به کری مَزن! ترازو بده می‌‌خواهم زر بسنجم!
زرگر در پاسخ گفت: ای مرد! سخنت را شنیدم و منظورت را فهمیدم، امّا می‌بینم که تو پیرمردی هستی با دست لرزان و می‌دانم که چون زر بر ترازو بکشی، به زمین خواهد ریخت و آنگاه از من، جارو طلب خواهی کرد تا آن‌را بروبی و غربال خواهی خواست که زر از خاکروبه جدا سازی. من پایان کار تو را از نخست دانسته‌ام:
هر که اوّل بنگرد پایان کار
اندر آخر او نگردد شرمسار

مولانا جلال‌الدّین مولوی، در جای دیگری می‌گوید:
مرد آخر بین مبارک بنده‌ای است

و یا این‌که:
چشم آخر بین تواند دید راست
چشم اوّل بین، غرور است و خطاست

و یا این بیت:
به آغاز اگر کار خود ننگری
به فرجام، ناچار، کیفر بری!
نقل از سایت: ایران دات آی آر
……………..
امام على علیه السلام
أعْقَلُ النّاسِ أنْظَرُهُم فی العَواقِبِ
خردمندترین مردم، عاقبت اندیش ترین آنهاست
شرح غرر الحکم : ج2، ص484، ح3367

1482169924_.jpeg

 نظر دهید »

تلنگر

24 آذر 1395 توسط مریم قپانوری

در مقابل این انسانهای خاص شما هم ضعف وناتوانی خود را مقابل فرامین الهی به یاد آورید و ببینید که :

خداوند چه صبور و مهربان شما را می پذیرد

اشتباهات شما را می بخشد

آبروی شما را حفظ می کند

روزیتان را مقرر می فرماید

 راههای خوب را به رویتان می گشاید…


 نظر دهید »

اسیر نبودن ها

16 آذر 1395 توسط مریم قپانوری

*یک روزی می آید که بعد از آن دیگر مهم نیست فردایی در کار هست یا نه ؟*
*آن روز ،روزی است که مادرت در کنارت نیست …*
.
.
.
*یادم نمیرود در سوز یخبندان رفتنت را*
*آن روز من بی مادر شدم*
*و *
*امام زمانم گرد یتیمی و بی پدری بر سرش نشست!!*
.
.
*راستی غم بی مادری طاقت فرساتر است یا بی پدری؟!!*
*نمیدانم!! اسیر نبودن ها هستم!!خدا نکند کسی نباشد!!*
.
.
*مهم نیست چند سال از نبودنت میگذرد … هر زمان دلتنگت میشوم… دلم میخواهد فریاد بزنم مادر کجائی ؟؟؟ آغوشت آرامم میکند؟؟!!!*
*همیشه برایت از غمها گفتم اما هیچ وقت از غمهایت نگفتی!!*
*مادر جان…من هرگز بهشت را در زیر پاهایت ندیدم چراکه زیر پاهای تو آرزوهائی بود که از آن به خاطر من گذشتی*

*مادرم ، باری دیگر به خوابم بیا و قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار تا چشمانم بهشت را نظاره کنند …آغوشت بهشت من است*
*مادرم روزی که پرواز کردی قلبم را به پاهایت گره زدم تا مبادا در این هیاهو فراموش کنم تورا !!!!!*
*نبودن هایى هست که هیچ بودنى جبرانش نمی کند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمی شوند و تو آنگونه ای مـــــــــــــــادر ……..*
*بوسه ام نثار تو مادر که نه تکرار می شوی و نه تکراری …*

نویسنده: کوثر نهاوند(مهاجر إلی الله بِشِهابِ قَبَس)

 1 نظر

پَر زَنان

15 آذر 1395 توسط مریم قپانوری

 

از دو برگ یاس هم خواندم نیامدی!!!
شعری از احساس هم خواندم نیامدی!!!
نیستم لایق به دیدارت ولی!!!
از عمو عباس هم خواندم نیامدی!!!

دلم برای دیدنت بهانه میگیرد، با اشکهای دانه دانه دوباره ندبه میگیردخسته زروزگارِ هجرم، بر لبم أمن یجیب است، بیمارم اما طبیبی را نمیخواهم، در میان آشنایانِ فراوانم ،اما !!!غریبم !!! آگهی از درد پنهانم،جزتو طبیبی را نمیخواهم!!!!!

دلم پَر زَنان سوی جمکران می آرامد، کنج دلم غمگین است، طنین آهنگ دلنوازت کِی زکعبه برون آید؟؟؟!!!

آرزویم این است ،بی دل و بیقرارت بشوم!!!! برای دیدنت همچون ابن مهزیار بشوم!!!!!
آرزو بر جوانان عیب نیست ،یاران !!!! خرده مگیرید!!!!

بار الها زغمش سینه ام لَبالَب است ، شفا بخش دل غمدیده ام کی خواهد آمد؟؟!!!

عمرم به سر رسیدُ او نیامد !!
صبرم به سر رسیُد او نیامد
اللهم عجل لولیک الفرج!!!!
نویسنده: کوثر نهاوند(مهاجر إلی الله بِشِهابِ قَبَس)

کاسه صبر

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • 7
مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            

موضوعات

  • همه
  • دلنوشته ها
  • عکس نوشته
  • عکس نوشته ها
  • دینی،مذهبی،سیاسی
  • دفاع مقدس
  • مذهبی،دینی
  • سیاسی،دینی
  • نسیم خدا
  • دینی،سیاسی
  • به سوی ظهور
  • روز مادر
  • نوروز 96
  • سواد رسانه ای
  • دینی
  • حجاب و عفاف
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • تبلیغات
  • سیاسی
  • سیاسی
  • اخبار
  • درباره مدیر
  • احکام نو پدید
  • دلنوشته‌ها

آیتم ها

  • سکوی عروج.
  • تکرار تاریخ و آزمون سپیده‌ دم
  • قوسِ عمر.
  • غبار فراموشی
  • روایت نیلی یکوصال
  • عهدعلمی با امام شهید
  • عکس رهبر شهید در تنگه هرمز
  • شکوه برآمده از خاک تشنه
  • جان فدا در جنوب ایران
  • سلام کشتارجمعی متحرک
  • ده مراقبتی که این روزها به آن احتیاج داریم
  • عکس نوشته پیام رهبر انقلاب
  • چند نکته اساسی در پیام رهبر انقلاب
  • مهمان ناخوانده‌ی شب
  • عزا در چشم خواب
  • تیتر زرد.
  • ترامپ را کجا میشه کشت؟
  • دریای تسویف
  • نظر امام خمینی ره در مورد مسائل جنگی
  • ایستاده در تب خورشید

کاربران آنلاین

  • راضيه فارغ
  • خلوت نشینِ گوشه‌ی گوهرشاد

ساعت

ساعت فلش

کد موس یا ضامن آهو

جستجو

  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس